به مناسب جشنواره فیلم کوتاه تهران سال 1397 برای نشریه روزانه جشنواره درباره پنج فیلم حاضر در این جشنواره متن‌هایی کوتاه نوشتم که در اینجا می‌توانید آنها را بخوانید.

شهربازی به کارگردانی کاوه مظاهری
«شهربازی» کاوه مظاهری که تمام می‌شود احساس می‌کنی که فیلم سومی برای تکمیل پازل سه‌گانه‌ای احتمالی نیاز داری. مسیری که مظاهری با «روتوش» آغاز کرده در «شهربازی» ادامه پیدا می‌کند. «شهربازی» در نقطه‌ای پایان می‌گیرد که احساس می‌کنی دو ضلع یک مثلث کشیده شده و جای ضلع دیگر خالی است. ضلع سومی که امیدوارم در قالب فیلم کوتاه یا بلند ساخته شود. اما «شهربازی» چه المان‌هایی دارد که چنین تصوری را به ذهن می‌رساند؟ به فیلم قبلی یعنی «روتوش» برگردیم. «روتوش» در مقیاسی کوچک ماجرای پنهانکاری ریشه دوانده در جامعه امروز ایرانی است که در شکل انتقام یک زن از شوهر بی‌عار و بی‌خیالش تصویر شده است. درواقع شخصیت اصلی که کارش روتوش کردن عکس و ساختن ظاهری مناسب با مناسبات مصوب است، این تمرین هر روزه را در زندگی شخصی خودش و در موقعیت مرگ و زندگی نیز به کار می‌بندد و بدین طریق به رهایی و آزادی می‌رسد. هرچند پایان فیلم به شکلی است که احتمال می‌دهیم این رهایی تمام و کمال نباشد. «رتوش» در لایه‌ی دیگرش درباره اخلاقیات بود. درباره درستی و نادرستی کاری که زن در قبال رفتارهای روزمره شوهرش انجام می‌دهد. درباره نسبی بودن اخلاقیات و تغییر درستی و نادرستی یک رفتار با تغییر زاویه دید. «شهربازی» ادامه مسیر بحث اخلاقی است که در «روتوش» مطرح شده اما در بعد اجتماعی بیش از آنکه روی مسئله پنهانکاری انگشت بگذارد، روی ایده‌ی مهمی به نام فریبکاری دست می‌گذارد. فریبکاری که با تغییر زاویه دید هر شخص می‌تواند توجیه‌پذیر شود و یا معنای زرنگی کردن و کلاهبرداری هم پیدا کند. مظاهری و سپینود ناجیان، نویسندگان این فیلم که در ظاهر بسیار ساده است بررسی دلایل و علت‌هایی را که زن و شوهر فیلم را مجبور کرده دست به این «حقه و ترفند» پول درآوردن بزنند، کنار می‌گذارند و ما را مانند ناظری بی‌طرف شاهد تمرین فریبکاری و کلاهبرداری آنها قرار می‌دهد. ما به همراه پسر کودچک این زوج شاهد ماجرا هستیم. ما به عنوان شاهدی منفعل و تنها نظاره‌گر و پسرک این زوج به عنوان شاهدی فعال و تاثیرپذیر. حضور شاهدگونه مخاطب چیزی است که فضای سرد و دلهره‌ی خزنده فیلم را به کارهای میشائیل هانکه نزدیک می‌کند و حضور پسرک فعال چیزی است که بعد انتقادی اجتماعی فیلم را پررنگ می‌سازد. در نگاه این پسر بچه همه چیز روبه‌راه است و والدینش مشغول بازی هستند. بازی که او هم گاهی در آن سهیم می‌شود اما بیشتر نظاره‌گرش است. انگار او پا به شهربازی بزرگسالان گذاشته که قوانین و قواعد بازیش فرق دارند وگرنه همه چیز سر جای خودش است. مخاطب اما برخلاف پسرک نظاره‌گری است که منتظر یک فاجعه است. این تضاد ظریفِ موقعیت ناظر بیرونی و درونی فیلم که در متن بوده و درست هم اجرا شده، چیزی است که بین «شهربازی» و دیگر فیلم‌های اجتماعی این روزها – که اغلب رئالیسم اجتماعی/انتقادی را با نمایش ظاهری مسائل اشتباه می‌گیرند- فاصله می‌اندازد و آن را به تجربه‌ای هولناک بدل می‌کند. پایان درخشان فیلم، نقطه مقابل پایان تقریبا روشن «روتوش» است و راه را برای تکمیل مثلث مظاهری باز می‌کند؛ مثلث روانشناسی اضمحلال طبقه متوسط جامعه ایران.

سرسام به کارگردانی وحید حسینی نامی
«کل به جزء» وحید حسینی نامی یک فیلم تجربی با المان‌هایی از سینمای تئو آنجلوپولوس بود. تصویری بود روایتگریز از پایان یک دیکتاتوری. فیلمی بود تاویل‌پذیر با فرامتنی که راه می‌داد برای برداشت‌های سمبلیک و ارجاع به تاریخ معاصر منطقه. بافت بصری قدرتمندی داشت آنگونه که برخی نماهایش تا مدت‌ها در ذهن می‌ماند. اشاره‌اش به دنیای رسانه پا را از اشاره‌های سردستی و باسمه‌ای فراتر می‌گذاشت و نگاهی انتقادی و جدی به آن ارائه می‌کرد. حاشیه صوتی فیلم چیزی کم از تصاویرش نداشت. همگی اینها باعث شد «کل به جزء» یکی از دلپذیرترین تجربه‌های سینمای تجربی چند سال اخیر باشد برایم. فیلمساز حالا در «سرسام» تجربه‌گرایی محض را کنار گذاشته و روایتی مبهم و مرموز از موقعیتی جرج اورولی را ساخته. این بار خبری از تجربه‌ی انتزاعی «کل به جزء» نیست، بیشتر با روایتی روبرو هستیم نمادین از حاشیه دنیای دیکتاتوری و سرکوبگر. «کل به جزء» زوال یک دیکتاتور را نمایش می‌داد، اینجا زوال انسان را زیر آوار دیکتاتوری و برادر بزرگتر شاهد هستیم. کمتر خبری از نماهایی با زاویه دوربین غیرمعمول هست و برعکس فیلمساز تاکید شدیدی بر حاشیه صوتی فیلمش کرده، البته عجیب هم نیست چون یکی از المان‌های اصلی فیلم گوش است. باز هم راه برا تاویل باز است؛ در جامعه دیکتاتوری گوشی که کمتر بشوند خطر کمتری را احساس می‌کند تا گوشی که زیادی بجنبد و در آخر در برهوت و ناکجاآبادی سر از تنگ الکل دربیاورد. اما این که چیز جدیدی نیست؟ از همان نمای اول و تلاش برای بریدن گوش سگ نگهبان این ایده روشن می‌شود. چیزی که فیلم جدید وحید حسینی نامی و نوید نامی را به تجربه‌ای متفاوت بدل می‌کند در فضاسازی کابوس‌وار آن است؛ مسئله‌ای که مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغ است. چرا لبه‌ی تیغ؟ از این جهت که ایده‌های بصری برای فضای کابوس‌وار اغلب پیشتر استفاده شدند؛ مثلا استفاده از ایده تماس تلفنی و صدای پشت خط نامفهوم و یا خواب دیدن. هر دو ایده در فیلم «سرسام» وجود دارد و چیزی که باعث می‌شود این تصاویر آشنا را فراموش کنیم؛ ایده‌های بکرتری هستند مثل آن گوش بریده و بازی با حاشیه صوتی یا آن ماشین‌های تهدیدگر در فضای بارانی که ناگهان حس و حالی نوآرگونه به این فیلم سمبلیک می‌دهد و از همه مهم‌تر آن کلکسیون گوش و قاچاقش. «سرسام» در مقایسه با «کل به جزء» فیلمی دشوارتر است؛ فیلم قبلی فیلمساز اگر ایرادی هم داشت در بافت قدرتمند بصری و ابهام انتزاعش از چشم دور می‌ماند، اما در «سرسام» چون با فضای آشناتری روبرو هستیم راحت‌تر می‌توانیم نقص‌هایش – مثلا همان ایده‌ی آشنای خواب دیدن – را ببینیم. با این حال «سرسام» و کار قبلی جایگاهی خاص در میان فیلم‌های این روزهای سینمای کوتاه دارد. فیلمسازها برای دیده شدن فیلم رقیق اجتماعی با موضوع بدبختی زنان در کشور نساختند و با همه قوت‌ها و اندک ضعف‌هایش کاری را ساختند که شواهد نشان می‌دهد واقعا به آن ایمان دارند یا بهتر بگوییم در این فضای کلیشه‌زده تلاش مثبتی کردند برای ساخت نوع دیگری از فیلم کوتاه که کمتر فیلمسازهای ما سراغش می‌روند و این جدا شایسته تقدیر است.

گوش سیاه به کارگردانی بهزاد آزادی
«گوش سیاه» بهزاد آزادی مسیر متفاوتی را پیش می‌گیرد، ماجرای فیلم طوری شروع می‌شود انگار قرار است با یکی از همان درس‌های اخلاقی آشنا و نخ‌نما روبرو شویم. انگار قرار است بحث اینکه مربی مهدکودک دروغ می‌گوید یا بچه‌ای که در مهد هست و از معلم شاکی است پیش گرفته شود و قضاوت ما در این بین تعیین‌کننده باشد. اما «گوش سیاه» چنین مسیری را پیش نمی‌گیرد. صرفا بدون هیچ گونه جهتگیری یک موقعیت را توصیف می‌کند. موقعیتی که شاید کمی چیده‌شده و نه حساب‌شده به نظر بیاید (دقیقا در همان روزی که به مربی مهدکودک خبر اخراج می‌دهند آن اتفاقی که نباید رخ می‌دهد) اما چیزی که این موقعیت را جذاب می‌کند ابهامی است که در ذات آن وجود دارد. ما نمی‌دانیم که آیا مربی واقعا بچه‌ها را کتک می‌زند یا نه (درست برخلاف موقعیت مشابهی که در فیلم «مثل بچه آدم» آرین وزیر دفتری شاهدش هستیم و در آن خاطی بودن پرستار بچه برای ما روشن و بدون ابهام است)، نمی‌دانیم که آیا مسئول مهدکودک واقعا مربی را در حال کتک زدن بچه‌ها دیده و یا فقط دارد تهدید می‌کند، نمی‌دانیم وقتی مربی دستِ همان کودکی را که ادعا کرده کتک‌خورده، زیر آب داغ می‌شوید دارد انتقام اتهام را می‌گیرد یا بطور لحظه‌ای عصبانی شده و حرصش را خالی می‌کند، نمی‌دانیم که بر سر بچه چه بلایی می‌آید و جدای از اخراج مربی، باز هم نمی‌دانیم چقدر پای او گیر خواهد ماند و چه عواقبی در انتظارش است. تمامی این ابهام‌ها و احتمال‌ها همان چیزی است که «گوش سیاه» را جذاب می‌کند. فیلمی یک‌دست، خوش‌ریتم و بدون حاشیه که یک موقعیت حساس را تصویر می‌کند و از مخاطب می‌خواهد ناظر آن باشد و بیش از اینکه او را به سمت قضاوت کردن سوق دهد به سمت کلنجار رفتن با این ابهام‌ها راهنمایی می‌کند. احتمالا با پایان فیلم برخی حس کنند، شکل پایان آن شبیه به «روتوش» ساخته کاوه مظاهری است. برداشت اشتباهی نیست و شباهت قابل انکاری هم نیست. اما جنس پایان دو فیلم با وجود شباهت ظاهری با هم تفاوت دارند؛ «روتوش» مسئله اخلاقیات را هدف قرار می‌دهد اما برای آزادی مسئله اخلاقیات مهم نیست یا بهتر بگوییم مسئله فیلم نیست. مسئله آزادی از جنس ابهام مدرن است، عدم قطعیتی است که کار را برای مخاطب، برای نزدیک شدن و همدردی با هر دو شخصیت اصلی یعنی مربی و پسربچه دشوار می‌کند؛ رفتار پسربچه کاملا حرص در بیار است و صحنه شستن دست هم کاری می‌کند که نمی‌توانیم مربی را دوست داشته باشیم. در اینجا یک موقعیت خاکستری شکل گرفته که ما را در حالتی برزخی رها می‌کند؛ درست همان برزی که مربی در نقش روباهی به نام گوش سیاه در پایان فیلم دچارش می‌شود، از یک طرف قطره اشکی را از روی گونه پاک می‌کند و از طرفی دیگر باید برای همه نقش روباهی شنگول را بازی کند و در تمام این لحظات می‌دانیم که در انبار اتفاقی تلخ ممکن است رخ داده باشد.

سینساید به کارگردانی عطا مجابی
یکی از رویکردهای جذاب سینمای تجربی استفاده از تصاویر موجود آرشیوی یا فیلم‌های ساخته‌شده توسط دیگر فیلمسازها برای خلق اثری جدید است. رویکردی که در سینمای جهان در این روزها دو چهره جذاب و مهم دارد. پیتر چرکاسکی فیلمسازی اهل اتریش که سینمای تجربی‌اش مبتنی بر مونتاژ هستند و مواد خام کارهای کوتاه او، تصاویری است که در آرشیو موزه‌ها، استودیوها، گالری‌ها و دانشگاه‌ها پیدا می‌شود. تصاویری دورریخته و استفاده‌نشده که در دستان چرکاسکی و ترفندهای تدوینی او هویتی دوباره پیدا می‌کنند و کاری مستقل می‌شوند. «Outer Space» و «Dream Work» دو تا از معروف‌ترین کارهای این فیلمساز هستند که دسترسی به آنها ساده است. فیلمساز دیگر که چند دهه است در سینما فعالیت می‌کند گای مدین کانادایی است. او در فیلم‌های بلند و کوتاهش این حس را القا می‌کند که دارد از تصاویری آرشیوی استفاده می‌کند اما واقعیت این است که کارهای تجربی او مثل هر فیلم دیگری پروداکشن و تولید داشتند. مدین اما در فیلم آخرش «مه سبز» از تصاویر آرشیوی استفاده کرده که در سن فرانسیسکو فیلمبرداری شدند و ماده خام اصلی او «سرگیجه» آلفرد هیچکاک است. عطا مجابی در «سینساید یا هیچکس باور نمی‌کنه ولی پلیسا بی‌خودی افتادن دنبال من» در مرز این دو فیلمساز قرار می‌گیرد. تلاش جذاب او برای بازسازی و دوباره ساختار دادن به «روانی» آلفرد هیچکاک با اتکا به ترفندهای مختلف تدوینی و ترکیب صدای اصلی فیلم با دوبله معروف آن و همچنین استفاده هوشمندانه از ریورس کردن نماها و سوپرایمپوز باعث شده با فیلمی روبرو شوی که در مدتی بسیار کوتاه تصویری متفاوت از «روانی» هیچکاک خلق می‌کند، فیلمی کابوس‌وار و هذیانی که مسیر حرکت سینوسی دارد. نقاط اوج و فرود فیلم هیچکاک در اینجا یک‌نفس از پی هم می‌آیند و گاهی بر هم تلاقی می‌کنند. اما آیا این فقط یک شیطنت است؟ یک جور بازی سینمایی ناشی از خلاقیت یک خوره‌ی فیلم؟ به نظرم فیلم چیزی فراتر از یک بازیگوشی است. وقتی تماشای فیلم تمام می‌شود بیشتر متوجه معنای بخش دوم عنوان فیلم یعنی «هیچکس باور نمی‌کنه ولی پلیسا بی‌خودی افتادن دنبال من» می‌شوی. انگار «سینساید» دارد از نورمن بیتس رفع اتهام می‌کند و نماهای ریورس فیلم هم به دنبال بیگناهی نِسبی روح آزرده‌ی نورمن هستند. برای همین نمای پایانی کار نورمن را در لحظه پیش از ارتکاب به قتلش نمایش می‌دهد و او را همان شکلی می‌بینیم که تقریبا همه دیدند؛ مرد جوان بی‌آزاری که یک مُتل را مدیریت می‌کند. «سینساید» در همین جا تمام می‌شود اما مگر می‌شود آغازش را فراموش کرد و آن تصویر سوپرایمپوز شدن اسکلت سَر مادر بر چهره نورمن را نادیده گرفت. اینجاست که حس می‌کنیم رودست خوردیم، اینجاست که می‌بینیم سینما و ترفندهایش، مخصوصا ترفندهای تدوینی‌اش این قابلیت را دارند که در یک مسیر کوتاه نگاه ما به شخصیتی را تغییر دهند و در یک لحظه و با یک یادآوری سریع دوباره ما را به فکر فرو برد.

شرعی به کارگردانی داریوش شهبازی
«شرعی» داریوش شهبازی هیچگونه زمینه سازی و طراحی شخصیت انجام نمی‌دهد و برای همین وقتی قرار است در لحظات پایانی به شخصیت اصلی و مخاطب شوک وارد کند، تیرش به خطا می‌رود و فیلم در موقعیت خنثی و بدون اهمیت پایان می‌گیرد. بیشتر به نظر می‌رسد نویسنده و کارگردان شوق ایده جالب ملاقات شرعی بین زن و شوهری را داشته که یکی از آنها در زندان به سر می‌برد تا شخصیت اصلی که دختر نوجوانی است و در اوج روزهای شکوفایی و شادی رازی تغییردهنده برایش فاش می‌شود. به نظر می‌رسد جز همین ایده، ایده دیگری در ذهن فیلمساز نبوده و فیلم هیچ لایه عمقی دیگری جز این تک ایده و بازی با آن ندارد و با پایان آن شما هیچ نگاه اجتماعی، فرهنگی، انتقادی، فانتزی، تاریخی یا هر چیز دیگری که فکرش را کنید به هنتان نمی‌رسد. صرفا یک موقعیت متکی به ایده‌ی ملاقات شرعی در نظر کارگردان و فیلمنامه‌نویس کافی بود. همین فقدان ایده‌های متعدد باعث شده که در حرکتی عجیب و بدون توجیه، کارگردان نوعی روایت موازی بین پیگیری‌های دختر برای ملاقات مادر و پدر در بندش و اصرار او در خانه به مادر برای رضایت به رفتن به این ملاقات را در پیش بگیرد که بیشتر موجب سردرگمی فیلم شده چرا که هیچ حس زمانی در این روایت شبه موازی وجود ندارد. گاهی حس می‌کنیم روایت رفت و برگشت زمانی دارد و گاهی حس می‌کنیم تنها توالی صحنه‌ها از پی هم است که چنین حس اشتباهی را القا می‌کند. آنقدر ایده‌ی اصلی فیلم نحیف و بیجان بوده که در مدت زمان بسیار کوتاه فیلم چند باری مجبور می‌شوی زمان و گذر آن را چک کنی و با خودت بگویی آیا در همه این سالهایی که از عمر دختر گذشته هیچ وقت، هیچ مسئله و موضوعی رخ نداده که او متوجه راز پایانی فیلم شود؟ آیا او هیچ وقت شناسنامه مادرش را ندیده؟ و اگر هم دیده و مشکلی نبوده، چرا مادرش ازدواج مجدد پدر را پنهان کرده؟ به نظر می‌رسد به این موضوع‌ها فکر نشده یا اگر نشده خیلی ساده از آنها عبور کردند. چرا که در پایان فیلم، فقط می‌فهمیم پدرش با زنی دیگر ملاقات شرعی داشته. اینجا سوالاتی بدون پاسخ پیش می‌آید که فیلم هیچ سرنخی برای حل آنها در اختیار ما نمی‌گذارد، مثلا آیا پدرش تجدید فراش کرده؟ به نظرم این از جمله سوالاتی است که سازنده برای خودش هم دقیق مطرح نکرده و پاسخ نداده و تنها درگیر ایده جذاب ملاقات شرعی بوده. اگر فیلمساز بیشتر روی متن کار می‌کرد، این ایده جالب به فیلم جالب و جذابی هم ختم می‌شد.

Total Views: 122 ,