تجربه‏‌ی گریزپا – حیات والا ساخته کلر دنی

«حیات والا» کلر دنی اینطور توصیف شده است: یک درام روانشناختیِ ترسناکِ علمی- خیالی. این توصیفی است که در اغلب سایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مرسوم درباره فیلم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوانید، توصیفی که بیش از راهنما بودن، گمراه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کننده است و این مشکلی است که اغلب سایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های اینچنینی، مخاطبان اینچنینی و منتقدان اینچنینی دربرابر فیلم پیدا می کنند.

اساسا هرگونه طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بندی برای «حیات والا» کار را دشوارتر و خراب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، انگار این طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بندی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها زاییده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ذهنی ساده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگر و ساده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پسند است که در برابر رمزورازِ تنیده در تک‌تک لحظات فیلم به بن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بست رسیده و راهی جز پناه بردن به این طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بندی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آشنا و کلیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای ندارد و این در حالی است که کلر دنی در این فیلم اساسا از آنچه آشنا و کلیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای است، در حال گریز و فرار است.

«حیات والا» (High Life) فیلمی غیرقابل طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بندی است، یک تجربه گریزپاست که مخاطبش را معلق در پهنه تصویری خودش نگه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دارد. با این حال فیلم با یک ایده آشنا شروع می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود مونته (با بازی رابرت پتینسن) با دختر بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای به نام ویلو در سفینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در پهنه کهکشان تنهاست. او خاطراتی به یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورد از اینکه چطور زندگیش به اینجا رسیده. این داستان ساده و آشنا اما به فیلمی دشوار و رمزآلود بدل شده که موقع تماشا احساس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنی مشابه آن را ندیدی.

درواقع ایده ظاهری فیلم ادامه حیات و تلاش برای بقاست، ایده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که نمونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دستی و سرخوشانه و هالیوودیش را بسیار دیدیم، نمونه اخیرش «مریخی» ریدلی اسکات. در فیلم دنی خبری از آن پایان خوش و حتا نگاه شادمانه به زندگی تنها در فضا نیست و هرچه هست فضایی است تلخ و سیاه که با خشونت و مَکر پیونده خورده است. دیبز (ژولیت بینوش) با آن موی سیاه بسیار بلند، یادآور ساحرانی است که در داستان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های کهن، مخصوصا داستان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شرقی قهرمان اصلی را به کام بدبختی و آزمون سخت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشانند.

در اینجا هم دیبز چنین نقش و حال و هوایی دارد، از همان سکانس عجیب سواری تک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی وهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آلود در آن اتاق دربسته بگیر تا وقتی شبانه سراغ دیگر سرنشینان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود و نفس کشیدن آنها را وارسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. در تمامی کارهای دیبز رازی مخوف نهفته است که آرام‌آرام در نیمه دوم فیلم خودش را عیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. اگر بخواهم به سبک نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دوست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دار طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بندی بگویم، باید اینطور توضیح دهم که اولین بار که مونته را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم یاد «جاذبه» آلفونسو کوارون می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افتیم، در بخش شورش و درگیری میانه فیلم آدم یاد «بیگانه» اسکات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افتد البته بدون حضور آن موجود غیرزمینی و در بخش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پایانی ممکن است مخاطب خام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندیش یاد «میان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای» سطحی کریستوفر نولان هم بیفتد.

اما واقعا پیدا کردن این شباهت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها راه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشا نیست و حتا تشابه حرکت در فضا با سرعت بالا و کشیده شدن تصاویر و رنگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آدم را یاد «۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی» استنلی کوبریک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازد که بیشترین قرابت را با فیلم کلر دنی دارد، اما تمام این مقایسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها چه سودی دارند؟ بیشتر به ساده کردن صورت مسئله می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انجامند تا درک خود فیلم و یافتن پیوندی با دنیای آن. کلر دنی به همراه ژان-پل فارگو چند سالی روی فیلمنامه «حیات والا» کار کردند، این همان پروژه فریبنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای است که زادی اسمیت هم در اوایل کار نقشی در آن داشت و فیلمنامه را در نهایت دنی و فارگو به همراه نیک لرد (همسر زادی اسمیت) و جف کاکس با هم نوشتند.

اولین پروژه انگلیسی‌زبان دنی است و بازیگران چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای هم در آن حضور دارند؛ بینوش و پتینسن و میا گاث. اما این حرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها هم دقیقا قرار نیست کمکی به ما بکنند و راهی باشند برای کشف راز فیلم. اما آیا واقعا لازم است راز فیلم کشف شود؟ بیایید اینطور فکر کنیم که با پایان فیلم، راز و رمزهای آن برای ما آشکار شده باشد، انگیزه دیبز را از کارهایش کامل درک کنیم، بدانیم چه پیش آمده که این سفینه به هوا رفته، از تمامی معانی استعاری تولد یک دختر در میانه فیلم و همراهیش با مونته آگاه شویم، پایان معمایی فیلم و آن شیرجه به درون فضای بیکران تاریک را درک و حل کنیم و به تمامی پاسخ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایمان درباره فیلم برسیم.

خب، نتیجه چیست؟ درواقع با دانستن تمامی رازها و آگاهی از همه آنچه در پشت و جلوی صحنه رخ داده، فیلم ناگهان از هویت خود خالی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. با تصاویری بدون اهمیت روبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شویم که هیچ بار معنایی ندارند و صرفا شیک هستند. درواقع آنچه «حیات والا» را به فیلمی ماندگار در ذهن مخاطبش بدل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، همین راز و رمزی است که تمامی لحظات فیلم را دربرگرفته، راز و رمزی که از همان نماهای آغازین، از همان تصویر بهشتی از فضای داخل سفینه و بعد رو برگرداندن دختربچه به سمت دوربین آغاز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.

کلر دنی برای مخاطبی که دنبال پاسخ سریع است، سرنخ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی گذاشته (مثلا بخش رقابت توأم با حسادت میان اعضای سفینه و حضور اغواگرانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیبز) اما برای مخاطب صبور، سرنخ‎ها بیشتر در دل بافت بصری فیلم نهفته است، فیلم یک مجموعه همگن و بسیار دقیق است از تصاویری که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند بار استعاری سنگینی را حمل کنند (از باغ عدن تا زندانی بدون راه فرار) و گاه بسیار ساده و مینیمال می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند (آنجایی که جسدها در فضا رها می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند یا همان گریز دیبز به اتاق دربسته).

تصاویری که انگار روایتگر ناتوانی بشر در درک دنیای پیرامون خود هستند، دنیای پیرامونی که حتا با وجود پیشرفت و رفتن به فضا هم (رسیدن از استخوان به سفینه فضایی در جهان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینی کوبریک) شناخت آنچنانی از آن ندارد (باز هم پناه بردن به کلیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها؟) و چه زیبا که این عدمِ آگاهی در پهنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از سیاهی و عدم روایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، سیاهی بیکرانی که برای شناخت آن و شناخت خود، ابزار و دانش کافی نداریم. سیاهی که اگر همه گوشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پنهانی آن را درک کنیم و تمام زوایای آن روشن شود، دیگر زیبایی ندارد، درست مثل خود فیلم، این «حیات والا» که در هزارتوی رازورمزهایش معنا پیدا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. قانع نشدید و دنبال معنا هستید، به متن ترانه پایانی فیلم به نام «ویلو» از تیندراستیکز رجوع کنید، همان ترانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که به کوبندگی فیلم تمام می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود: «نفس بکش / یک ورطه».

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است
درباره کلر دنی و مینیمالیسم به اینجا بروید

Total Views: 181 ,