امیر و مغزهای کوچک زنگ‌زده – جشنواره فیلم فجر 36

امیر (نیما اقلیما)
امیر نیما اقلیما با یک‌دستی بصریش رنگ یک فیلم اول را ندارد. متانت و سکونی دارد که آرام آرام بیننده را همراه خود می‌کند. تهران خاکستری امیر، تهرانی است که صداهای دعوا و جنون از همه گوشه‌اش شنیده می‌شود. تهرانی است زنگ‌زده که دیگر امیر حوصله‌اش را ندارد چون فهمیده که همه به بن‌بست رسیده‌اند، از معلم و زن خانه‌دار بگیر تا کاسب و بچه مایه‌دارش. برای همین سکوت می‌کند، طفره می‌رود، جواب سربالا می‌دهد، وانمود می‌کند دلش از سنگ شده و اشک‌های زنی را که دوستش دارد نمی‌بیند. امیر هم گوش شنوایی دردهای دیگران است و هم آینه تلخی دربرابر آنها. امیر داستان آدم‌هایی است که مثل مانکن‌های بالای بام استودیو عکاسی جانی در تنشان نیست و بودونبودشان فرقی ندارد، درگیر سطوح سیمانی و آهنی شدند و در کدری آسمان تهران مرده دیده نمی‌شوند و اصلا برای همین شاید قاب‌های فیلمش اصرار دارند آدم‌ها را تقریبا از گردن به بالا نمایش دهند، انگار از زندگی و زمین قطع شدند، درست شبیه نوشته شدن نام امیر در عنوان‌بندی، از زمین جدا شدند و در خاکستری آسمان ناپدید می‌شوند. امبر آدم را به دیدن کار بعدی فیلمسازش ترغیب می‌کند.

مغزهای کوچک زنگ‌زده (هومن سیدی)
ابد و یک روز ماجرای آدم‌هایی بود از طبقه فرودست که برای بالا کشاندن خود دست و پا می‌زدند و در این بین بیشتر پی نفع شخصی بودند هرچند خانواده و حفظش ورد زبانشان بود. مغزهای کوچک زنگ‌زده هرچند راه به مقایسه با آن فیلم می‌دهد اما یک تفاوت کلیدی دارد: خانه و خانواده وجود ندارد و فقط چند نفر کنار هم هستند چون برای سیر ماندن و لنباندن لقمه نانی به چوپان خانواده نیاز دارند. قصه فیلم قصه آدم‌هایی است که لای زباله‌ها شب و روز می‌کنند و فقط نفس می‌کشند، زیستنی در کار نیست، جدال برای بقاست و ابزار مواد و قمه. فیلم سیدی خشن و بی‌رحم زندگی آدم‌هایش در منجلاب را پیش می‌گیرد، آدم‌هایی که روزشان روز نمی‌شود اگر دو قطره خون نریزند، اگر لیچار بار هم نکنند و اگر خون یکدیگر را به جوش نیاورند و دیگری را تحقیر نکنند. سیدی با اتکا به شخصیت شاهین ما را وارد این دنیای کثیف می‌کند، شاهینی که آرام آرام همه چیزش را از دست می‌دهد و حتا نداشته‌هاش هم دود هوا می‌شود و زمانیکه فهمیده وجود چوپان شدن ندارد ولی شاید بتواند در مسیری خارج از گوسفند بودن گذران کند با چشم‌های خون‌گرفته چوپان بعدی روبرو می‌شود. سیدی در حفظ ریتم و لحن قوی است، فضاسازی باورپذیری دارد اما در متن بلندپروازی ندارد، متنش بیشتر انگار برای خلق موقعیت‌هایی است که توان بازیگرانش (به‌ویژه نوید محمدزاده و فرهاد اصلانی) را به نمایش بگذارد یا توان اجرایی فیلمساز را و برای همین از نیمه که می‌گذرد و با فضا آشنا می‌شوی دیگر غافلگیر نمی‌شوی و بیشتر مقایسه با ابد و یک روز به یادت می‌آید. و همین باعث می‌شود این نمایش سیکل بدبختی به تجربه‌ای کامل بدل نشود.
پ.ن: مغزهای کوچک زنگ‌زده با این همه بهترین کار سیدی کارگردان است، فیلمسازی که همیشه کنجکاو کارهایش هستم.

Total Views: 498 ,