سینمای یونان از سال 2009 و موفقیت «دندان نیش» یورگس لانتیموس (فیمسازی که حالا با «سوگلی» و «لابستر» بیشتر شناخته می‌شود) جانی دوباره گرفته است و رویکرد جدید فیلمسازهای جوانش در به تصویر کشیدن نوعی از وحشیگری و دوری از تمدن و اخلاقیات (فیلم‌هایی مثل «آلپ» ساخته لانتیموس، «آتنبرگ» ساخته آتینا ریچل سانگاری، «دوشیزه خشونت» ساخته الکساندروس آوراناس و «حمام آفتاب» ساخته آرگیریس پاپادیمیتروپولوس) انگار دهن کجی بود به میراث افلاطون و ارسطو در باب اخلاق و نمایش روی دیگر سینمای یونان که در سینمای تئو آنگلوپولوس دیده نمی‌شد و حالا در روزهایی که یونان درست نقطه‌ی مقابل روزگار شکوه و ثروتش در دوران باستان است و در منجلاب بدهکاری و بدبختی فرورفته است، این جوانان سینما با نگاهی به سینمای هنرمند آوانگارد فقیدشان نیکوس نیکولایدیس (فیلم معروفش «Singapore Sling» است)، وام گرفتن از تراژدی‌های گذشته و بهره بردن از زیبایی شناسی تصویری آنگلوپولوس به دنبال تعریفی دوباره از سینمای یونان بودند، سینمایی که آنها با آن به دنیا معرفی شدند به دلیل داستان‌های عجیب و خشونت شدید اما تروتمیزش و جسارت‌هایش به سینمای غریب نوین یونان معروف شد.

«ترحم» ساخته بابیس ماکریدیس فیلمی خویشتن‌دار در این جریان جدید است. علاقه‌ای به خشونت ندارد، داستانی ساده دارد و دست به بی‌پروایی‌های رایج در فیلم‌های این جریان نزده است. با این حال فیلمی حسی از هراس در مخاطبش ایجاد می‌کند که درست مثل قطره‌ای آب یخ که روی کمر آرام بلغزد و آدم را مدام به رعشه بیندازد، پیش می‌رود. فیلم ماجرای وکیلی است که همسرش به کما رفته و حالا به همراه پسرش در خانه زندگی می‌کند و منتظر رسیدن خبری بد از بیمارستان است. وکیلی که می‌شود زندگیش تا پیش از به کما رفتن زنش را اینطور تصور کرد: یک زندگی مکانیکی بدون هیچ ردی از شور و هیجان، زندگی که می‌شود نباتی یا حتا روباتی توصیفش کرد. اما کما رفتن زن، فرصتی به وکیل داده تا از این رخوت بیرون بیاید و دیده شود. وکیلی که زندگیش هیچ گونه فراز و نشیبی نداشته، حالا هر جا که برود همه متوجه ناراحتی او می‌شوند، برای زنش دل می‌سوزانند و این احساس ترحم چیزی است که وکیل به آن عادت می‌کند و از آن لذت می‌برد. از پرستار بیمارستان گرفته تا منشی او، از همسایه طبقه بالا گرفته تا متصدی خشک‌شویی محله و حتا دوستان و دیگر آشنایان با ترحم به وکیل نگاه می‌کنند و به او محبت می‌کنند و این موقعیتی خاص و دلپذیر و تازه برای او ایجاد می‌کند: دیده شدن و کسی بودن و حرفی برای گفتن داشتن.

فیلم در دو پرده روایت می‌شود؛ در شروع پرده اول تصاویری از زیبایی دریا را می‌بینیم و صدای هق هقی می‌شنویم که گریه وکیل است. پرده دوم باز هم با تصاویر زیبای دریا شروع می‌شود اما بدون صدای هق هق گریه وکیل، چون اتفاقی افتاده است که نظم زندگی او بر هم خورده. این اتفاق باعث می‌شود آرام آرام وکیل دیگر دیده نشود، دوباره به حاشیه رانده شود، چیزی برای گفتن و تعریف کردن نداشته باشد و برعکس ببیند حالا دیگران به توانایی پیانونوازی پسرش توجه دارند، دوست دارند داستان‌ها و تجربیات نفر سوم خانواده را بشنوند و نه ماجرای مرثیه‌سرایی او در غم به کما رفتن زنش را. وکیلی که هر روز صبح همسایه برایش کیک می‌آورد و منشی‌اش فکر می‌کرد باید با او مهربانی کند، حالا همان آدم نامرئی گذشته شده است، راه تغذیه از ترحم بسته شده است و وکیل باید دنبال چاره باشد.

درواقع آغاز پرده دوم فیلم با نوای ویرانگر و تاثیرگذار قطعه رکوئیمِ  فرانتس زاور زوسمایر است که خبر از تراژدی قریب الوقوع فیلم می‌دهد. تراژدی که وکیل گام به گام خلق می‌کند، در ابتدا به نظر می‌رسد ناشی از یک جور عصبانیت است و اگر چند بار از ته دل فریاد بزند درست می‌شود، اما به مرور می‌بینیم که راهکارهای کوچک او فایده‌ای ندارد و حالا که مردم به او حس ترحمی ندارد و در نتیجه او را نمی‌بینند باید دست به کاری بزرگ‌تر بزند. حالا که دست خدا در کار نیست که زنش به کما برود، وکیل خودش باید آستین بالا بزند و حضور افتیمیس فیلیپو فیلمنامه‌نویس (چهره اصلی سینمای جدید یونان در مقام نویسنده) در کنار ماکریدیس جای شگفتی و تعجب نمی‌گذارد که فیلم چنین پایان کوبنده و ناگهانی داشته باشد.

«ترحم» با نماهای اغلب ثابت، ایجاد قرینه در تصویرسازی، حرکات دوربین بسیار نرم و به‌جا و شخصیت‌هایی که تقریبا هیچ گونه احساسی را بروز نمی‌دهند (یاآور مُدل‌های روبر برسون هستند) شاید رام‌ترین فیلم جریان جدید سینمای یونان باشد اما واقعیتش این فیلم دست روی موضوع و موقعیتی می‌گذارد که بیش از همه جهان‌شمول است و احتمال رخ دادنش هست. گدایی کردن توجه و دیده شدن با برانگیختن حس ترحم و دلسوزی چیزی است که خیلی راحت می‌شود به آن دست یازید (چیزی که همه تجربه‌اش را دارند)، تغذیه کردن از ترحم بیماری است که کمتر دیده می‌شود اما می‌تواند فاجعه بیافریند. درست مثل همان قطره آب یخی که روی کمر می‌لغزد، ابتدا خوشایند است و آرام آرام آدم را به لبه پرتگاه می‌کشاند.

این یادداشت پیشتر در روزنامه سازندگی منتشر شده است
ترحم جز فیلم‌های محبوب نویسنده در سال 2019 بود

Total Views: 567 ,