در همان لحظات ابتدایی «اوندینا»، بعد از بگومگوی اوندینا با یوهانس، اوندنیا به محل کارش، دفتر توسعه شهری رفته تا آماده شود کارش را شروع کند. لحظه‌ای بدون تاکید در این فصل هست، آنجایی که اوندینا دارد کفش بیرون را با کفش محل کارش عوض می‌کند و پشت پایش، بالای استخوان پاشنه زخم شده. چیزی طبیعی برای خانم‌ها که عادت به پوشیدن کفش‌های تخت دارند. شکی ندارم که این زخم و التهاب پشت پای بازیگر نه در فیلمنامه بوده و نه ایده‌ای بداهه بوده که سر صحنه به ذهن کسی رسیده باشد. بدون تاکید گرفته شدن نمای عوض کردن کفش‌ها هم نشان می‌دهد قرار نیست از این نمای گذری برداشتی فرامتنی کنیم و دست به دامن نشانه‌شناسی شویم. این نوع بلند شدن پوست، التهاب و زخم بالای استخوان پاشنه یک امر آشنا و حاصل ساییده شدن پشت کوتاه کفش تخت بر سطح پوست است، هیچ چیز غیرطبیعی و عامدانه‌ای وجود ندارد. اما برای من وضعیت زمانی غیرطبیعی می‌شود که یادم می‌آید اوندینا یا با تلفظ رایج انگلیسی اوندین (1) نام یک موجود افسانه‌ای است. موجودی افسانه‌ای که ارتباط عمیقی با آب دارد و اغلب به شکل زن توصیف شده است. پری‌های دریایی هم از رسته اوندین‌ها هستند اما برعکس پری‌های دریایی که اغلب داستانگویی از آنها با شادی و پایان خوش همراه شده است درمورد اوندین‌ها اصل افسانه تغییری نکرده است. اوندین‌ها اگر قرار باشد میرا شوند باید با مردی پیوند عاطفی ببندند، اما یک نکته مهم را نباید فراموش کرد، اگر مرد بی‌وفایی کند با از دست دادن جانش باید تاوان دهد.

دقیقا همین خط داستانی در زمان معاصر، ایده مرکزی فیلم «اوندینا» است. اما این روایت در فیلم کریستن پتزولد آنقدر زمینی و غیرافسانه‌ای شده که گویی یک قصه عاشقانه مرسوم از آشتی‌ها و قهرها و آشنایی‌های بعدی را دنبال می‌کنیم. برای همین هم هست که آن زخم بالای استخوان پاشنه اینطور در ذهنم مانده است. فیلم پتزولد برآمده از یک افسانه است، اما افسانه‌ای که امروزی است و شخصیت اصلی آن کاملا زمینی شده است. دیگر ویژگی‌های اوندینای فیلم هم او را باز به موجودی زمینی و نه افسانه‌ای بدل می‌سازد. انتظار ما از یک موجود افسانه‌ای دریایی، بی عیب و نقص بودن است اما خالی که روی بینی پائولا بیر، بازیگر نقش اوندینا خودنمایی می‌کند، ابزار یا بگوییم عنصر دیگری است که اوندینا را به موجودی کاملا زمینی بدل می‌سازد. درواقع با شنیدن نام فیلم و قبل از تماشایش احساس می‌کنیم با اقتباسی دیگر از افسانه اوندین روبرو هستیم، مثل اقتباس نیل جردن از همین افسانه. اما شروع فیلم با آن بگومگوی کاملا آشنای زمینی و بعد حداقل برای من آن زخم پا، این تصور را ایجاد کرد که فیلم یک قصه کاملا واقعی از چگونگی عشق معاصر است. درواقع در همین فکر بودم که شنیدن صدای بَم مردی که انگار از اعماق اقیانوس می‌آمد، و بعد صحنه فروریختن آکواریوم کاملا تصورم را بهم زد. کریستین پتزولد در «اوندینا» به شکلی جسورانه اما بدون هیچ جلوه‌فروشی در حال دست انداختن زیرگونه (subgenre) فیلم‌های پری دریایی است و از طرفی دارد بعد افسانه‌ای عشق بدون پایان و جاودانه را با یک داستان عاشقانه اسطوره‌ای هم ترکیب می‌کند. مثلا نمای افتادن اوندینا و کریستف روی زمین و شسته شدن آنها با آب آکواریوم دقیقا پوزخندی است به صحنه‌های مشابه در تقریبا همه فیلم‌های پری دریایی و رسیدن پری دریایی به سطح خشکی. داستان جدایی اوندینا و یوهانس از هم و بعد آشنایی اوندینا با کریسفت که کارش جوشکاری زیرآب است و بعد بالا و پایین این رابطه تا دیدار مجدد اوندینا با یوهانس خائن، همان الگوی آشنای همیشگی داستان‌های عاشقانه است. حتا لحظاتی مثل احتمال غرق شدن اوندینا یا تصور مرگ مغزی کریستف هم همان چیزی است که در داستان‌های عاشقانه به عنوان لحظات پرسوز و اشک وجود دارند. بعد اسطوره‌ای/افسانه‌ای فیلم هم با اطمینان یافتن ما از انسان نبودن اوندینا و اینکه آن شرط ابتداییش با یوهانس حتما گریبان کسی را می‌گیرد قوت می‌گیرد.

می‌شود گفت به رسم حداقل دو فیلم اخیر پتزولد، یعنی «ققنوس» و «ترانزیت» ما در «اوندینا» هم با مجموعه‌ای از روابط درهم‌تنیده داستان‌گویی و ارجاعات ژانری روبرو هستیم. «ققنوس» یک داستان جنگ جهانی دوم بود با المان‌هایی از تغییر چهره و عمل جراحی پلاستیک، همین توضیح نشان می‌دهد آن فیلم در دو سه سطح در حال مکالمه با سینما/ادبیات پیش از خود بود. «ترانزیت» به شکلی نامحسوس‌تر هم ادای دینی بود به «کازابلانکا» و هم ارجاعی بود به بحران مهاجرت و پناهندگی دهه اخیر. شاید در نگاه اول این سه فیلم پتزولد خیلی فیلم‌های ساده‌ای باشند، اما همین چندوجهی بودن آنهاست که باعث می‌شود جایگاهی ویژه پیدا کنند. در این بین «اوندینا» از دو فیلم دیگر پیچیدگی روابط فرامتنی بیشتری دارد، هرچند قصه فیلم بسیار ساده و سرراست است. بالاتر گفتم فیلم جسورانه است، این جسور بودن از دل همین روابط میان ژانرها و الگوها می‌آید. فیلم پتزولد نه یک برداشت کاملا آزاد امروزی از داستان اوندین است و نه یک اقتباس کاملا وفادار از آن با حفظ تمامی مظاهر این قصه. پتزولد روی خط باریکی گام برداشته که احتمال کج گام برداشتنش بسیار بوده. او در یک دستش افسانه‌ها را گرفته و در دست دیگرش یک داستان واقع‌گرایانه از آشنایی یک زن و مرد. اما توازنی که او توانسته بین این دو برقرار کند باعث شده فیلم به ترکیبی جادویی دست پیدا کند؛ این فیلمی است که در آن کریستف، مرد جوانی که در حرف زدن مشکل دارد با یک دختر با زیبایی معمولی آشنا می‌شود و به هم دل می‌بازند، و در عین حال این فیلمی است که در آن یک اوندین برای نجات جان عشقش، حاضر است مردی را که به اوخیانت کرده بکشد، درست همانطور که افسانه‌ها مقدر کرده‌اند. حتا می‌شود گفت این فیلم یک نئونوآر است که در آن زنی با ظاهر معصوم با به دام انداختن مردها، آنها را قربانی می‌کند تا خودش باقی بماند. انگار دامنه ارجاعات پتزولد به دنیای ژانرهای سینمایی و الگوهای آشنای داستانی پایانی ندارد. اما شاید با خود بگوییم این میزان از ارجاع باعث شده باشد که فیلم یکدست نباشد و دچار آشفتگی باشد. راستش این اتفاق هم نیفتاده، پتزولد دنیای کوچکی خلق کرده با آدم‌های معدود که در آن همه چیز به شکلی به آب ربط دارد. از ماهیت اوندینا بگیر تا شغل کریستف و محل اصلی رخ دادن ماجراها. درواقع وحدت و انسجامی که در قصه فشرده‌ی او وجود دارد، راه را بر هرگونه حواس‌پرتی و تشویش ذهن می‌بندد و «اوندینا» را به یک قصه پریان امروزی کم‌نظیر بزرگسالانه بدل می‌کند.

داستان‌های پری دریایی را اغلب با اقتباس‌های دیزنی دیدیم، برای همین فراموش کردیم که بعد نفرین جاری در آنها بسیار پررنگ و تاثیرگذارتر است تا پایان خوش آنها. راستش «اوندینا» برخلاف ماجرای ساده‌اش و عشق و عاشقی جاری در آن، درباره همین نفرین است. نفرینی که به قیمت از دست رفتن عشق اما زنده ماندن یکی از طرفین تمام می‌شود. نفرینی که برای رهایی از آن به ایثار و قربانی کردن نیاز است. به نظرم ایثار و قربانی کردن وجه سیاه هر داستان پریانی است، شاید در ایثار ردی از اعتلای روح وجود داشته باشد، اما به معنی تمام شدن افسانه هم هست. درواقع با اقدام فداکارانه، بعد افسانه‌ای شخصیت‌ها فرو می‌ریزد و آنها را به یک انسان معمولی بدل می‌سازد یا آنها را بطور کلی از صحنه روزگار مادی محو می‌سازد. بخش قربانی کردن هم برای فروکش کردن خشم خدایان، نیازی به توضیح ندارد که از اساس به دور از خوی مهربانی است که در قصه پریان در جریان است. در «اوندینا» هم ایثار داریم و هم قربانی کردن. درواقع این قصه عشق و عاشقی با ابعاد افسانه‌ای در انتها با تجسم یافتن نفرین ابتدایی فیلم پایان می‌گیرد و حتا در آن لحظه آرامش پایانی هم شیرینی جاری نیست. قصه پتزولد درباره محتوم بودن عشق و از بین رفتنش است، درست مثل همان نام اوندینا که روی دیواره‌ی سازه‌ای زیر آب نوشته شده و بهتر است کسی آن را نبیند – اولین اتفاق مرگبار فیلم در لحظه زیر آب رفتن کریستف و اوندینا برای دیدن آن رقم می‌خورد – اوندینا گویا قرن‌هاست که در برلین روزگار می‌گذراند و هر بار بیرون آمدنش از آب با فرو رفتن سر کسی در آب همراه بوده است، او یک موجود افسانه‌ای با زخمی بالای استخوان پاشنه پایش که برای تنفس و گام برداشتن روی زمین، نیاز دارد یا مردی به او وفادار باشد یا برای عشق او قربانی شود. این یک قصه وحشت است؟ نه و یا شاید آری، فیلم پتزولد جواهری است چندبعدی که از زوایای مختلف پژواکی و شکل متفاوتی دارد.

(1) در متن هر جا اوندینا گفته شده منظور شخصیت اصلی فیلم است که نامش در تلفظ آلمانی اوندینا خوانده می‌شود و هرجا اوندین گفته شده اشاره به موجود افسانه‌ای دارد.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است
یادداشتی درباره ترانزیت نوشته‌ام که اینجا در دسترس است
گفت‌وگو با کریستین پتزولد درباره ققنوس و یادداشتی کوتاه درباره فیلم را اینجا بخوانید

Total Views: 298 ,