دوسست دارم از اینجا شروع کنم که «سیه‌رانوادا» جدای از تمام دشواری‌های اجرایی، میزانسن‌های خلاقانه در محیطی بسته، بازی‌های به‌شدت ملموس و کارگردانی یک‌دستش، بیشتر از این نظر برایم فیلم مهمی است که از زاویه دید یک مرده روایت می‌شود، مرده‌ای نه شبیه به راوی فیلم «سانست بولوار» که از هر لحظه برای نمایش توانایی‌های کلامی و کنایی‌اش استفاده می‌کند، بلکه راوی جان‌سپرده‌ای که دستش از دنیا کوتاه شده اما توان رفتن از آن را هم ندارد. راوی که در برزخ گرفتار شده، برزخی مشابه به آنچه خانواده پرجمعیتش در آن گرفتار شدند. خانواده‌ای که پا در هوا، میان سنت و مدرنیته گرفتار شده، از یک طرف به دنبال لباس طرح شخصیت‌های دیزنی است برای یکی از عضوهای کوچکش و از طرفی اخم و تخمش را باید پنهان کند و چهلم پدر متوفی یا همان راوی را برگزار کند.

برزخ این خانواده، برزخ رومانی است: کمونیسم تمام شده اما آثارش مانده، مردمانی هستند که آرزوی روزهای یکپارچگی اجباری کمونیسم را دارند و جوانانی هستند که تمام بدبختی‌ها را ناشی از همان روزها می‌بینند. برزخی که همه اعضای خانواده گرفتارش هستند شبیه دست‌اندازها و سدمعابر خیابان‌های در حال تعمیر است (آدورنو بود که گفته بود در جوامع دیکتاتوری خیابان‌ها هرگز بدون دست‌انداز نیستند و همیشه عملیاتی در دست اقدام است)، خانواده‌ای که نه راه پس دارد و نه راه پیش. در این بین راوی خاموش ما، همچون یهودی سرگردان در اتاق‌های خانه‌اش پرسه می‌زند، گاهی می‌خواهد به اتاقی برود و بعد پشیمان می‌شود و دلش نمی‌آید خلوت زنش را بهم بزند و یا شاهد دعوای زناشویی باجناقش باشد و به آشپزخانه می‌رود با پسرش سیگاری دود می‌کند، به پیچیدگی احمقانه مراسم پوزخندی می‌زند و بعد هم سری به مهمان ناخوانده خواهرزاده زنش می‌زند.

درواقع پذیرش همین راوی است که میزانسن پویو و دوربین همیشه در سطح چشم شخصیت‌هایش را توجیه می‌کند. پویو در این فیلم خلاقانه، همراه با راویش پوزخندی به تمامی سنت‌های پوچ، تاریخ معاصر بلاهت‌بار و تلخ کشورش و روابط دچار دگرگونی شده خانواده‌های رومانی می‌اندازد. نگاهی پویا با اتکا به رویکردی ایستا، همسو با همان کاری که رادو جود در «قلب‌های زخمی» انجام می‌دهد، فیلمی که در آن بیماری محتضر و محدود به تخت بیمارستان مسئول احضار ارواح گذشته و هشدار به آیندگان می‌شود. انگار رویکرد تاریخی در فیلم جود و برخورد اعتراف‌گیرانه/اعترافی شخصیت‌ها در فیلم پویو دو روی یک سکه باشند. سکه‌ای که شبیه سنگ‌نبشت شعر اخوان، هشداری جز بن‌بست و دور باطل ندارند. فیلم‌های پویو و جود، هرچند هر دو شوخ‌طبعانه هستند و گاه بسیار ابزورد، اما نگاهی تلخ و برزخی به تاریخ و آینده کشورشان دارند، کشوری گرفتار بوروکراسی، دشمنی‌های پوچ، دعواهای ریز و درشت، همه‌گیری تئوری توطئه و لاپوشانی رازهای مگو و خیانت‌ها و جنایت‌های زناشویی. کشور به بن‌بست رسیده که راه فرار ندارد، درست مثل راوی/دوربینی که از این خانه و آن شام لعنتی که مدام صرف کردنش عقب می‌افتد راه فراری ندارد.

این یادداشت بسیار کوتاه پس از دیدن فیلم، دومین پست از مجموعه پست‌های جامپ کات درباره فیلم‌هایی است که در جشنواره‌های مختلف دیدم

Total Views: 1706 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *