مقاله و سه يادداشت کوتاه جاناتان روزنبام درمورد ابراهيم گلستان و آثار او اولين بار در شماره سه ماه مه 2007 در «شيکاگو ريدر» منتشر شد. مناسبت اين چهار نوشته پخش فيلم‌هاي گلستان در همان هفته در شيکاگو بوده است.

خشت و آينه
اوج موج نوي سينماي ايران؛ اين شاهکار سال 1964 را ابراهيم گلستان ساخته و عنوان خود را از شعري سروده‌ي عطار، شاعر کلاسيک ايراني وام گرفته است که گفت: «آنچه در آينه جوان بيند / پير در خشت خام آن بيند». اشارات فلسفي در روايت گلستان از زندگي مردي جوان که دختربچه‌اي را در تاکسي‌اش پيدا مي‌کند و شب را به بحث با دوستش بر سر سرنوشت بچه مي‌گذارد، کاملا آشکار است. هرچند اين فيلم سياه و سفيد اسکوپ در ظاهر به شکلي فراموش‌نشدني نئورئاليسم ايتاليا را به ياد مي‌آورد، به ويژه در نگاهش به زندگي خياباني و شبانه‌ي تهران دهه 1960، اما روح و جان اين اثر ترکيبي از داستايوفسکي و اکسپرسيونيسم است: کاراکترهاي کوچک به نوبه جلو مي‌آيند و حديث نفس مضطربانه‌ي خود را مي‌گويند و سهم خود را در رنج و اندوه جسماني و رواني جاري فيلم ادا مي‌کنند.

راز گنج دره جني
ابراهيم گلستان، نويسنده، مترجم، تهيه‌کننده و کارگردان برجسته ايراني سال 1967 به لندن رفت و پس از بازگشت به وطنش اين کمدي تمثيلي ناخوشايند (1972) را ساخت، دومين و آخرين فيلم بلند او تا به امروز. طنزي تلخ درمورد رژيم فاسد شاه که ماجراي مردي فقير است که به غاري راه پيدا مي‌کند و به گنجينه‌اي قيمتي از اشياء عتيقه مي‌رسد و به تازه‌به‌دوران‌رسيده‌ي خودکامه‌ي گروتسکي بدل مي‌شود. گلستان در فيلم کوتاه سال 1965 خود به نام «گنجينه‌هاي گوهر» به مضموني مشابه پرداخته بود، فيلمي که به دستور وزارت فرهنگ شاه ساخته و بعد توقيف شد، اما آن فيلم به نخبه‌سالاري حمله مي‌کرد که در اين فيلم رکن اصلي است. فيلمي که در اينجا نشان دادند خيلي تيره و تار بود اما حال و فضاي آن دوران را به وضوح نشان مي‌داد.

مستندهاي ابراهيم گلستان
در اين برنامه قابل‌توجه چهار مستند پيشرو از ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز ايراني به نمايش درآمد، مردي که با ساخت فيلم صنعتي براي شرکت نفت در دهه 1950 کارش را شروع کرد و به هنرمندي بلندپرواز و کاربلد بدل شد؛ از برخي جهات مستندهاي او را مي‌توان با آثار اوليه آن رنه مقايسه کرد. «موج و مرجان و خارا» (1961، 40 دقيقه) که از ديگر فيلم‌ها قراردادي‌تر است داستان ساخته شدن يک اسکله و کارگذاشتن لوله‌ها را روايت مي‌کند، درحالي‌که «آتش» (1961، 25 دقيقه) که فروغ فرخزاد، شاعر نامدار ايراني آن را تدوین کرده روايت آتش گرفتن يک چاه نفت است. «تپه‌هاي مارليک» (1963، 15 دقيقه) به زيبايي و شکوهمندانه حفاري‌‌هاي باستان‌شناسي را به تصوير مي‌کشد و «گنجينه‌هاي گوهر» (جواهرات سلطنتي ايران، 1965، 15 دقيقه) که به دستور وزارت فرهنگ شاه ساخته و توقيف شد از نظر سبکي درخشان و از نظر سياسي قلقلک‌دهنده است و مختصر و مفيد.

***

پيش از انقلاب

ابراهيم گلستان: شير سينماي ايران
تصور کنيد اگر به آثاري که پيش از انقلابِ صدا مي‌ناميم ساخته شده بود دسترسي نداشتيم، چقدر درک ما از تاريخ سينما متفاوت بود. انقلابي بسيار بزرگتر در درک ما از تاريخ سينماي ايران نقش دارد.

آنچه اغلب امروز به عنوان «موج نوی ايران» (فيلم‌هاي عباس کيارستمي، محسن مخملباف و جعفر پناهي) مي‌شناسيم گوشه‌اي از آن پيشينه‌ي سرشار از دلواپسي را نشان مي‌دهد. اما در واقع دو موج نو در سينماي ايران هست: بسياري از فيلمسازان موج اول از سينما جدا شدند و فيلم‌هاي آنها ديگر به نمايش درنيامد.

هر دو موج نو با نئورئاليسم ايتاليا و اصول اومانيسم ارتباط دارد اما با يکديگر تفاوت بسيار دارند. آثار موج نو (در فرانسه) به شکلي قابل‌توجه مستقل از آنچه در غرب فيلمسازي تجاري نام دارد ساخته مي‌شود. اما موج اول با ابراهيم گلستان، پرويز کيمياوي و سهراب شهيدثالث شناخته مي‌شود که از نظر زماني موازي موج نو فرانسه است و مدرن شدن دوران خود را نشان مي‌دهد. بهرام بيضايي، داريوش مهرجويي و امير نادري از جمله فيلمسازان معدودي هستند که از نظر سبکي به هر دو موج نزديک هستند اما با توجه به اينکه فيلم‌هاي قبل از انقلاب آنها (به جز «گاو» مهرجويي) به ندرت به نمايش درمي‌آيند نمي‌شود حرف چنداني درمورد آنها زد.

اولين فيلم ايراني که ديدم «مغول‌ها» (1973) ساخته کيمياوي بود، طنز گزنده‌اي به سبک و سياق آثار گدار درمورد نگاه مرسوم غربي‌ها به ايران، فيلم را اواسط دهه 1970 در لندن ديدم و ديگر نديدم آن را جايي نمايش دهند. اگر فيلم در آمريکا به نمايش درآمده باشد حتما تاثير چنداني نگذاشته [که حرفي درموردش زده نشده]. درمورد «خشت و آينه»‌ي (1964) گلستان که به همان ميزان اثري مدرن است نيز مي‌شود همين را گفت و همچنين درمورد «يک اتفاق ساده» (1973) اثر نوآورانه‌ي شهيدثالث. وقتي گلستان به انگلستان، کيمياوي به فرانسه و شهيدثالث به آلمان مهاجرت کردند فيلم‌هايشان جا ماندند يا گم شدند و از درک ما از تاريخ سينما جدا افتادند. اما نسخه‌ي عالي 35 ميليمتري «خشت و آينه» و پنج فيلم ديگر از گلستان (که چهار فيلم کوتاه هستند) در آرشيوي محلي پيدا شده و در هفته‌اي که گذشت در مرکز فيلم جين سيسکل به نمايش درآمد و خود کارگردان هم حضور داشت.

گلستان چهره‌ي ادبي مهمي در ايران است که هم داستان‌هاي کوتاهش تحسين شده‌اند و هم ترجمه‌هايش از ادبيات آمريکا؛ از جمله «هکلبري فين» و آثاري از استیون کرين، ويليام فاکنر، ارنست همينگ‌وي و يوجين اونيل. سال 1956 او شرکت فيلمسازي خودش را به راه‌انداخت و به ساخت فيلم «صنعتي» براي شرکت نفت مشغول شد و به تدريج کارش گسترش يافت و در اواسط دهه 1960 فيلم‌هاي جاه‌طلبانه‌اي (مثل «خانه سياه است» فروغ فرخزاد که براي من بزرگترين فيلم تاريخ سينماي ايران است و تنها فيلم موجود از موج اول بر دي‌وي‌دي) عرضه کرد. براساس پنج فيلم کوتاهي که از اين دوره ديده‌ام، پيشرفت گلستان را مي‌توان از جهاتي با آلن رنه در فرانسه يک دهه قبل از فعاليت گلستان مقايسه کرد.

فيلم‌هاي کوتاه رنه به سفارش شرکت‌هاي مختلف ساخته مي‌شدند، اما با اينکه او موضوعاتي مثل مجسمه‌هاي آفريقايي و استعمار اين قاره، اردوگاه‌هاي مرگ نازي، کتابخانه‌ي ملي فرانسه و کارخانه‌هاي توليد پلاستيک را در دست مي‌گرفت اما قادر بود دوربين سيال خلاق خود را به حرکت درآورد و به همان شکلي که مي‌خواست فيلم را تدوين کند و نگاه شاعرانه، روايت ادبي و گاه موضع‌گيري سياسي جنجالي خود را در اثر تزريق کند. به نظر مي‌رسد گلستان هم به همين ترتيب به فيلم‌هايش درمورد آتش گرفته چاه نفت (در «آتش») و حفاري‌هاي باستان‌شناسي (در «تپه‌هاي مارليک») به عنوان کارگاه‌هايي سودمند نگاه مي‌کرده است. «گنجينه‌هاي گوهر» که سال 1965 به دستور وزارت فرهنگ شاه ساخته و توقيف شد تدوين و حرکت‌هاي دوربين چشم‌نوازي دارد و نريشن آن نواقص اقتصادي را شديدا نقد مي‌کند. (در زمان پخش فيلم‌ها فقط همين يک فيلم زيرنويس نداشت و متن فيلم به صورت جزوه در اختيار بيننده قرار گرفت.)

گلستان فقط دو فيلم بلند ساخته است؛ «خشت و آينه» و «اسرار گنج دره‌ي جني». اين دو فيلم در فاصله‌اي هفت ساله ساخته شده‌اند اما به نظر مي‌رسد يک نفر آنها را نساخته باشد! «دره‌ي جني» کمدي فارسی و طنز تمثيلي است درمورد مردي فقير که ثروت نابودش مي‌کند، فيلم از نظر سبک بصري پرجلوه‌اش و آنچه مي‌توان حمله گلستان به رژيم شاه خواند جالب است اما بسيار تلخ، ضدانساني و نخبه‌گرايانه است.

«خشت و آينه» برعکس، شاهکاري است که با خشم و دقت تمام روي تصوير کردن تزوير و دورويي روشنفکراني که ادعاي ايثار و نوع‌دوستي دارند تمرکز کرده است. روايت تراژيک اين فيلم در مقطعي 24 ساعته مي‌گذرد و در نيمه‌ي اول خود بسيار سريع است و در نيمه‌ي دوم آرام پيش مي‌رود و تهراني را به ما نشان مي‌دهد که بسيار متفاوت است با آن چيزي که در موج نوي دوم ايران ديده‌ايم—به ويژه مثلا در صحنه کلوب شبانه که فضاي عيش و خوشي و بي‌قيدي را به نمايش مي‌گذراد.

چيزي که در اين فيلم گول‌زننده است اين است که «خشت و آينه» ترکيبي از ظاهر نئورئاليستي (سياه سفيد و اسکوپ) با سبک بصري و نمايشي است که اشاره به اکسپرسيونيسم و متافيزيک دارند. کاراکترهاي حاشيه‌اي به نوبت موضوع فيلم مي‌شوند و تک‌گويي‌هاي برخي از آنها نگاه داستايوسکي به رنج و بدبختي را به ياد مي‌آروند. (عنوان فيلم از بيتي معماگون از شاعر قرن هفتم ايران سعدي وام گرفته شده که مي‌گويد «آنچه در آينه جوان بيند / پير در خشت خام آن بيند») (روزنبام در يادداشت کوتاه خود بر «خشت و آينه» اين شعر را به نقل از عطار آورده است. م.)

فيلم در شب شروع مي‌شود و راننده‌ي تاکسي به نام‌هاشمي (با بازي زکريا‌هاشمي) از راديو به داستاني گوش مي‌دهد که ماجرايش در جنگل و در شب مي‌گذرد. (راوي داستان راديويي گلستان است که مي‌توان صداي او را با توجه به متن کوتاهي که در «خانه سياه است» خوانده تشخيص داد.)‌ هاشمي مسافر زني (فروغ فرخزاد که در حضوري کوتاه به اختصار ديده مي‌شود) را سوار مي‌کند که از راننده مي‌خواهد او را به تپه‌هاي عباس‌آباد ببرد. وقتي زن پياده مي‌شود مرد متوجه مي‌شود کودک شيرخواره او در ماشين جا مانده است. او بچه را بغل مي‌کند و به دنبال زن مي‌دود و ناگهان متوجه مي‌شود به لبه پلکاني طويل رسيده که در تاريکي فرو رفته است. سه جامپ‌کات از اين پلکان فلج بودن و تنهايي مرد را به ما نشان مي‌دهد. او به ساختمان درحال ساخت بزرگي مي‌رسد و با زني بي‌خانمان حرف مي‌زند و از حال زن جوان پرس‌وجو مي‌کند که نتيجه ندارد. اين صحنه از نظر فضاسازي يادآور «محاکمه»‌ي اورسن ولز است.

بعد به کلوب شبانه شلوغي مي‌رويم که‌هاشمي (که کودک را به همراه دارد) درمورد دردسرش و دوراهي که بر سر آن قرار گرفته با دوستان بي‌قيد و قرتي خود و البته دوست خود تاجي (با بازي تاجي احمدي) صحبت مي‌کند. در صحنه بعدي در اداره پليس به او پيشنهاد مي‌شود اگر تا صبح کسي سراغ کودک را نگرفت آن را به پرورشگاه تحويل دهد. تاجي نزد‌هاشمي مي‌رود و اصرار مي‌کند همراه او به آپارتمان تک‌خوابه‌اش بروند، جايي که شبي سخت را مي‌گذرانند چراکه مرد دچار ترس و وحشت از حرف مردم و همسايه‌هايش درمورد او شده و از طرفي زن اميدوار است کودک را نزد خودشان نگه‌دارند و با هم ازدواج کنند.

اوج احساسي فيلم فردا صبح اتفاق مي‌افتد؛ وقتي تاجي به تنهايي در پرورشگاه است. در سکانسي خارق‌العاده که ترکيبي از تصاوير مستند از نگاه کردن کودکان يتيم به دوربين و واکنش‌هاي مهرآميز و دوستانه تاجي به آنهاست و با نماي تراکينگ قدرتمندي که راهرويي بي‌پايان را نشان مي‌دهد و از تاجي دور مي‌شود، به اوج مي‌رسد. از نظر فرمي اين تراکينگ به درستي تکميل‌کننده جامپ‌کات‌هاي ابتداي فيلم است، اين نماي آرام و نرم درست نقطه مقابل سرعت و نفس‌گيري آن جامپ‌کات اوليه است و هر دو، شخصيت اصلي را در جهاني بزرگ نشان مي‌دهد که هم حسي متافيزيکي دارد و هم جسماني و شخصيت‌ها در يک قدمي رنج و اندوهي پايان‌ناپذير.

این مطلب پیش از این در سال 1390 در شماره 5 مجله تجربه منتشر شده است

Total Views: 1716 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *