«آینده از آن ترسوها نیست، از آن دلیرهاست… فضاپیمای چلنجر ما را به سمت آینده می‌کشاند، و ما راه آنها را ادامه می‌دهیم.» این بخشی از سخنرانی معروف رونالد ریگان پس از انفجار فضاپیمای چلنجر است که در تاریخ 28 ژانویه 1986 به فضا پرتاب و تنها پس از 73 ثانیه منفجر شد و هر هفت سرنشینش کشته شدند. جیمز کامرون فیلمنامه فیلم «بیگانه‌ها» را که سال 1986 اکران شد چند سال قبل نوشته بود، یا بهتر است اینطور بگوییم که نوشتن فیلمنامه را یکی دو سال پیشتر شروع کرده بود. زمانیکه مشغول ساخت «ترمیناتور / نابودگر» بود و درگیری آرنولد شوارتزنگر در پروژه «کنان بربرها» به طول انجامیده بود و کامرون حدود 9 ماه وقت خالی داشت و یکی از مسئولان فاکس قرن بیستم که فیلمنامه «نابودگر» را خوانده بود، مجاب شده بود دوست دارد قسمت دوم مجموعه بیگانه در مسیری مشابه با «نابودگر» باشد. خلاصه اینکه کامرون فیلمنامه 45 صفحه‌ای نوشت و مسئولان فاکس قبول کردند و بعد متنی 90 صفحه‌ای نوشت و قرار شد اگر «نابودگر» در گیشه موفق باشد، کامرون «بیگانه‌ها» را بسازد و «نابودگر» موفق بود و کامرون وارد این پروژه شد.

کامرون انگار در زمان نوشتن فیلمنامه این جمله ریگان را در خواب یا رویا، یا شاید هم از زبان بیگانه‌های مهربان و حتا متخاصم شنیده باشد؛ برای همین مضمون فیلمش دقیقا همین جمله است. کامرون در روزگار پرفرازونشیب جنگ سرد، در روزهایی که رقابت فضایی هنوز مهم بود و در روزهای کلیدی که ریگان نظامی‌گری را ترویج می‌داد و بودجه کلانی صرف ساخت ادوات جنگی می‌کرد، روحیه آینده‌نگرش را با این خط مشی سیاسی همراه ساخت و نتیجه کارش بیگانه‌ای است که انگار از دل فیلم‌های جنگ ویتنام بیرون آمده – سربازهای فیلم دقیقا همان الگوهای آشنای سربازان آمریکایی جنگ ویتنام را تکرار می‌کنند، همان متلک‌ها و همان قلدربازی‌ها و همان اعتمادبه‌نفس کاذب به اسلحه‌های پیشرفته – و از طرفی از نظر روایی همان «نابودگر» است فقط اینجا با جلوه‌های ویژه پرملات‌تر، انفجارهای بیشتر، بیگانه‌های بیشتر و حاشیه صوتی مرعوب‌کننده‌تر. درواقع از نظر فنی «بیگانه‌ها» همان آینده‌ای است که ریگان می‌گفت اما در نیای سینما و آن هم سینمای تجاری. نوعی سینما که از اواخر دهه 1970 و به‌ویژه در دهه 1980 به فکر درنوردیدن مرزهای کهکشانی بود، همان چیزی که در جنگ سرد بین دولت‌های شرق و غرب در جریان بود و از این نظر بدون شک یکی از نقاط عطف سینمای علمی خیالی است، اما جایگاه فیلم بعد 30 سال کجاست؟

شاید بهترین فیلم برای مقایسه «بیگانه» ریدلی اسکات باشد که سال 1979 روی پرده رفت. مقایسه «بیگانه‌ها» با فیلمی مثل «بلیدرانر» ریدلی اسکات یا حتا «موجود» جان کارپنتر هم کاری خطاست، آنها مسیرهایی دیگر در سینما را پیش گرفته بودند، یکی سینمای نیهیلیستی آینده‌نگر و دومی سینمای وحشت آینده‌نگر و مهم‌تر اینکه هر دو ماجرایشان را در زمین روایت می‌کردند. «بیگانه» ریدلی اسکات به عنوان اولین قسمت از مجموعه بیگانه‌ها، مثل خیلی دیگر از کارهای اسکات در آن دوران آغازگر بود، آغازگر نوعی سینمای علمی خیالی که در کنار «بلیدرانر» می‌توانست الگویی باشد برای ساخت فیلم‌های جدی و چندلایه در ژانر «مُد» روز آن سال‌ها. اسکات در «بیگانه» با تاکید بر سکوت (فصل ابتدایی فیلم حدود 10 دقیقه بدون کلام نه تنها فضای کلی فیلم را خلق می‌کند بلکه قهرمان و ضدقهرمان فیلم را هم مشخص می‌سازد)، جلوه‌های ویژه اغلب دستی (بیگانه اصلی عروسکی بوده حدود چهار متر)، استفاده مثال‌زدنی از قاب عریض و روایتی که پله پله به اوج می‌رسد و به جای ایجاد شوک بر خلق ترس تمرکز می‌کند، به فیلمی بدل شده که حالا بعد از حدود چهل سال هنوز تماشایی و مهم‌تر از آن سرزنده و شاداب است.

در مقابل، کامرون همانطور که در ادامه کارنامه‌اش دیدیم؛ بیشتر به فکر گسترش و بزرگ کردن پروژه بوده: چه مدت زمان فیلم و چه لوکیشن‌هایی که برای فیلم تدارک دیده و حتا تعداد بیگانه‌ها و حجم نبردهای فیلم همگی چندبرابر فیلم اسکات است و همگی در جهت مرعوب ساختن بیننده و ساختن فیلمی با 40 میلیون دلار (در برخی منابع 70 میلیون دلار) است که سروشکل فیلمی 200 میلیون دلاری را دارد. به کارنامه کامرون نگاه کنید، به جز «نابودگر»، «نابودگر: روز داوری» و حتا «دروغ‌های حقیقی» کامرون در تمامی آثارش خودش را به عنوان یک کارگردان سینمای «اسپکتکل / spectacle» معرفی کرده است و برایش این جلوه‌گری و این نمایش نهایت مرزهای تکنولوژیک سینمایی مهم‌تر از هر چیزی، حتا خود فیلم بوده! (شیوه کارگردانی کامرون کاملا قابل حدس و در همین جهت است: کلوزآپ در زمان نمایش بیرون آمدن آرواره داخلی بیگانه، تدوین و کات‌های سریع در زمانه درگیری، قاب‌های شیک در اندک مواقع سکوت برای نمایش وسعت توانایی تکنولوژیکش). «بیگانه‌ها» دقیقا چنین فیلمی است: تمامی المان‌های معنایی و فلسفی، سمبلیک و زنوفوبیک «بیگانه» اسکات را پاک می‌کند و به جایش فمنیسمی سطحی را جایگزین می‌کند و با رنگ و لعاب مرعوب‌کننده نبردها و انفجارهایش فیلمی یک بار مصرف ساخته که حالا جلوه‌های ویژه کاغذیش دیگر تماشایی نیستند.

برای ارزیابی دوباره «بیگانه‌ها»، نسخه 154 دقیقه‌ای موسوم به «نسخه ویژه» را دیدم و قبلش نسخه تدوین کارگردان «بیگانه» و بعدش هم نسخه ویژه «ورطه»، فیلم بعدی کامرون. تماشای سه فیلم پشت سر هم بیش از پیش عیار فیلم اسکات را بالا برد و از طرفی جایگاه کامرون به عنوان یک تکنسین باهوش و آینده‌نگر را هم چند پله بالا برد، اما جایگاه کامرون به عنوان یک فیلمساز صاحب نگاه و سبک را دچار تزلزل کرد تا جایی که «بیگانه‌ها» را با اندکی فاصله در کنار «بیگانه 3» دیوید فینچر، ضعیف‌ترین‌های چهارگانه اولیه بیگانه ببینم و درام عاشقانه و سردرگم «بیگانه: رستاخیز» ژان پیر ژونه را کمی بالاتر از این دو و هنوز «بیگانه» اسکات جایگاهی دست‌نیافتنی در این مجموعه دارد که حتا «پرومته» هم به آن نرسید، هرچند در یک ساعت ابتدایی ردپایی از «بیگانه» را داشت.

شاید مشکل اصلی زیر سر آن تهیه‌کننده‌ای بود که فیلمنامه «نابودگر» را خواند و یا شاید هم خود کامرون که سعی نکرد نبوغش را در راه روایت هم خرج کند، شاید مشکل اصلی همگی ما وقتی برای اولین بار «بیگانه» را دیدیم، این بود که درکش نکردیم و صرفا آن را گامی بزرگ در سینمای علمی خیالی دیدیم و اصلا ندیدیم فیلم غم غربتی عمیق دارد و از بیگانه بودن حرف می‌زند، از بیگانه بودن آدمی در کهکشان تاریک و غریبه بودن آن بیگانه در میان آدم‌هایی که مثل موش آزمایشگاهی دوره‌اش کرده بودند، و همین شد که «بیگانه» از راه معناگرایش دور شد و با «بیگانه‌ها» مادی و زمینی و راهی مسیری دیگر شد و حالا اسکات به فکر افتاده با مجموعه جدیدش (شاید) دوباره آن شکوه اسطوره‌وار فلسفی را زنده کند.

عنوان مطلب بخشی از ترانه «بیگانه‌ها» از گروه کُلدپِلی است
این مطلب پیش از این در مجله 24 منتشر شده است

Total Views: 234 ,