درس‌های آکيرا کوروساوا در مورد سينما که اين‌جا و در اين ترجمه آمده، برگرفته از مستند «پيام آکيرا کوروساوا: براي يک فيلم زيبا» (2000) ساخته‌ي هيسائو کوروساوا، پسر اين کارگردانِ بزرگ ژاپني است.

دوست دارم فيلم بسازم، فيلم‌هاي زيبا. پنجاه سال است که سينما را دنبال مي‌کنم، دقيق‌تر بگويم نزديک به شصت سال است، امّا همچنان فکر مي‌کنم کاملاً متوجه نشده‌ام سينما واقعاً چيست. دوست دارم مردم با تماشاي فيلم من از چشم‌نوازي آن لذّت ببرند و واقعاً دل‌ام مي‌خواهد مردم از زيبايي فيلم لذّتِ تمام ببرند. سينما کارکردي عجيب دارد، سينما به مردم سراسر دنيا اين امکان را مي‌دهد هم حسّ رنج و هم شادي شخصيت‌هاي روي پرده را حس کنند. سينما اجازه مي‌دهد يکديگر را درک کنيم. به نظرم اين شگفت‌انگيزترين جنبه‌ي سينما است. به نظرم همه‌ي ما بايد از طريق زيبايي سينما، درک متقابل را تجربه کنيم. اين زيبايي بين همه مشترک است. و اگر همگي بتوانيم يکديگر را درک کنيم، آنگاه احساس و عقل با هم ارتباط برقرار کرده‌اند.

1 پيش از هر چيزي نکته‌ي مهم اين است که حس کنيد چيزي قابلِ فيلم شدن است، مثل ايده‌اي در يک رُمان. مثلاً خانواده‌اي در باران به دنبال مادربزرگ مي‌گردند تا به او کمک کنند. به نظرم اين صحنه خوب بود و مي‌شد از آن صحنه‌ي درخشاني درآورد و به موضوع علاقه‌مند شدم. بعد از فيلم‌برداري «رؤياها» سراغ اين رُمان رفتم و داستان خانواده را خواندم و بعد در 10 روز فيلم‌نامه‌ي «راپسودي ماه اوت» را نوشتم. البته فيلم با داستان اصلي فرق مي‌کند. مثلاً در رُمان مي‌خوانيم «شيئ سفيدِ لرزان» که اصلاً در فيلم نيست. من در فيلم چيزهايي را قرار مي‌دهم که در رُمان نيستند… بگذريم، مي‌خواهم بگويم احساس کردم از اين داستان فيلم خوبي درمي‌آيد، مي‌شود گفت به من الهام شد. من سعي ندارم کاري خاص انجام دهم، اين صحنه سينما است. هروقت فيلمي مي‌سازم بخش‌هايي در آن هست که ايمان دارم سينما است، اما هيچ وقت حس نمي‌کنم که کلّ محصول سينما است، سينمايي تمام‌و‌کمال. در هر فيلمِ منْ سه تا چهار دقيقه سينماي واقعي وجود دارد. اما مي‌توانم تشخيص بدهم کدام بخش‌ها سينماي واقعي است. گاهي نمي‌شود همه‌چيز را با منطق توضيح داد. يک حس است.

وقتي مي‌خواهم فيلمي بسازم دلم نمي‌خواهد با توضيح دادن مضمون آن براي ديگران شروع کنم و بعد سراغِ فيلم بروم. هميشه يک چيزهاي کوچک و ظريفي مثل احساسات و افکار انسان‌ها هست که نمي‌شود اين‌طوري [با توضيح دادن] القاء کرد. دوست دارم همه‌ي تماشاگران فيلم را همان‌طور که هست بپذيرند. به نظرم اگر همه‌چيز را لو بدهم، اگر بگويم قرار است چه کار کنيم و پيام فيلم چيست، آن‌وقت به هيچ‌کجا نمي‌رسيم. احساسات شخصيت‌ها تغيير مي‌کند و من دوست دارم در حين فيلم‌برداري اين تغيير را ثبت کنم. بگذريم، منظورم اين است که دوست ندارم پيام فيلم را روي پلاکارد بنويسم. اصلاً نمي‌شود اين‌طوري توضيح داد که چه کار مي‌خواهم انجام بدهم، براي همين از اين کار بدم مي‌آيد.

خيلي چيزها هست که دوست دارم فيلم‌شان کنم. اما تا وقتي فيلم‌برداري شروع نشود نمي‌توانم بگويم کدام‌يک قابل فيلم‌شدن است. مثل بذر مي‌ماند که تا وقتي روي زمين نريخته باشي و شرايط مناسب نباشد نمي‌داني کدام‌يک رشد مي‌کند و کدام‌يک نه. اين‌طوري يک فيلم ساخته مي‌شود. نمي‌شود خودت را مجبور کني و بگويي «اکشن!» و فيلم ساخته شود. بذرِ فيلم چيزي نيست که بخواهي آن را کشف کني، چيزي است که به‌طور طبيعي ظاهر مي‌شود. احساسي قدرتمند به من مي‌گويد که اين صحنه منجر به فيلم مي‌شود… اين را حس مي‌کنم. بعد از شکل گرفتن اين حس همه‌چيز سرعت مي‌گيرد و فيلم خلق مي‌شود. حداقل براي من که اين‌طور است.

من نقشه‌ي خاصي ندارم، فقط چيزهاي زيادي هست که دوست دارم فيلم بشوند، بعد ناگهان يکي از آن‌ها به ايده بدل مي‌شود و من پي آن را مي‌گيرم.

2 وقتي مي‌نويسم و شخصيت‌ها وارد صحنه مي‌شوند، سرعتِ عجيبي مي‌گيرم و بدون وقفه فقط مي‌نويسم. عادت داشتم هميشه به کافه بروم. مثلاً يک‌بار آن‌جا بودم و وکيلي آمد کنارم و شروع کرد به حرف زدن در مورد دخترش که زيبا است و او لياقت چنين دختري را ندارد. ممکن است مرد سال بعد بيايد و بگويد من آدمي شده‌ام که دخترم لياقت‌‌اش را دارد. خب، من تمام اين‌ها را در فيلم‌نامه مي‌نويسم. من اين‌طور مي‌نويسم و اين کار ادامه دارد. صاحب کافه و همسرش هم هستند، سراغ آن‌ها مي‌روم و آن‌ها در مورد گذشته‌ي اين مرد برايم حرف مي‌زنند و وقتي دارم فيلم‌نامه را مي‌نويسم اين چيزها در سرم مي‌چرخند. پس يک دليل اين‌که وقتي مي‌نويسم قلم‌ام نمي‌ايستد، اين است که آن‌چه را شنيده‌ام مي‌نويسم. براي اين‌که بتواني مدام فيلم بسازي بايد به چيزهايي فکر کني که هنوز نتوانسته‌اي خلق کني. بايد روي شخصيت‌ها تمرکز کني نه خط داستاني. وقتي من در ژاپن شروع به کار کردم فقط در مورد طبقه‌ي زيرمتوسط فيلم مي‌ساختند، در مورد انديشمندان، علما، هنرمندان، سياستمداران و کارگران چيزي نبود.

بايد روي اين شخصيت‌ها کار مي‌کرديم. خيلي‌ها مي‌گفتند داستان‌هاي آن‌ها جالب نيست، اما اگر شما بتوانيد شخصيتي خلق کنيد، داستان به شکل طبيعي ظاهر مي‌شود. دقت کنيد که اگر رويکرد شما «پي‌رنگ»محور باشد و نتوانيد شخصيت را پرداخت کنيد فيلم‌تان بي‌مزّه مي‌شود. آخر چه‌طور مي‌شود چنين کاري کرد؟ فيلم‌سازان ژاپني اول داستان را «مي‌سازند»… اگر شخصيت‌هاي شما همگي تکراري و کليشه‌اي باشند چيز جالبي براي شروع نمي‌ماند. فيلم‌نامه‌ي‌ خوب به گروه شهامت و اعتماد مي‌دهد تا بتوانند شرايط تقريباً ناموافق فيلم‌برداري را شکست دهند. فيلم‌نامه‌ي خوب قابليت‌هاي گروه را به حداکثر مي‌رساند.

3 گاهي براي گرفتن يک صحنه هشت دوربين هم‌زمان کار مي‌کنند. مهم اين است که هرکاري در فيلم از قبل طراحي شده باشد. تعداد زياد دوربين به بازيگر مجال نمي‌دهد فکر کند از او فيلم گرفته مي‌شود و ديگر نمي‌داند حرکاتش را کدام دوربين مي‌گيرد. براي همين، بازيگر از تمام بدنش براي بازي بهره مي‌برد. يک دوربين را تنظيم مي‌کنم براي نماي بسته و يک دوربين را تنظيم مي‌کنم براي نماي باز. نماي باز موجب مي‌شود بازي بازيگر طبيعي باشد. براي من فيلم‌سازي همه‌چيز است. براي همين فيلم‌سازي را به‌عنوان زندگي حرفه‌اي خودم انتخاب کرده‌ام. در سينما نقّاشي و ادبيات، تئاتر و موسيقي کنارِ هم جمع مي‌شوند. هرچند سينما سينما است.

از طرفي، بشر مشکلات مشترکي دارد و زماني يک فيلم درک مي‌شود که اين مشکلات را به درستي به نمايش بگذارد. شخصيت‌هاي فيلم‌هاي من سعي مي‌کنند با صداقت زندگي کنند و بهترين بهره را از عمري که گرفته‌اند ببرند. من معتقدم آدم بايد با صداقت زندگي کند و نهايت استفاده را از توانايي‌هايش ببرد. افرادي که موفق به اين کار شوند، قهرمان واقعي هستند. يک کارگردان خوب با فيلم‌نامه‌اي خوب مي‌تواند يک شاهکار خلق کند. با همان فيلم‌نامه يک کارگردان معمولي فيلمي معمولي مي‌سازد. اما با يک فيلم‌نامه‌ي بد حتّا يک کارگردانِ خوب هم نمي‌تواند فيلمي خوب بسازد. براي رسيدن به يک بيانِ سينمايي حقيقي، دوربين و ميکروفون بايد بتوانند از آب و آتش رد شوند. فيلم‌نامه بايد قادر باشد اين توانايي را به آن‌ها بدهد.

تمرين را از اتاق لباس پوشيدنِ بازيگرها شروع مي‌کنم. اوّل از آن‌ها مي‌خواهم جمله‌هاي خود را تکرار کنند و کم‌کم به حرکات مي‌رسيم. از همان اول بايد گريم شده باشند و لباس صحنه تن‌شان باشد؛ بعد از اين در صحنه تمرين مي‌کنيم. واقعي بودن تمرين کمک مي‌کند زمان فيلم‌برداري کاهش پيدا کند. فقط با بازيگران تمرين نمي‌کنم، بلکه نور و حرکت دوربين هر صحنه را هم تمرين مي‌کنيم. نقش کارگردان شامل هدايت بازيگران، فيلم‌بردار، صدابردار، طراح صحنه، آهنگ‌ساز، تدوين‌گر و صداگذار مي‌شود. هرچند مي‌شود اين‌ها را حرفه‌هايي جداگانه دانست، اما به‌نظر من مستقل از هم نيستند. به نظر من تمامي اين حرفه‌ها زير پرچم کارگرداني در هم حل مي‌شوند.

تا وقتي که تمامي جنبه‌هاي فيلم‌سازي را بلد نباشيد نمي‌توانيد کارگردان سينما شويد. کارگردان مثل فرمانده در خط مقدّم است. بايد از تمام زير و بمِ ارتش آگاهي داشته باشد، اگر او توانايي رهبري يک‌يکِ بخش‌ها را نداشته باشد، توانايي رهبري همه‌ي آن‌ها را ندارد.

کارگردان فيلم بايد افراد زيادي را متقاعد کند که دنباله‌رو او باشند و با او همکاري کنند. با اين‌که طرفدار نظامي‌گري نيستم، امّا اغلب مي‌گويم مي‌شود واحد توليد را به ارتش، فيلم‌نامه را به پرچم و کارگردان را به فرمانده خط مقدم تشبيه کرد. از لحظه‌اي که توليد شروع مي‌شود تا لحظه‌ي اتمام آن، نمي‌شود گفت چه اتفاقي قرار است رخ دهد. کارگردان بايد بتواند براي هر موقعيتي واکنش مناسب داشته باشد، و بايد از قدرت رهبري برخوردار باشد تا بتواند تمام افراد را با واکنش خود همراه سازد. کارگردان‌هاي سينما، يا بهتر است بگويم افرادي که چيزي خلق مي‌کنند، خيلي حريص هستند و هرگز قانع نمي‌شوند… براي همين مي‌توانند به کار کردن ادامه بدهند. من موفق شدم مدت بسياري کار کنم چون هميشه فکر مي‌کردم دفعه‌ي بعد فيلمي خوب مي‌سازم.

4 در مرحله‌ي تدوين است که واقعاً فيلم را درک مي‌کني و از آن سينما را بيرون مي‌کشي. واقعاً جالب است. وقتي راش‌ها آماده مي‌شود، کار آدم زياد مي‌شود. چون من هم‌زمان تدوين مي‌کنم، مي‌شود گفت براي هر بخش دوبرابر زمان مي‌گذارم. هر دفعه آخرين نمايي را که گرفته‌ايم تدوين مي‌کنم. يک حُسنِ اين کار اين است که زحمت شما کم مي‌شود؛ چون تدوين يک فيلم با راش‌هاي روي هم تلمبار شده کار بسيار دشواري است. اما اگر بتوانيد تدوين را روزانه انجام دهيد آن‌وقت چون ذهن آماده و سرحالي داريد بهترين‌ها را انتخاب مي‌کنيد. با سَبْکِ من که دوست دارم دو تا سه دوربين هم‌زمان کار کنند، هيچ‌کدام از افراد گروه نمي‌دانند نتيجه‌ي نهايي چيست و فقط خودم مي‌دانم فيلم چه شکلي مي‌شود. به همين دليل بايد همان موقع فيلم را تدوين کنيد و به ديگران نشان دهيد. اين‌طوري ديدشان روشن مي‌شود و براي گرفتن نماي بعدي همه‌چيز بهتر پيش مي‌رود.

من خيلي سريع هستم، شايد سريع‌ترين آدم دنيا. خيلي کارها را بلد نيستم اما تدوين کاري است که بلد هستم. اين کار را بدون فکر انجام مي‌دهم، بدن خودش مي‌داند چه کار کند. اگر قرار است با اين کار زندگي کنيد بايد به اين مرحله برسيد، بايد به فيلم عادت کنيد. جمع کردن فيلم کار دشواري است… بايد در يک حرکت آن را جمع کنيد. اگر همه‌چيز در هم بپيچد، درست کردن آن مشکل‌ترين کار دنيا است. بايد اين چيزها را همان اول ياد بگيريد. اگر کسي از من بپرسد اين نماي بسته چه‌قدر طول مي‌کشد، احساس‌ام به من مي‌گويد که چه‌قدر. اين احساس با تجربه آمده است. بايد با تجربه کردن همه‌چيز را ياد بگيريد.

مهم‌ترين مسأله در تدوين اين است که غرور خود را کنار بگذاريد، مهم نيست چه‌قدر براي گرفتن يک صحنه زحمت کشيده‌ايد، اگر بيننده براي درک آن سختي بکشد، يا به نظرش بي‌معنا باشد، بايد همان موقع آن را از فيلم بيرون بکشيد.

5 فيلم ترکيبي از تصوير و صدا است. گاهي هر دو دست در دست هم جلو مي‌آيند و گاهي هم بهتر است ضدّ هم باشند. اين رابطه‌اي است که موسيقي و سينما با هم دارند. بعضي اوقات موسيقي جزئي از کل است، براي همين بد نيست گاهي آن را با تصوير ترکيب کني و محصولي يک‌دست تحويل دهي. از طرفي گاهي يک قطعه‌ي کامل موسيقي موجب حواس‌پرتي مي‌شود. استفاده از موسيقي در فيلم واقعاً کار دشواري است. يادتان باشد موسيقي در فيلم با موسيقي فرق مي‌کند. اگر اوّل موسيقي را بسازي و بعد همه‌چيز را با آن تطبيق دهي، تمامي عناصر انساني فيلم را از دست مي‌دهي. فکر کنيد در يک صحنه دختري گريه مي‌کند. ممکن است هزار دليل داشته باشد. بعد موسيقي مي‌آيد و مخاطب فقط به موسيقي فکر مي‌کند. من مي‌خواهم بيننده فکر کند و نمي‌خواهم همه‌چيز را با ظاهر آن بپذيرد پس اين‌جا از موسيقي استفاده نمي‌کنم.

6 هيچ فيلمي خوب نمي‌شود مگر اين‌که دوربين چشمي باشد در بدن يک شاعر.

این مطلب پیش از این در مجله مهرنامه منتشر شده است

Total Views: 1648 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *