انگار فیلم باید در همین گرند کنیون تمام می‌شد و جز این اگر بود عجیب بود؛ «تلما و لوئیز»، این فیلم چندوجهی ریدلی اسکات از همان نمای آغازینش، از همان تصویر سیاه و سفیدش از بیابانی بی‌انتها که لوحِ قرار گرفتن نام فیلم و عواملش است و بعد آرام آرام رنگی می‌شود و در آخر هم آرام آرام در سیاهی محود می‌شود به ما می‌گوید که با یک وسترن روبرو هستیم اما وسترنی واژگون. این بار به جای مردهای تک‌افتاده و مبادی آداب دو زن خسته از ملال روزمره و مردان بی‌مبالات دوروبرشان هستند که به جای اسب، سوار بر ماشینی روباز می‌شوند و به دل جاده و بیابان می‌زنند تا دَمی از همان اصولی رها شوند که در فیلم‌های وسترن سنگ‌شان به سینه زده شده است.

همه چیز «تلما و لوئیز» در همین نمای ابتدایی و پایانی خلاصه می‌شود؛ شروعی که آنچه قرار است در آینده ببینیم را الهام می‌بخشد و پایانی که انگار پایانی است بر هرچه وسترن که دیدیم. نمای سیاه و سفید ابتدایی و رنگی شدنش بیش از آنکه ترفندی جذاب برای جلب نظر مخاطب باشد، اشاره است. اشاره به همان وسترن‌های رنگ و وارنگی که دیدیم و قرار است بدلش را، نسخه واژگونش را حالا مشاهده کنیم و همین است که حس و حالی حُزن‌انگیز در همین مقدمه دو سه دقیقه‌ای تزریق کرده. حزن و اندوهی که در ادامه، با وجود همه‌ی سرخوشی‌های رهاشده‌ای که تلما و لوئیز از خود بروز می‌دهند از یاد نمی‌رود. دو زنی که می‌دانند دیگر سفرشان برگشتی ندارد، می‌دانند آخر این جاده به دره ختم می‌شود اما تصمیم می‌گیرند تخت گاز به پیش بروند، دلشان را به جاده بزنند و هرآنچه را از آنها دریغ شده، بازستانند و برای یکی دو روز هم شده زندگی کنند.

در این فیلم وسترن فقط با بدل شدن مرد به زن و اسب به ماشین، واژگون نمی‌شود. واژگونی آنجایی رخ می‌دهد که ارزش‌ها جابجا می‌شوند. تمامی آمال مردانه‌ای که در وسترن می‌درخشیدند اینجا رنگ می‌بازند، مردانگی ارزشی می‌شود که با شرارت و خودخواهی گره خورده، ستاره‌ی درخشانی که بر سینه کلانتر جا خوش کرده بود در اینجا دیگر برقی ندارد و تلاش‌های کاراکتر هاروی کایتل هم بیشتر کاریکاتوری از مردان قدرتمند وسترن سنتی است و مردان قانون حالا فقط به فکر ختم قائله هستند، نقش سنتی زن به مثابه گرم‌کننده فضای خانه، آشپز و یا خوشگلِ کافه به ناگهان و در لحظه‌ای کلیدی در یک پارکینگ بینِ راهی (یا شاید بدل امروزی اصطبل که فضایی اساسا مردانه دارد) تغییر پیدا می‌کند و حالا زن‌ها همان چیزی هستند که وسترن از آن فراری بود: موجودات مونث سرخوش، در لحظه زندگی کن، اهل معاشرت و تفریح، صاحب نظر، صاحب اراده، تصمیم‌گیرنده و سبک‌بال همچون هر مردی دیگر و همین هاست که باعث می‌شود وسترن در «تلما و لوئیز» واژگون شود.

همه چیز به گرند کنیون ختم می‌شود، چشم‌اندازی که سالیان سال محل جولان سوارانی بی و نام و نشان بود، سوارانی که هفت‌تیر را همچون اسباب‌بازی در دست می‌چرخاندند و نجاتبخش زن و مرد، پیر و جوان بودند و در انتها در افق محو می‌شدند، مردانی تنها که زندگی را کنار گذاشته بودند و دنبال آرمانی بودند که در آن زن همان نقش‌های سنتی را داشت و مردان در آن هر از چندگاه نیاز به ادب شدن. تلما و لوئیز اما در این نقطه پایان دنیا، کاری به آن آرمان ندارند. آنها می‌خواستند چند روزی را زندگی کنند و قدر لحظه لحظه آن را بدانند و تمامی اصولی را که بر دنیای وسترن بنا شد، به بازی بگیرند و خب به کام دل رسیدند.

حالا شروع و پایان فیلم، معنا و منزلتی دوچندان پیدا می‌کند: با وسترن سنتی خداحافظی می‌کنیم، وسترن واژگون را در آغوش می‌گیریم و با تلما و لوئیز، با تخت گاز به دل دره می‌زنیم، دست در دست هم و در سفیدی خیره‌کننده محو می‌شویم… «تلما و لوئیز» فرزند مشروع «بانی و کلاید» است که حدود 30 سال بعد به دنیا آمده، پایانِ یک شورش بادلیل زنانه نیست، این شیرجه زدن از مرز سنت به مدرنیته است، گذر از مرزهای وسترن سنتی و قدم گذاشتن به نئووسترن است، این کنار گذاشتن پایان خوش مرسوم هالیوودی و پذیرفتن واقعیت گریزناپذیری است که جز با وارونه کردن دنیای مردانه‌ی وسترن، جز با واژگون کردن وسترن ممکن نبوده، این یک آغاز است.

این مطلب پیش از این در روزنامه شرق منتشر شده است
برای خواندن مطالب دیگر با موضوع بازخوانی سینمای گذشته می‌توانید به بخش سینمای پنهان سر بزنید

Total Views: 848 ,