آیدا پناهنده در فیلم اسرافیل به مرور و با جلو رفتن فیلم و تغییر زاویه دیدش، قاب فیلمش را هم عوض می‌کند و از قابل عریض در قصه اول یعنی ماجرای ماهی به قاب مرسوم در قصه بهروز می‌رسد، این ترفند بصری بیش از یک بازیگوشی فیلمسازی است؛ خفگی و باریکی قاب در قصه ماهی (با بازی به‌یادماندنی هدیه تهرانی)، بر شرایط دشوار و تنگنایی که او گرفتارش شده تاکید دارد و قاب مرسوم در قصه بهروز، بر رفتارهای رایج و مرسوم این مرد ایرانی که نمی‌داند سنتی است یا مدرن تاکید دارد. فیلم پناهنده، خیلی جلوتر از فیلم قبلیش «ناهید» می‌ایستد اما هنوز در اجرا قوی‌تر از متن عمل می‌کند. اگر ترفند استفاده از قاب متفاوت در ابتدا و انتهای فیلم موثر عمل کرده است، در میانه فیلم و قصه سارا، فیلم هم در متن لنگ می‌زند و هم در اجرا، اپیزودی ابتر که هرچند برای عمیق شدن در شخصیت سارا و چرایی نزدیک شدن او به بهروز طراحی شده، اما عملا از قصه ماهی و بهروز عقب می‌ماند (مخصوصا به دلیل بازی‌ها) و جذابیت آن را ندارد و بیشتر سراغ کلیشه‌ها می‌رود (مادر عقب‌مانده و برادر فرصت‌طلب) و نفس فیلم را می‌گیرد.

فیلم دوم پناهنده بالا و پایین زیاد دارد، شروعش درگیرکننده است، تاکیدش بر روابط خانوادگی، سازوکار شهری کوچک، حرف‌های پشت سر و غیبت‌ها نوید فیلمی متفاوت را می‌دهد، در میانه به دام کلیشه و تصویری از زندگی در تهران می‌رسد که در همه فیلم‌های دیگر نمونه‌اش را دیدم و در بخش نهایی فیلم، هرچند فقدان حضور ماهی به شدت احساس می‌شود اما به سرمنزل امنی می‌رسد. «اسرافیل» قصه بازگشت‌ها و زنده شدن دردهای قدیمی و حتا زنده شدن آدم‌های قدیمی است (ماهی عملا با مرگ پسرش، یک مرده متحرک است که بازگشت بهروز برای دمی او را زنده می‌کند). بهروز برگشته، سارا به تهران می‌رود و دوباره بازمی‌گردد و تنها ماهی است که همیشه همانجا مانده (هرچند یک بار تا مرز آن دنیا رفته و بازگشته) و در انتها هم تصمیم می‌گیرد برود و خودش را از دنیای مردگان برهاند. از این نظر فیلم پناهنده جدای از ظاهر ساده و آشنایش، بیش از آنکه فیلمی درباره ستم‌دیدگی زنان باشد فیلمی درباره آمدن و رفتن است، درباره گرفتار شدن آدم‌ها در دنیای مردگان زنده، مردگانی که جز با صدای شیپور از خواب بلند نمی‌شوند و شاید باید لوستر خانه جدید فرو بیفتد تا تکانی بخورند که آن هم حتمی نیست. فیلم با قطار شروع می‌شود و با قطار پایان می‌گیرد، قطاری که موقتی بودن و گذرا بودن، تزلزل و ناپایداری جزئی از سرشت خودش و مسافرانش است و هیچ چیز، حتا عشق بهروز و سارا هم در آن ماندگار نخواهد بود. در این بین صدای سوت قطار مثل صور اسرافیل مدام به گوش می‌رسد اما انگار خواب همه سنگین‌تر از این حرفهاست؛ پناهنده در فیلم دومش انگار تصویرسازی بومی ایرانی را با شمایل‌نگاری مسیحیت ترکیب کرده است (مثلا ارجاع به نقاشی در سوگ مسیح اثر آندره‌آ مانتنیا) و همین فیلمش را از یک ملودرام عشقی فراتر می‌برد، فیلمی که درباره زنانی است دو دل میان ماندن و رفتن، کنار آمدن با اجتماع خشمگینی که پیرامونشان را گرفته یا رفتن، هر دو زن هم، یکی در آستانه یائسگی و دیگر رد اوج دوران باروری، سر را انتخاب می‌کنند، سفری که نمی‌دانند پایانش کجاست و فقط حیف که صدای شیپور برای بر حذر داشتن پناهنده از افتادن به برخی کلیشه‌ها، آنقدر بلند نبوده!

Total Views: 1560 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *