پیکان زمان از مسیر خارج شده – سریال تاریگ ساخته باران بو اودار

در زبان انگلیسی صفتی هست که «ایری» به کسره «ی» اول و سکون «ر» تلفظ می‌شود و «eerie» نوشته می‌شود و فرهنگ لغت هزاره آن را «وهم‌آور، هراس‌انگیز و خوفناک» معنا کرده است اما واقعیت این است که هیچ کدام از این معادل‌ها، معادلی کامل و جامع برای این صفت نیستند، صفتی که در خودش از نوعی ترس خزنده و رونده سخن می‌گوید که بنیان احساسی و روانی فردی را که با شئی یا موضوعی «ایری» روبرو می‌شود برهم می‌زند. این صفت بیانگر ترکیبی از حس‌های ترس و وهم و خوف توامان است و خزندگی این احساس طوری است که موهای بدنتان آرام آرام سیخ می‌شود و بعد تمامی حواس پنجگانه شما درگیر این حس شده و به هر حرکت و صدای ضعیف و نامحسوسی حساس می‌شود. این حس ترس و وهم خزنده را می‌شود موقع تماشای کارهای دیوید لینچ مخصوصا سریال «توئین پیکس» احساس کرد، مثلا درست آخر قسمت هشتم فصل سه که آن موجود عجیب به نام فراگ‌ماث (وزغ‌شاپرک) وارد دهان دختر شد یا موقع دیدن سریال فرانسوی «بازگشتگان» و حتا موقع تماشای «پرسونا» مخصوصا در آن سکانس کلیدی که تصویر دو نیمه می‌شود و هر طرف نیمی از چهره بیبی اندرسون و لیو اولمان را نشان می‌دهد.

این صفت تمام و کمال برازنده‌ی سریال «تاریک» است، سریالی آلمانی نوشته باران بو اودار و همسرش یانتیه فریزه که تمامی هجده قسمتش را بو اودار کارگردانی کرده است. ماجرای سریال بسیار ساده و آشناست: در شهری بسیار کوچک در آلمان به نام ویندن هر چند سال یک بار پسری گم شده است، آخرین پسر گمشده میکل نام دارده که ناپدید شدنش با خودکشی میشائیل، یکی دیگر از شهروندان فاصله‌ای بسیار کوتاه دارد. احتمالا یاد نیم دوجین سریال دیگر می‌افتید از «کشتن» گرفته تا «بالای رودخانه». اما «تاریک» کمترین شباهت را با این سریال‌ها دارد؛ سریالی که به بدل بزرگسالانه «چیزهای عجیب‌تر» و نزدیک به «توئین پیکس» توصیف شده اما بیشتر به نظر می‌رسد این دست توصیف‌ها ابزاری تبلیغاتی است برای فروش آن. اما «تاریک» نیازی به این دست تبلیغات برای فروش ندارد. سریال از همان عنوان‌بندی و شنیدن ترانه «بدرود» گروه آپارات و تصاویری که با الهام از نظریه تاثیر پروانه‌ای و نظریه هرج و مرج طراحی شدند و شنیدن صدای خش‌دار راوی که از ابعاد مختلف زمان سخن می‌گوید، نشان می‌دهد سریالی مستقل است که خودش می‌تواند معیاری برای سنجش و توصیف سریال‌های دیگر باشد.

مسئله «تاریک» گم شدن چند پسر و بهانه کردن آن برای فاش کردن رازهای مگو و مخفی یک جامعه کوچک نیست. همانطور که «توئین پیکس» پیدا شدن یک جسد را بهانه‌ای می‌کند برای بررسی تقابل خیر و شر در دنیاها زمان‌های مختلف، «تاریک» هم از این ایده تقابل خیر و شر بهره می‌برد تا ایده‌های عجیب و دور از ذهنش درباره خم کردن ابعاد زمانی و مکانی را پیش ببرد – مسئله چیستی و چرایی نیست، مسئله چه زمانی و چه مکانی است. از این نظر «تاریک» گریزی می‌زند به زیرگونه‌ای از آثار ادبیات گمانه‌زن (speculative fiction) که با موضوع سفر در زمان درگیر هستند. اما این سفر در زمان از نوع فانتزی و مفرح آن نیست، بلکه رنگ و بویی فلسفی دارد که مسئله تقدیر و امکان مخدوش کردن زمان را مطرح می‌کند. اساسا سریال در چند حلقه (loop) یا چرخه زمانی در حال رخ دادن است و آدم‌های سریال در این حلقه‌ها زندگی می‌کنند و با دشواری و تلخی زندگی دست و پنجه نرم می‌کنند و تنها گم شدن میکل و خودکشی میشائیل است که کم کم آنها را متوجه می‌سازد زمان امری است به شدت نسبی و هیچ قطعیتی در دنیا وجود ندارد به جز تقدیری که از پیش نوشته شده و اگر کسی بخواهد این تقدیر را تغییر دهد باید تاوانی سنگین بپردازد، تاوانی که شاید ارزشش را نداشته باشد. سیاهی و تلخی و یا آن چیزی که «ایری» خوانده می‌شود از همین نگاه به مفهوم زمان مخصوصا در فصل دوم (و احتمالا چنین نگاهی به مفهوم مکان در فصل سوم) ناشی می‌شود. پیچیدگی زمانی سریال را فراموش کنید – ماجراهای سریال در فصل اول در سه بازه زمانی و در فصل دوم در پنج بازه زمانی – رخ می‌دهد، ایده‌های جذابی که در سریال درباره سفر در زمان مطرح می‌شود برای لحظه‌ای کنار بگذارید، و حالا به مضمون عریان سریال توجه کنید: ما درگیر تقدیری از پیش نوشته‌شده هستیم که هر کاری کنیم نمی‌توانیم در آن دست ببریم، حتا اگر در زمان پس و پیش برویم و امکان تغییر درست در یک قدمی ما باشد، با وجود آگاهی از نتیجه عملی خاص در آینده، باز هم آن را تکرار می‌کنیم، چون نگاه و دانش ما محدود است و اختیارات ما تنها یک توهم است، ما احساس می‌کنیم یا تصور می‌کنیم بین قرص آبی و قرمز – فیلم «ماتریکس» را به یاد بیاورید – حق انتخاب داریم، این در حالی است که پیش از دیدن این قرص‌ها ما انتخابمان را انجام دادیم وگرنه اصلا این دو قرص پیش روی ما گرفته نمی‌شد (اینجاست که «تاریک» مسیر خود را از سریال دیوید لینچ و مارک فراست جدا می‌کند).

«تاریک» توجه کامل مخاطبش را می‌خواهد و شاید بهترین کار برای تماشای آن «بینج واچ» (Binge Watch) کردن آن باشد، به این معنا که تمامی قسمت‌های هر فصل را در یک نشست یا یکی دو نشست با فاصله اندک ببینی و بد نیست کاغذ و خودکاری هم دم دستت باشد و اسم شخصیت‌ها و روابط را یادداشت کنی، چون مثلا یوناس با سه چهره متفاوت در پنج بازه زمانی حضور دارد و یا بدون اینکه بخواهم چیزی را لو دهم، شخصیتی ممکن است در یک بازه زمانی پسری نوجوان باشد و بعد از گرفتار شدن در بازه زمانی دیگر، مردی میانسال باشد و نداند که همسایه روبرویی درواقع پدرومادرش هستند – این مثال در سریال نیست و جهت آشنا کردن شما با سریال مطرح شده –  و اگر این ایده به نظرتان عجیب است به این فکر کنید که شخصیتی در سریال می‌تواند همزمان مادر و خواهر خودش باشد. این پیچیدگی ذاتی سریال به دلیل نوع رویکردش به مسئله سفر در زمان است و اگر کمی به فیزیک کوانتوم و موضوعاتی مثل کرم‌چاله‌ها علاقه داشته باشید و شیفته‌ی ایده‌های هالیوودی و ساده‌انگارانه‌ی کریستوفر نولان از این موضوعات نباشید، آن موقع «تاریک» شما را به سفری در ابعاد مختلف زمان می‌برد و مدام ذهن شما را به چالش می‌کشد و برای رسیدن به این منظور از همان ابتدا با وضع کردن چند قانون و اتکاء و تخطی نکردن از آنها، راه را بر هرگونه رودست زدن به تماشاگر با زیر پا گذاشتن این قراردادها به صرف خلق هیجان کاذب می‌بندد.

هرچند ایده تشبیه «تاریک» به «توئین پیکس» یک کار تبلیغاتی است اما خب دو سریال شباهت‌هایی دارند اما زاده دو ذهن و جهان‌بینی جداگانه هستند، با این حال با پایان فصل دوم «تاریک» همان حسی به آدم دست می‌دهد که پایان فصل سوم «توئین پیکس» حس کردیم؛ یک دریغ بزرگ. دریغ و حسرتی که از ناچیزی ما در برابر چرخه توقف‌ناپذیر زمان وجود دارد، و اینکه همیشه دیر رسیدیم و همیشه زود دیر شده است و هیچ وقت در زمان مناسب در مکان مناسب نبودیم، هم چون خودمان کوچک هستیم و وسعت دیدمان اندک است و هم چون اصلا زمان و مکان مناسب چیست وقتی همه چیز نسبی است و هیچ چیزی آن قطعیتی که فکر می‌کنیم ندارد و همه قراردادهایی که بین خودمان وضع کردیم برای نظم دادن به امور، بر باد هوا است و شاید همانطور که نوآ می‌گوید «هیچ نقشه‌ای وجود ندارد. هیچ چیزی جز هرج و مرج نیست. رنج… و هرج و مرج.» و زندگی چیزی نیست جز «گردابی از رنج» و دنیا محکوم است به نابودی ولی شاید حق با او نباشد و به قول غریبه‌ای که به شهر آمده، فردا شاید فردایی دیگر باشد، نه آن فردایی که پیشتر در آینده دیده بودیم! خیلی پیچیده شد؟ سریال را ببینید.

پیکان زمان مفهومی است مبنی بر حرکت خطی زمان در یک سو، از حال به آینده، مسئله‌ای که در این سریال زیر سوال می‌رود
این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 78 ,