سال 2016 سالی دلنشین بود، سرشار از فیلم‌های جذاب چه در سینمای مستقل و چه در سینمای شخصی. فیلم‌هایی هم بودند که آدم را ناامید می‌کردند مثل «اسلک بی» برونو دومون که پس از تغییر مسیرش در فیلمسازی با فیلم/سریال «کن کن کوچولو»، در دومین تلاشش برای خلق داستان هجوآمیز کارآگاهی کلا به جاده خاکی می‌رود و فیلمش حتا نمی‌تواند خاطره‌ای بد در ذهن باشد و حس می‌کنی کسی با بدخطی از روی فیلمی از امیر کاستاریکا کپی‌کاری کرده، «عسل آمریکایی» آندرآ آرنولد دیگر سرخوردگی سال بود، اینکه سازنده «رِد رُد» (Red Road) به این روزگار بیفتد واقعا جای تاسف دارد، تغزل‌گرایی عقیم فیلم آنقدر توی ذوق می‌زند که اصلا دوست ندارم دوباره به آن فکر کنم. ناامیدی دیگر سال اما «درود بر سزار» برادران کوئن بود که می‌توانست با بدترین‌های خیلی از فیلمسازهای جریان اصلی رقابت کند، هرچند این دو برادر برخواهند گشت و با قدرت هم. جدای از این، تعداد فیلم‌های دلگرم‌کننده سال کم نبود؛ «سیه‌رانوادا» کریستی پویو، «تونی اردمان» مارن آده، «او» گل ورهوفن و «قلب‌های زخمی» رادو ژوده فیلم‌هایی بودند که آدم را امیدوار می‌کند و خوشحال که هنوز هم در سینما می‌شود دست به تجربه‌هایی نو و یا بازآفرینی ماهرانه تجربیات قدیمی زد. اما فیلمی که در اینجا از آن می‌نویسم «شعر بی‌پایان» آلخاندرو خودوروفسکی است و دلیل انتخابش برمی‌گردد به بیرون ماندنش از رادار بسیاری از سینمادوستان جدی و تلاشم این است که این نوشته دعوتی دوباره باشد برای کشف سینمای یکه و یگانه این فیلمساز جسور که دوباره به سینما بازگشته.

اولین فیلمی که از آلخاندرو خودوروفسکی دیدم «کوهستان مقدس» بود، در آن روزها که پیدا کردن فیلم‌های خاص و کمتردیده‌شده دشوار بود دیدن این فیلم به یک معجزه می‌ماند یا بهتر بگویم به یک جادو، جادویی که در سراسر کارنامه خودوروفسکی، این فیلمساز اهل شیلی جاری و ساری است. فیلمی بود سراسر جسارت، نوآوری و غافلگیری و پایانش هرگز فراموشم نمی‌شود، آنجایی که خودوروفسکی در نقش کیمیاگر رو به دوربین می‌گوید: «آیا این واقعیت است؟ نه! این یک فیلم است، دوربین به عقب برو!» و تصویر زوم بک می‌شود. این پایان حیرت‌انگیز سال‌ها بعد در پایان «طعم گیلاس» عباس کیارستمی معنایی دوچندان پیدا کرد، معنایی مشابه برای بازگشت به زندگی، کیمیاگر در ادامه حرف‌هایش می‌گوید زندگی منتظر ماست و پایان فیلم کیارستمی هم ما را به پیوند دوباره با زندگی دعوت می‌کرد. دو فیلمساز از دو دنیای متفاوت که اگر کیارستمی را یک شاعر تصور کنیم، خودوروفسکی یک آنارشیست است. در آن روزها و حتا هنوز هم نوشتار فارسی درباره‌ی خودوروفسکی به تعداد انگشتان یک دست نیست و قرار نیست در اینجا هم این فقدان، تلافی شود. اما «کوهستان مقدس» و پس از آن دیدن دیگر کارهای این فیلمساز آدم را به تعجب می‌اندازد که چطور او از دایره نوشتاری نقد فارسی خارج مانده!


خودوروفسکی در سال 1990 فیلمی ساخت به نام «دزد رنگین کمان» که همین عنوانش نشان می‌دهد فیلمی است متفاوت با دیگر کارهای آن روزگار و شاید نزدیک‌ترین فیلم به آن «عشاق پون ناف» لئوس کاراکس باشد که با فاصله‌ای اندک از آن روی پرده رفت. «دزد رنگین کمان» داستان ساده‌ای داشت اما آنچنان افسارگسیخته و تخیل‌آمیز بود که «زیرزمین» امیر کاستاریکا در برابرش به فیلمی ساده و رایج می‌ماند. این فیلم پایان دوره اول فیلمسازی خودوروفسکی بود و 23 سال طول کشید تا خودوروفسکی دوباره با سینما برگردد و بازگشت او به سینما با «رقص واقعیت»، بازگشت این فیلمساز به خودش بود. «رقص واقعیت» فیلمی است خودزندگینامه‌ای، اما شبیه هیچ کار اتوبیوگرافیک دیگری نیست؛ تخیل لجام‌گسیخته خودوروفسکی تا آنجا پیش می‌رود که کاراکتر مادرش با بازی پاملا فلورس تمامی حرف‌هایش را با آواز اپرا بر زبان می‌آورد. فیلم روایتگری دورانی از تاریخ شیلی از زاویه دید آلخاندروی کودک است که گه گاه آلخاندروی بزرگسال کنارش ظاهر می‌شود و به او دلگرمی می‌دهد. انگار داریم دفتر خاطرات این فیلمساز را به انتخاب خودش ورق می‌زنیم و هرجا واقعیت کم می‌آورد، خودوروفسکی فیلمساز این واقعیت خشک و کسل‌کننده را به رقص درمی‌آورد. اولین تصویر فیلم سکه‌هایی را نشان می‌دهد که مثل باران فرو می‌ریزند و دوباره ما را به یاد صحنه‌ای مشابه در «کوهستان مقدس» می‌اندازد. این فیلمساز سازش‌ناپذیر و تک‌روی شیلیایی با «رقص واقعیت» بین گذشته و حال سینمایی خودش، بین گذشته و حال شخصی خودش نقبی می‌زند و ما را به هزارتویی می‌برد که در آن هرچیزی ممکن است. اگر فدریکو فلینی در «آمارکورد»، تمام شهر زادگاهش را به یک سیرک بزرگ و اعجاب‌اگیز بدل کرد، حالا خودروفسکی با «رقص واقعیت» و پس از آن «شعر بی‌پایان» ما را هزارتویی جادویی فرا می‌خواند که به وقت ورود، باید هرآنچه می‌دانیم را کنار بگذاریم و با صفحه‌ای پاک پا به آن بگذاریم، چون آنچه قرار است در این فیلم‌ها ببینیم فقط سینما نیست، تخیل محض است به زبان سینما.


فیلم‌های خودوروفسکی ثقیل هستند، درک تمامی اشاره‌های او کار ساده‌ای نیست؛ می‌شود حدس زد در «کوهستان مقدس» دارد به کتب مقدس سر می‌زند و قربانی کردن اسماعیل را تصویر می‌کند و یا حتا تولد انسان را اما سردرآوردن از تمامی این چیزها کار ساده‌ای نیست. برای همین هم هست که گاه در توصیف فیلم‌های او از سورئالیسم اسم می‌برند، گاه از نمادگرایی و حتا گاه می‌شود پای جریان سیال ذهن و حتا رئالیسم جادویی را هم باز کرد. فیلم‌های خودوروفسکی همگی اینها هست و نیست. بهترین عبارت برای توصیف کارهایش همان عبارتی است که خودش دوست دارد استفاده کند: «جادوی ذهنی» (Psycho Magic). جادوی ذهنی درواقع تکنیکی است که خودوروفسکی از آن برای درمان دردهای احساسی استفاده می‌کند و ترکیبی است از روان‌درمانی با چاشنی هنر، فلسفه‌های شرقی مخصوصا ذن و صوفی‌گری. خودوروفسکی در تمام این 60 سالی که در سینما فعال بوده درواقع در حال تکمیل این نگاه سینمایی بوده و حالا به نظر می‌رسد پروژه اتوبیوگرافیک جدیدش که فعلا دو قسمت آن ساخته شده و قسمت‌های بعدی هم در راه هستند، درواقعی مجالی باشد برای التیام خودش و بینندگانش.

«شعر بی‌پایان» از آنجایی شروع می‌شود که «رقص واقعیت» تمام شد. آلخاندروی جوان به فرانسه می‌رود تا هنرمند شود، شاعر شود و به آرزوی همیشگی خودش برسد و روی پای خودش برسد. زندگی آلخاندروی جوان در فرانسه را اپیزودهایی به دور از واقعیت انباشته است، دیدارهایی تاثیرگذار و گاه رویاگون که نگاه او به زندگی، زن، عشق، شعر و هنر و هستی را دگرگون می‌کند. او را تا پای خودکشی پیش می‌برد و برمی‌گرداند و در این بین دیدارش با شخصیتی که او هم آلخاندرو نام دارد و می‌تواند خودش باشد در هیبت یک شاعر، تا مدت‌ها در یاد خواهند ماند مخصوصا که نقش این شخصیت را آدونیس، شاعر بزرگ سوریه بازی می‌کند. «شعر بی‌پایان» و «رقص واقعیت» درباره بلوغ هستند، در «رقص واقعیت» وقوع بلوغ جسمی، آلخاندرو را از کودکی به نوجوانی می‌رساند و در «شعر بی‌پایان» بلوغ ذهنی، آلخاندروی نوجوان را آماده رویارویی با دشواری‌ها و سختی‌های زندگی، آماده برخورد با سراب‌ها می‌کند و او را مجهز می‌کند برای رسیدن به آن شعر نابی که در اشعار آدونیس دیده می‌شود نه آن چیزی که در کافه‌های دود و دم گرفته.

سینمای آلخاندرو خودوروفسکی سینمای ساده‌ای نیست. برای نزدیک شدن به آنها باید زنگار سینمای رایج را کنار بزنی، چون این سینما، دستور زبان خودش را دارد، بسیار شخصی است اما به معنای این نیست که ورود به آن ممکن نباشد، ورود به آن البته برای آنهایی ممکن است که آماده‌ی این بزم رنگ و نور، خشونت و تفریح، هنر والا و هنر نازل و مهم‌تر از همه جادوی افسارگسیخته‌ای باشند که توانایی تعریف دوباره سینما را دارد.


پی‌نوشت: آلخاندرو خودوروفسکی در کنار پیتر گرین‌اوی هیجان‌انگیزترین فیلمسازهایی برای من هستند که کارشان را از سال‌های 1960 شروع کردند و خیلی سریع پس از رسیدن به موفقیت‌هایی ریز و درشت در میان منتقدان، راه خود را پیش گرفتند، سینمای خود را با سختی بنا کردند و هنوز هم فیلم می‌سازند. دو فیلمسازی که جز گرامرنویس‌های سینما هستند، درست مثل آیزنشتاین و یا گریفیث. فیلمسازهایی مسلح به تاریخ، هنر و سینما که بی‌صبرانه منتظر فیلم‌های بعدی آنها هستم؛ خودروفسکی که احتمالا دارد با جدیت و شور و هیجان دنبال سرمایه برای قسمت سوم زندگینامه سینماییش می‌گردد و گرین‌اوی هم که این روزها ساخت «قدم زدن تا پاریس» را به پایان رسانده. زنده باد سینمایی که هنوز برای این دو جا را تنگ نکرده است!

عنوان مطلب برگرفته از عبارتی به ظاهر بدون معنا از فیلم «هشت و نیم» فدریکو فلینی
این مطلب پیش از این در مجله 24 منتشر شده است

Total Views: 886 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *