«کایلی بلوز» ساخته گان بی (برنده جایزه بهترین فیلم اول از جشنواره فیلم لوکارنو در سال 2015) همزمان فیلمی است شخصی و غیرشخصی. شخصی است از خیلی جهات؛ بازیگر نقش اصلی عموی کارگردان بوده که زندگی پرتلاطمی داشته و همین زندگی یکی از منابلع الهام بی در ساخت فیلم شده، نقش برادرزاده شخصیت اصلی را یکی از نزدیکان کارگردان بازی می‌کند و نقش پیرزنی را که همکار شخصیت اصلی فیلم هست هم یکی از دوستان مادربزرگ کارگردان. شعرهایی که در گوشه و کنار فیلم می‌شنویم شعرهایی هستند که کارگردان در نوجوانی سروده، کارگردانی که در زمان ساخت این فیلم تنها 26 سال داشته. این ایده‌های خانوادگی و شخصی شاید این شبهه را برانگیزد که داریم فیلمی به سبک و سیاق کارهای علیرضا داودنژاد تماشا می‌کنیم اما چنین نیست. فیلم گان بی از نگاهی سینمایی و به دور از «فیلم خانوادگی» ساختن سرچشمه می‌گیرد که باعث می‌شود این توضیحات اولیه تنها مقدمه‌ای باشند برای ورود به دنیای ذهنی فیلمی که در آن گذشته و حال و آینده، خاطره و واقعیت با هم گره می‌خورند و تشخیص و تمیز آنها از هم دشوار می‌شود.

اولین نماهای فیلم با قطع و وصل برق در اتاقی که شبیه هر چیزی هست به جز مطب پزشک، و دیالوگ‌هایی درباره بیمار نشدن مردگان ما را به دنیایی هذیانی وارد می‌کند که در آن چن شن، مردی که چهل سالگی را گذرانده و پزشک تجربی در منطقه‌ای حاشیه‌ای و فقیر در شهری بسیار کوچگ در بخش حاره‌ای چین است پس از درگیری‌های لفظی متعدد با برادرش بالاخره راهی سفری می‌شود برای بازگرداندن برادرزاده‌اش، پسری که برادر بی‌ملاحظه و بی‌قیدش به شهری دیگر فرستاده و یا بهتر بگوییم فروخته. در واقع این سفر، ستون فقرات فیلم را شکل می‌دهد و آن را به تجربه‌ای متفاوت و حیرت‌انگیز بدل می‌کند. اما تا پیش از رسیدن به این سفر رویایی که در پلان سکانسی چهل دقیقه‌ای و بدون قطع گرفته شده، فیلم لحظاتی دارد که اصولش را پی‌ریزی می‌کند و ما/بیننده را برای ورود به این سفر آماده.

در بخش اول فیلم، حرکات دایره‌ای دوربین، درست شبیه چشمانی نظاره‌گر که دور و برش را وارسی می‌کند گوشه گوشه‌ی زندگی را در حاشیه‌ی شهر، در میان آدم‌های فرودست و فقیر، آدم‌هایی که دیگر امید و آینده‌ای ندارند تصویر می‌کند. در این لحظات دوربین حواسش به ریزترین و بی‌اهمیت‌ترین چیزها هم هست؛ از بخار آبی که در کتری می‌جوشد تا نحوه پایین آمدن یک لودر از روی یک تریلی، درمان سنتی با بادکش، شرط‌بندی و ورق بازی کردن در کافه‌ای درب و داغان و… تاکید فیلمساز بر این امور روزمره که گاهی با موسیقی اتمسفریک وهم‌آوری همراه می‌شود به مرور این کارهای روزانه را به نوعی رفتارهای غیرروزمره بدل می‌کند، درواقع فیلمساز موفق می‌شود از دل روزمرگی نوعی شاعرانگی بیرون بکشد؛ شبیه شعرهایی که به تناوب در فیلم می‌شنویم و در آنها زندگی روزمره با تخیل انتزاعی به وصلت رسیدند. این شاعرانگی را تاکید فیلمساز بر بازی نور، رنگ‌آمیزی صحنه‌های داخل کافه و دوربینی که در میان یک مشاجره، دو طرف دعوا را رها می‌کند و روی میزی تمرکز می‌کند که قطرات باران رویش چکه می‌کنند و همچنین خبر پیدا شدن موجود عجیب در شهر تقویت می‌کند و ما را برای فضای رویاگون سفر چن شن آماده می‌سازد.

گان بی در این سفر، شخصیت‌هایش را بدون قطع دنبال می‌کند و از فضایی وارد فضایی دیگر می‌شود؛ اگر شهرام مکری در «ماهی و گربه» با قطع نکردن جریان فیلمبرداری موفق به خلق فضایی کابوس‌وار شد که در آن گذشته و حال و آینده در هم می‌تنند، گان بی هم موفق به همین احضار و فراخوان گذشته و حال و آینده در فضایی رویاگون می‌شود. دوربین سیال او به شکلی ما را از فضا و حالی ما را به فضا و مودی دیگر می‌برد، انگار در خوابی هستیم و با چرخش چشم به هر طرف بخشی از گذشته و آینده برایمان روشن می‌شود، مردگان و زندگان را در کنار هم می‌بینیم و گاهی حتا وارد زندگی کسانی می‌شویم که آنها را ندیدیم، انگار داریم آلبوم عکسی را ورق می‌زنیم که هم عکس‌های قدیمی سیاه و سفید در آن هست و هم عکس‌های دیجیتال برای آینده. چن شن در این سفر، با گذشته خودش روبرو می‌شود، با عشق خود در آرایشگاه دیدار می‌کند و گوشه‌ای از آینده را در مونولوگی تلخ برای عشق/همسرآینده خود روشن می‌کند و ما را به خود نزدیک‌تر می‌سازد. در جایی آینده‌ی برادرزاده‌اش را می‌بیند که حالا دیگر آن بچه شش هفت ساله چند روز پیش نیست، و تنها در طی چند روز پسری شانزده هفده ساله شده و عاشق‌پیشه که از قضا زندگیش سامان پیدا کرده. چن شن میان این گذشته و آینده در رفت و برگشت است، چرا که زندگیش را کلا همین رفت و برگش‌ها تعریف کرده، او در این سفر/رویا فرصت پیدا می‌کند دوباره عاشق شود و دوباره بلندگویی را بردارد و هرچند فالش، اما آواز بخواند و رویاش را تکمیل کند.

چن شن از این سفر برمی‌گردد بدون اینکه به مقاصدی که در ابتدای سفر به فکرشان بود رسیده باشد. اما جرقه‌های ته سیگاری که از پنجره قطار بیرون می‌اندازد و آن ساعت‌هایی که روی واگن‌های قطاری که از کنار رد می‌شود نقاشی شده و عقربه‌هایش برعکس می‌چرخند و توهم بازگشت به گذشته را زنده می‌کند، خیالمان را راحت می‌سازد که چن شن حتا اگر برای لحظاتی، زمان گمشده‌اش را بازیافته.

«کایلی بلوز» اولین فیلم فیلمسازی است که بسیار محکم و استوار گام برداشته؛ پا روی شانه بزرگانی چون آندری تارکوفسکی و هو شیائوشین گذاشته و تصمیم گرفته، ناممکن‌ها را ممکن کند، درست مثل همان ساعتی که وارونه می‌چرخد یا لنگه کفشی که در آب غوطه می‌خورد و بیننده را وارد مه و ابری کند که برایش رویاها را تحقق می‌بخشد.

این یادداشت پیش از این در نشریه هنروتجربه منتشر شده است

Total Views: 1167 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *