برای پرداختن به «بی‌عشق» ساخته آندری زویاگینتسف باید کمی از سینما دور شویم. ولادیمیر پوتین وقتی سال 2008 پس از هشت سال ریاست جمهوری روسیه، این سمت را به دیمیتری مدودف داد، خیلی از تحلیلگران سیاسی این را آغاز دوره جدیدی از تزاریسم در روسیه عنوان کردند و وقتی در سال 2012 پوتین دوباره به ریاست جمهوری رسید و از طرفی با مدودف هم رابطه‌اش شکرآب شده بود دیگر برای همه روشن شده بود که او تزار جدید است. روسیه با وجود قدرت بزرگی که در عرصه دیپلماسی دارد اما در جریان امور داخلی با مشکلات بسیاری دست به گریبان است که چیز جدیدی برای مردم کشورش و بطور کلی کشورهای پیرامون دریای خزر نیست. برای همین حضور رئیس جمهوری که هیبت یک تزار را دارد آن هم پس از اینکه برای سرنگونی تزار خون‌های بسیاری ریخته شده، امری است که پذیرشش حداقل در بخش روشن‌فکر جامعه روسیه دشوار است.

هنرمندان روسیه به عنوان بخشی از جامعه الیت این کشور همیشه بر سر دوراهی همراه شدن با دولت یا بر دولت بودن ایستاده‌اند. فیلمسازهایی که ترجیح دادند بر دولت باشند، در دوره‌ای راهی جز ساختن فیلم تمثیلی نداشتند و سرگی پاراجانف شاید بهترین نمونه باشد. راه دیگر این فیلمسازها اما جدای از رویکرد تمثیلی بیرون زدن از مرزها بود، کاری که آندری تارکفسکی در مقطعی کوتاه از ندگی هنری به آن تن داد. در دوران جدید سینمای روسیه نیکیتا میخالکف همیشه به عنوان یکی از فیلمسازهای نزدیک به دولت شناخته شده، شخصیتی که در کارنامه‌اش فیلم‌های مهم نیز کم ندارد مثل «آفتاب سوخته» یا «آرایشگر سیبری» و «قطعه ناتمام برای پیانوی کوکی». او به واسطه نفوذ سیاسی‌اش و جایگاه هنری که دارد رئیس اتحادیه سینماگران روسیه است که یکی از وظایفش معرفی فیلم به آکادمی اسکار است و امسال آنها در اقدامی جالب «بی‌عشق» آندری زویاگینتسف را معرفی کردند که نامزد اسکار هم شد (جالب از این نظر که بیشتر به موفقیت فیلم دل بستند و روی وجه انتقادی فیلم چشم پوشیدند).

آندری زویاگینتسف، از فیلمسازهای نسل جدید سینمای روسیه در آغاز کارش با دو فیلمی خودش را به دنیا معرفی کرد که رگه‌هایی عمیق از سینمای آندری تارکفسکی در آنها موج می‌زد. «بازگشت» و «تبعید» هر دو فیلم‌هایی هستند به شدت تمثیلی که با الهام از متون مقدس ساخته شده‌اند. هر دو ماجرای ظلمی است که پدری بر خانواده‌اش روا می‌دارد (و این پدر را می‌توان نمادی از دولت دانست). او در فیلم سومش اما سعی کرد به ترکیبی از رئالیسم انتقادی و سینمایی که موسوم به است استعلایی، نتیجه تریلری دوپاره بود که همزمان ناامید و امیدوار می‌کرد. زویاگینتسف در فیلم سوم و چهارم خودش، انگار برای جدا شدن از برچسب «مقلد تارکفسکی» اساسا فیلم‌هایی ساخته که فقط با عنوان رئالیسم اجتماعی انتقادی می‌شود توصیف‌شان کرد. «لویاتان» با الهام گرفتن از سینمای روسیه در دهه 1980 فیلمی است با رویکرد انتقادی طنزآمیز در بخش اول و بحث‍های حقوقی و در نیمه دوم ملودرامی خشن. فیلم مخالفان و موافقان خودش را دارد، اما نباید فراموش کرد که فیلم اساسا واکنش فیلمسازش است به وضعیت موجود در روسیه: به بروکراسی خفه‌کننده، به گسیخته شدن روابط و سقوطی که دور از ذهن نیست. «بی‌عشق» ادامه همین مسیر است اما به شکلی آشکارتر.

«بی‌عشق» عریان‌ترین فیلم انتقادی زویاگینتسف است، آنقدر آشکار و روشن به این موضوع پرداخته که برخی صحنه‌ها آن ظرافت همیشگی کارهای زویاگینتسف را ندارد (نمونه‌اش بخش‌های اداره شخصیت پدرِ کودک گمشده است که تاکید دوربین بر مانیتورهایی که کاربرانش مشغول بازی کردن هستند و نه رسیدگی به امور توی ذوق می‌زند) اما از طرفی نمونه‌ای هیجان‌انگیز هم در سینمای این فیلمساز است، چراکه این فیلم دقیقا می‌تواند نمایش بدهد زویاگینتسف در پرداخت روابط شخصیت‌هایش چه مهارتی دارد. دیگر آن سکوت آیینی شخصیت‌های «بازگشت» و «تبعید» را نداریم و شخصیت‌ها مدام به همدیگر می‌تازند، به هم ناروز می‌زنند، خیانت می‌کنند و فریاد می‌کشند و در خفا و در گوشه‌ای کودکی که نامش عشق است بی‌صدا گریه می‌کند. شخصیت‌های فیلم درست وضعیت این روزهای زویاگینتسف را دارند که دیگر خویشتن‌داری روایی و بصری را کنار گذاشته و آشکارا دارد نهیب می‌زند به جامعه‌ای سترون و یخ‌بسته و باکی ندارد از اینکه آشکار و رو این کار را بکند، درست شبیه کاری که آندری وایدا در سینمای لهستان و در تعدادی از کارهایش انجام داد و برای نمونه شاید دیدن دوباره واپسین کار وایدا یعنی «پساتصویر» خالی از لطف نباشد. صحنه گریستن کودک و یا سکانس‌های اداره پلیس در «بی‌عشق» را مقایسه کنید با فصل ایستادن در صف شخصیت اصلی فیلم آخر وایدا. یا حتا می‌شود این رویکرد نقد اجتماعی آشکار را در جاهای دیگر هم جست‌وجو کرد، نمونه‌اش سینمای روبرتو روسلینی در شاهکارش مثلا «رم، شهر بی‌دفاع» و همان لحظه‌ای که شخصیت آنا مانیانی گریان در خیابان شروع به دویدن می‌کند. اگر به سینمای رئالیسم اجتماعی، مخصوصا آنها که رویکرد انتقادی تندتری دارند رجوع کنید از این نمونه‌های انتقاد و فریاد واضح کم پیدا نمی‌کنید.

«بی‌عشق» درواقع خطر کردن زویاگینتسف است، فیلمی ساخته که بخشی از طرفداران سینمایش را ناامید می‌کند و تیغ نقد مخالفانش را هم تیزتر می‌سازد. آیا فیلمساز باید همیشه در مسیری که طرفدارانش می‌پسندند فیلم بسازد؟ یا نه، باید به زمانه خودش واکنش نشان دهد؟ درست یا غلط، زویاگینتسف راه دوم را در پیش گرفته و اگر به فیلمش از این زاویه نگاه کنید اتفاقا با فیلم قدرتمندی روبرو می‌شوید. میزانسن و حرکت دوربین او در زمان جست‌وجو در آن خانه ویران و یا زاویه دوربینش در فصل‌های دونفره زن و شوهر با یاران جدیدشان که یادآور گوشه‌هایی از نگاه بصری آنتونیونی دهه 1980 است، همگی به خلق فضایی منجر شده که در عین رئالیستی بودن، خوف و ترسی را در مخاطبش می‌کارد که تا مدت‎ها در ذهن مخاطب باقی می‌ماند. دیگر فقط پدران نیستند که بی‌تفاوتی می‌کنند یا ظلم، مادران هم همراه آنها شدند و این آغاز سقوط است.

پینوشت: «بی‌عشق» می‌تواند بدل «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی باشد. اگر در فیلم فرهادی حضور فرزند باعث می‌شد زن و شوهری در تصمیم جدایی خود دچار تردید باشند و در نهایت ضربه‌ای سخت از حضور کودکی که هرگز به دنیا نیامد خوردند، در فیلم زویاگینتسف حذف شدن این کودک، راه سقوط و حل شدن در سترونی جامعه‌ای بی‌تفاوت را هموار می‌کند. هر دو فیلمساز دارند هشدار می‌دهند، اما کسی این هشدارها را گوش می‌دهد؟

این متن پیش از این در مجله هنروتجربه منتشر شده است

Total Views: 434 ,