1. نام فیلم «Boyhood» با دقت انتخاب شده است، می‌توانست نام‌های دیگری داشته باشد مثل «Childhood» (بچگی) یا حتی یا «The Kid» (پسر بچه) یا «The Boy» (پسر). اما ریچارد لینک‌لیتر عنوان «Boyhood» را انتخاب کرده که برایش می‌شود چند معادل فارسی گذاشت؛ بچگی، پسربچگی و پسرانگی. مشکلی که انتخاب «بچگی» به همراه دارد این است که هم می‌تواند به کودکی پسران اشاره داشته باشد و هم کودکی دختران، برای همین گذاشتن عنوان «بچگی» درواقع معنای موردنظر کارگردان (اشاره به پسر بودن شخصیت اصلی) را از بین می‌برد. عنوان «پسربچگی» که البته خوش‌آهنگ‌ترین عنوان از این سه گزینه برای این فیلم است، به بچه بودن یک پسر اشاره دارد و این در حالی است که فیلم از بچگی پسری شروع می‌شود و تا ابتدای جوانی او را دنبال می‌کند و برای همین انتخاب «پسربچگی» هم درواقع نیمی از معنای عنوان انگلیسی فیلم را از بین می‌برد. معادل «پسرانگی» هرچند خوش‌آهنگ نیست اما بهتر از دو گزینه دیگر به تجربه پسر بودن، به دیدن دنیا از دید یک پسر و به رشد یک پسر از کودکی تا جوانی اشاره می‌کند و برای همین آن را به عنوان اسم فیلم در ترجمه به فارسی انتخاب کردم.

2. فیلمنامه «پسرانگی» را براساس نسخه نهایی فیلمنامه ترجمه کردم که در 182 صفحه منتشر شده و برای ارائه به رای‌دهندگان جوایز اسکار منتشر شده است و روی فضای مجازی قرار گرفته. فیلمنامه‌ای که بسیار شبیه به نسخه نهایی است اما قطعا فرق‌هایی با فیلم دارد و حتما با نسخه‌های اولیه فیلمنامه بسیار فرق می‌کند. به هر حال بر کسی پوشیده نیست که لینک‌لیتر برای ساخت این فیلم 12 سال وقت گذاشته است و در ابتدا ایده‌اش زندگی یک پسر بوده، پس بعید نیست که در طول هر سال که سر صحنه می‌رفته فیلمنامه را تغییر دهد، همان سر صحنه چیزی بنویسد یا ایده‌ای به ذهنش برسد و همانطور که خودش هم در مصاحبه‌های مختلف گفته گاهی از بازیگران می‌‌خواسته فکر کنند که مثلا در فلان موقعیت چه کاری می‌کنند یا چه موسیقی گوش می‌دهند، برای همین فاصله بین شخصیت‌ها و بازیگران و تجربیاتشان بسیار کم است و البته فیلمنامه هرچند نوشته لینک‌لیتر است اما نتیجه یک کار گروهی با مشورت بازیگران و به رهبری لینک‌لیتر بوده.

3. سادگی است اگر فکر کنیم «پسرانگی» فیلمی است درباره بزرگ شدن یک پسر که ساختش 12 سال طول کشیده. «پسرانگی» بیش از آنکه درباره بزرگ شدن باشد درباره مفهوم زمان و تاثیر آن بر زندگی یک آدم، در اینجا یک پسربچه است. فیلم ما را با میسن در مراحل مختلف زندگی‌اش دنبال می‌کند از زمانیکه به آسمان خیره شده و غرق در فکر و خیال است تا وقتی که در انتها به همراه دختری به غروب زل زده و دختر حرفی می‌زند که هر چند فیلمساز فیلم را در همانجا خاتمه می‌دهد اما می‌دانیم این حرف آغاز جدیدی برای زندگی میسن است، آغازی که شاید شروع زندگی با قطعیت و جدیت بیشتری برای میسن باشد و دیگر کمتر بگوید «هنوز نه، تمام نشده» یا «نمی‌دونم»! دختر به او می‌گوید این لحظه و دم است که انسان را غنیمت می‌شمارد ومنظورش این است که حضور آدم در لحظه‌ها مهم هستند، و این خود آدم است که باید لحظه‌ها را انتخاب کند و در آنها حاضر باشد تا زندگی‌اش همانی بشود که خودش می‌خواهد وگرنه همه می‌دانند که باید دم را غنیمت شمرد و خب، این کار نتیجه‌ای جز خوشی آنی و گذرا ندارد. پدر و مادر میسن هم لحظه را غنیمت شمردند که باعث شدند میسن و خواهرش فرزندان ازدواجی ناخواسته یا تولدی ناخواسته باشند، آنها صرفا در لحظه‌ای که انتخاب نکردند (در لحظه ناهوشیاری) تصمیم مهم در زندگی گرفتند و حاصلش سال‌ها زندگی کج‌دار و مریز خودشان و فرزندانشان بوده. پس میسن در آستانه جوانی، در مهم‌ترین بزنگاه زندگی‌اش در حالی که شب دارد بر آسمان می‌ریزد (و روز دیگری آغاز می‌شود) با گفتن «آره» در جواب دختر درواقع از تصمیمی مهم حرف می‌زند: بودن در لحظه.

4. «پسرانگی» تکمیل‌کننده سه‌گانه «پیش از طلوع»، «پیش از غروب» و «پیش از نیمه‌شب» است، این چهار فیلم در کنار هم درواقع مانیفست لینک‌لیتر درباره مسئله زمان، روزمرگی (در هیچ فیلمنامه‌ای به اندازه «پسرانگی» با عبارات آشنای هرروزه مثل «سلام»، «چطوری؟»، «خوبی؟»، «خداحافظ» روبرو نمی‌شوید)، و تجربه زیستن در عصر حاضر و زمان حال هستند. مانیفستی درباره حضور، به همان معنایی که به شکلی دیگر بن (داستین هافمن) در پایان «فارغ‌التحصیل» مایک نیکلوز درک می‌کند یا آنتوان دوانل (ژان-پیر لئو) در «400 ضربه» فرانسوا تروفو یا السکاندر (ژان-پیر لئو) در فیلم معروف ژان یوستاش.

Total Views: 1045 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *