سقوط – ساما ساخته لوکرسیا مارتل

«ساما»ی لوکرسیا مارتل در یک فضای مرموز و آرام رخ می‏‌دهد و انگار همه چیز رویاست یا از نگاه شخصیت اصلی دُن دیِگو ساما (دنیل خیمِنس کاچو) یک کابوس طولانی است که مدام تلخ‌تر و ترسناک‌تر و گریزناپذیرتر می‌‏شود. مارتل فیلم را با وسواسی ستودنی کارگردانی کرده است؛ او با تصاویر پرسکونش و حرکت دوربین‌های حساب‌‏شده و البته بسیار آرام، رخوتی را که در زندگی ساما جاری است و او را خفه می‏‌کند به شکلی عینی تجسم می‏‌بخشد.
بعد از آمدن عنوان ‏بندی ساما را در حال گشت‌و‌گذار در ساحل می‏ بینیم، اولین تصور ما – با توجه به مقدمه ‏ای که پیش از آمدن نام فیلم دیدیم – این است که او مردی است قابل‌اعتماد، یکی از آدم ‏های میان‌رتبه ارتشی استعمارگر که در این جزیره بدوی، فقط فکر منافع شخصی نیست. در این گشت‌و‌گذار، شنیدن صدای خنده ‏ی چند زن، ساما را کنجکاو می ‏کند و پیگیری صدای تازه ما را متوجه می‏ سازد ساما چقدر دلتنگ خانه و خانواده شده است و بیشتر حس می‏ کنیم که او با دیگر استعمارگرها فرق دارد. این فصل که برخی نماهایش، مخصوصا آنجا که در میان نِی ‏ها زن ‏های گِل‏ پوش را می ‏بینیم یادآور نقاشی‏ های پل گوگن است و مسیر تبدیل شدن ساما به یک آدم سرگشته که کم‌کم تمامی اصول و حتا ارزش ‏های کاری برایش زیر سوال می ‏رود، بعد از این سکانس شروع می ‏شود. حتا پایان این سکانس، آنجایی که یکی از زنان گل‏پوش را سیلی می‏‌زند خودش نویدبخش پایان فیلم نیز هست.

ساما تا وقتی انسانی شریف است که پای خودش در میان نیست و این درنگ و لَختی در انتخاب جهت و سستی در انتخاب اخلاقی، درواقع چیزی است که باعث می‏ شود حتا اطرافیان خودش که گویی به او اطمینان دارند هم از او جدا شوند. «ساما» در لحظاتی رویاگون – از آن دست رویا و خیالی که رخوت و شرجی هوا موجبش می‏ شود و نه سرخوشی و شادمانی -است اما فضای کلی فیلم نوعی پوچی و چرخه ‏ی بیهوده زندگی را تصویر می ‏کند و در ابهامی غوطه‏ ور است که یادآور روزهای اوج سینمای مدرن در سال‏های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ است و بااینکه خیلی دور از ذهن به نظر می ‏رسد اما در لحظاتی از فیلم، آنجا که ساما در کوچه‌پس‏ کوچه‏ های شهر پرسه می‏ زند و از غمی جانکاه در فرار است – غمی که به نظر دلیلش موافقت نشدن با نامه بازگشت به شهر محل زندگی خانواده ‏اش است – و نمی‏ تواند خواست و آرزویش را دست‏ یافتنی سازد، پژواک ‏هایی از آنتونیونی دارد و حتا در لحظاتی طنز تلخ و گزنده‏ اش – آنجا که ساما نمی ‏داند با اغوای زن اشرافی چه کند یا آنجا که ورق برمی ‏گردد و امکان تبعید پیش می ‏آید و خوش‏ خدمتی ‏هایش ناگهان نتیجه وارونه می‏ دهد – یادآور نوشته‏ های فرانتس کافکاست و حس و حال تلخ و سنگین فیلم یادآور نوشته‌های ارنستو ساباتو (آنجا که به وسواس و تشویش و اضمحلال ساما نزدیک می ‏شود) است و سرگردانی ساما آدم را یاد شخصیت اصلی رمان «تونل» این نویسنده می‌اندازد، هرچند ریشه سرگردانی دو شخصیت متفاوت است.

بعضی منتقدها «ساما» را سوررئال توصیف کردند که توصیفی اشتباه است – حتا با وجود سکانس عجیبی چون خوابیدن در جنگل و گذر نابینایان و ترس از آنها؛  نسبتی میان تصاویر و رخدادهای فیلم با سوررئالیسم وجود ندارد. مارتل وارد وادی فراواقعیت نشده بلکه واقعیتی را تصویر کرده است که مدام از معنا خالی می‏ شود و حالتی ابزورد به خودش می‏ گیرد، دنیایی که قوانینش آرام‌آرام زیر پای ساما را خالی می‏ کند و همچون گردآبی او را در خود فرو می‏ برد و تمام آرزو و آمالی  را که منتظرشان بود. این‌گونه است که سویه ‏ی هستی ‏شناختی فیلم هویدا می ‏شود. «ساما» حتا اگر پیش‏تر اندکی شک داشتیم، دیگر خیالمان را راحت می ‏کند که لوکرسیا مارتل یکی از بهترین کارگردان ‏های حال حاضر سینماست که با هر فیلمش غافلگیرمان می‏ کند، چه وقتی سراغ دنیای بلوغ و نوجوانی در «دختر مقدس» می ‏رود و چه وقتی در «زن بی‏‌سر» خانواده‏ ای بورژوا را تصویر می‏ کند؛ فیلمسازی خستگی‏ ناپذیر که اهل سازش نیست و بیان سینمایی منحصربه‏ فردی دارد.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است
این فیلم در فهرست بهترین‌های سال 2018 نویسنده قرار دارد

Total Views: 470 ,