«فروشنده» فیلم متفاوتی در کارنامه اصغر فرهادی است اما شاید باید از جایی دیگر شروع کرد. اصغر فرهادی در فیلم‌های پیشین خود شخصیت‌هایش را درون مهلکه‌ای می‌انداخت که هزارتویی اخلاقی بر آن حاکم بود. بحث دروغ و قضاوت و پنهان‌کاری و واکنش به آن شرایط یا تصمیم‌گیری در آن موقعیت مهم‌ترین نکته‌ها بودند. فرهادی در فیلم‌های قدیمش اغلب یک معمای حل‌نشده را برای در مشت گرفتن مخاطب تا به انتهای فیلم بی‌پاسخ می‌گذاشت (مثلا «درباره‌ی الی…») و از طرفی شخصیت‌های فرهادی همیشه درباره‌ موضوع مطرح‌شده اطلاعات ناقصی داشتند، برخی کمی بیشتر از دیگری و همین دانستن و نداستن آتش کانون بحران را تندتر می‌کرد.

در بهترین کارهای فرهادی مثل «جدایی نادر از سیمین» اطلاعات تقریبا یکسان بین شخصیت‌ها پخش شده و هر کس هم چیزی برای «نگفتن» و «گفتن» دارد؛ در کارهای متوسط‌تری مثل «درباره‌ی الی…» یک نفر تقریبا تمامی اطلاعات را دارد و دیگران هیچ نمی‌دانند و برای همین اگر آن یک نفر (شخصیت گلشیفته فراهانی) همان ابتدا دهان به سخن می‌گشود بخش زیادی از تنش‌های فیلم شکل نمی‌گرفت؛ در نمونه‌ای ضعیف‌تر شخصیت‌ها به موقعیت خود آگاه هستند ولی مخاطب به موقعیت آنها آگاه نیست و برای همین یک نفر از بیرون می‌آید تا ما/مخاطب را آگاه کند («چهارشنبه سوری»)، در واقع انگار انتخاب رویکرد روایی مشکل داشته باشد تا خود روایت (مقایسه «چهارشنبه سوری» از این نظر با «گذشته» که به نسبت فیلم بهتری است بی‌فایده نیست).

«فروشنده» از این نظر فیلمی متفاوت در کارنامه فرهادی است که هم مهر و امضای این فیلمساز/فیلمنامه‌نویس را بر خود دارد و هم با کارهای دیگرش فرق می‌کند. باز هم وارد بحرانی اخلاقی شدیم، عماد باید از خاطی انتقام بگیرد یا نه؟ اما عملی که خاطی انجام داده، در هر شرایطی خطاست، تصمیم گرفته شده و انتقام حق عماد است؛ دوراهی اخلاقی این بار بر سر این است که عماد گاو شود یا گاو نشود! دیگر بازی اِلی خودکشی کرده یا در حین نجات غرق شده در جریان نیست، قضیه‌ای که برای رعنا رخ داده روشن است، خاطی هم در دسترس، تصمیم عماد است که زندگی زناشویی او و رعنا را وارد مسیری جدید می‌کند، مسیری که ویلی در «مرگ فروشنده» پیش گرفته و یا مشتی حسن در «گاو» یا نه، مسیری دیگر که غرامت کمتری دارد، اما انگار آرامش لحظه‌ای (چیزی که عماد به‌شدت به آن نیاز دارد) ندارد.

فرهادی جسورانه در «فروشنده» اطلاعات را تقریبا یک‌جا در اختیار ما می‌گذارد، این بار از تقسیم قطره‌چکانی اطلاعات برای بخش‌های مختلف فیلم خبری نیست چون فرهادی نمی‌خواهد هر یک ربع ضربه‌ای به مخاطب وارد کند و او را در مشت خود بگیرد. فرهادی این بار کنار تماشاگر می‌نشیند، در یک سوم ابتدایی، اطلاعاتی که لازم است در اختیار تماشاگر هم می‌گذارد و با هم به تماشای واکنش عماد و رعنا به این موقعیت می‌نشیند، این شاید اولین بار باشد که فرهادی دیگر درامش را هیچکاکی پیش نمی‌برد، برعکس به بلوغ و اعتمادبه‌نفس و اعتماد به مخاطب رسیده و به خودش اجازه می‌دهد از چارچوب‌های تریلر خانوادگی که وضع کرده بود، پا بیرون بگذارد و خطر کند. حتا در این بین برخی امضاهای خودش را هم کنار می‌گذارد، فرهادی مرد درگیری‌های زبانی، دیالوگ‌های انفجاری، دعواهای ناگهانی و شلوغ‌کاری مفرط شخصیت‌هاست، این بار اما فیلمش متین است و آرام، دیالوگ‌ها کم، سکوت سرشار و به جای آن ضربه‌های متناوب، در «فروشنده» مخاطب روی لبه‌ی پرتگاهی ایستاده که یک نسیم می‌تواند کارش را بسازد و لحظه‌ای آرام و قرار ندارد، درست همانطور که عماد و رعنا آرام و قرار ندارند.

فرهادی در زمانه‌ای که خیلی‌ها سعی می‌کنند الگوهایش را تقلید کنند، خودش مسیری دیگر را با «فروشنده» پیش می‌گیرد، دنبال راه‌حل‌هایی تازه برای بیان دغدغه‌هایش درباره زندگی آدم‌هاست و اتفاقا الگوی قابل‌قبولی هم پیدا کرده و تلخ‌اندیشی‌اش این بار، بدجور در کام مخاطب باقی می‌ماند. «فروشنده»ی فرهادی در دنیایی می‌گذرد که به قول عماد همه در آن فروشنده شدند، همه به مرور گاو می‌شوند، دوندگی‌های همه بدون معنا شده، درست مثل دوندگی‌های ویلی، و رخت‌خواب بهم‌ریخته، معنا و ارزش خود را از دست داده‌، هیچ برخوردی بدون نیش و کنایه نیست و به قول عماد باید شهر را ویران کرد و از نو ساخت، اما آیا عماد خودش توانست، زندگیش را بکوبد و دوباره بسازد؟ شاید برای همین یکی از نماهای اول فیلم، تصویر رخت‌خوابی بهم‌ریخته باشد، معلوم نیست این بهم‌ریختگی از عشق است یا نکبت!

این مطلب پیش از این در نشریه فیلمخانه منتشر شده است

Total Views: 1200 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *