سه نفر بودند که سینمای لهستان را جهانی کردند؛ رومن پولانسکی، کریشتف کیشلفسکی و آندری وایدا. سه نفری که هنوز هم علمدار سینمای لهستان هستند و نام‌های دیگری چون یژه اسکولیموفسکی، آندری ژوافسکی، آنیژکا هولاند و کریشتف زانوسی در سایه نام آنها قرار گرفتند. از این سه نفر فقط وایدا بود که تا آخرش در لهستان ماند و به فیلمسازی در کشورش ادامه داد، هرچند گه‌گاهی سری به فرانسه هم می‌زد؛ رومن پولانسکی خیلی زود از لهستان به فرانسه و آمریکا رفت و بعد در فرانسه ماندگار شد. کیشلفسکی هم در عمر کوتاهش و هرچند تعدادی از مهم‌ترین کارهایش را در لهستان ساخت اما اواخر عمرش در فرانسه بود و اغلب سینمادوستان نسل‌های بعد ابتدا با کارهایش مثل «سه رنگ» و «زندگی دوگانه ورونیک» او را شناختند و بعد سراغ کارهایش در لهستان رفتند.

برای همین گزاف نیست اگر بگوییم آندری وایدا سمبل سینمای ملی لهستان است. فیلمسازی که از اواخر دهه 1950 با ساخت فیلم کوتاه کارگردانی را تجربه کرد و تا پایان عمرش نزدیک به پنجاه فیلم کوتاه و بلند ساخت؛ فیلم‌هایی بسیار متفاوت و البته شبیه به هم. سینمای وایدا را جدای از گریزهایی مثل «انتقام» (2002)، «وقایع‌نگاری رخدادهایی عاشقانه» (1986) و «جن‌زده» (1988) همیشه از لهستان می‌گفت و از تاریخش. اصلا انگار برای وایدا چیزی جز زندگی کردن و روایت کردن تاریخ لهستان، کشوری با تاریخ پرفرازونشیب، وجود نداشته، انگار او فیلمساز شده بود تا تاریخ لهستان را روایت کند. از جنگ‌ها و خوشی‌هایش بگوید، از پیروزی‌ها و شکست‌هایش، از قهرمان‌ها و هنرمندهایش و از زیبایی‌ها و زشتی‌هایش.

در تاریخ لهستان وایدا از همین نظر یگانه است. برای همین بی‌راه نیست که اولین فیلم بلندش «یک نسل» (1955) نام دارد. فیلمی که ایوا ماژیرسکا آن را آغازگر مکتب لهستانی (1) توصیف کرده است. این فیلم به همراه «کانال» (1956) و «خاکستر و الماس» (1958) سه‌گانه جنگ وایدا را شکل می‌دهند، فیلمهایی با مضامین مشترک و ویژگی‌های ساختاری یکسان – مثلا فیلمبرداری سیاه و سفید بیانگر – و نمادگرایی که ماژیرسکا اشاره می‌کند برگرفته از رمانتیسیسم لهستان است. این سه فیلم تلخ و سیاه، شکل‌دهنده رویکرد کلی وایدا در ادامه کارنامه‌اش است. وایدا به تناوب یا دارد درباره جنگ فیلم می‌سازد – «کاتین» (2007) یکی از واپسین‌های این گونه کارهایش – یا دست به تجربه‌های بلندپروازانه حماسی مثل «سرزمین موعود» (1974) می‌زند و یا زندگی قهرمان‌های آرمانی‌اش را بر پرده نقش می‌بندد –  «کروژاک» (1990)، «دانتن» (1983) و سه‌گانه «مرد آهنین» (1981)، «مرد مرمرین» (1977) و «مرد امید» (1912) – و یا به زندگی هنرمندان کشورش– فیلم آخرش «پساتصویر» (2016) – می‌پردازد. درواقع وایدا را می‌توان با اصرار و تعهدش به تاریخ و فرهنگ کشورش بدون هیچگونه تعارف و تمجید بیجایی به درستی «پدر معنوی سینمای لهستان» و نماینده سینمای ملی این کشور خواند.

جان سایمن (2) می‌نویسد روزگاری «موج نوی لهستان» داشتیم هرچند هرگز از این عبارت استفاده نشد و در کتاب‌های تاریخ سینما هم کمتر از آن استفاده شده است و «کانال» وایدا را یکی از همین فیلم‌های موج نوی لهستان معرفی می‌کند. داستان فیلم در روزهای مقاومت ورشو در سال 1944 می‌گذرد و ماجرای چند پدر است که عضو ارتش وطن هستند و از طریق کانال‌های فاضلاب از چنگ نازی‌ها فرار می‌کنند. فیلم برنده جایزه ویژه هیئت داوران کن شد ولی اهمیت در تصویر کردن بیم‌ها و امیدهای آدم‌هایی است معمولی که سر تعظیم فرود نمی‌آورند و همین آدم‌ها هستند که به قهرمان‌های همیشگی وایدا بدل می‌شوند؛ وایدا تا آخرین فیلمش هم داستان فرد یا افرادی را تعریف می‌کند که آرمان دارند، از این آرمان پا پس نمی‌کشند و زندگی را پیش می‌گیرند که همراه با ذلت نیست و بدین ترتیب بدل به الگویی برای دیگر آدم‌ها می‌شوند. شاید همین علاقه دائمی وایدا به قهرمان‌هایی از جنس آدم‌های روزمره اما یک‌دنده و لجوج باشد که او را به فیلمسازی رمانتیک بدل کند.

مرور دوباره فیلم‌های وایدا، مخصوصا کارهایی که با تِم جنگی ساخته – سه‌گانه جنگ و سه‌گانه «مرد…» – باور ما به این حرف را بیشتر می‌سازد. وایدا از این قهرمان‌ها استفاده می‌کند و آنها را درگیر آزمایش‌هایی سخت می‌کند – انتخاب بین زندگی و مرگ، وطن و وطن‌فروشی – و با روایت دشواری تجربیات آنها هویت و حافطه ملی کشورش را زنده می‌کند، زنگار آن را پاک می‌کند و بینندگانش را به تفکر و ارزیابی دوباره وامی‌دارد. برای وایدا تاریخ امری متعلق به گذشته نیست، تاریخ در نگاه او مسئله‌است یکپارچه و پایان‌ناپذیر که اگر نگوییم تکرار می‌شود اما می‌شود گفت با تغییراتی ریز، الگوهای همیشگی خودش را تکرار می‌کند. وایدا از طرفی تاریخ را برای آشتی دادن آدم‌ها با یکدیگر دستمایه قرار نمی‌داد و یا حتا برای گمانه‌زنی. او دنبال تعریف کردن صرف رخدادها نبود، بیشتر سعی داشت هویت وطنش را زنده نگه دارد و آنچه را برای کشورش رخ داده، دوباره زنده کند و بگوید ببینید این چیزی است که رخ داده، این آدم‌ها بودند که ایستادگی کردند و شما هم می‌توانید مثل آنها باشید، بایستید و تغییر ایجاد کنید.

شاید این جمله وایدا درباره «خاکستر و الماس» بیشتر روشنگر باشد: «رژیم کمونیستی می‌خواست جامعه را دچار تفرقه کند و بدترین حالت این بود که قشر فرهیخته هنرمند را به دو گروه اصلا‌گر و وطن‌پرست واقعی تقسیم کند. اینطوری بود که من اصلاح‌گر شدم و ساخت این فیلم با مشکل روبرو شد.» (3) وایدا در این فیلم بسیاری از تکه‌های وطن‌پرستانه و غرورآفرین را حذف کرد، هرچند مشکلاتی برایش ایجاد شد اما مثل قهرمان‌های آرمانی خودش پا پس نکشید و این روحیه را در تمامی کارهای بعدیش حفظ کرد و برای همین است که موقع دیدن فیلم‌هایش خبری از گرمای میهن‌پرستی کاذب – شبیه آنچه در بسیاری از فیلم‌های دفاع مقدس ایرانی می‌بینیم – نیست. فیلم‌های وایدا تلخ، بُران و سیاه هستند و در عین حال بسیار انسانی.

انسانی بودن فیلم‌های وایدا برمی‌گردد به نگاه توام با ستایش و تکریم او به انسان. این را می‌شود در تمامی فیلم‌های وایدا دنبال کرد؛ هر آدمی برای او فقط یک شخصیت فیلمنامه نیست که قرار است هدفی را دنبال کند و کنشی یا واکنشی را در روایت رقم بزند. شخصیت‌ها برای او روح و جان دارند و همین باعث می‌شود که آدم‌های فیلم‌های وایدا تا مدت‌ها در ذهن بمانند. شاید برای درک نگاه انسانی وایدا به شخصیت‌هایش و همچنین رویکرد بدون فارغ از غلوش به فیلمسازی هیچ چیزی بهتر از خواندن کتاب «دید مضاعف» (4) نباشد، وایدا در این کتاب جمع و جور از فیلمسازی می‌گوید و البته زندگی خودش و در سرفصل‌های مهمی مثل «موسیقی و نه جلوه‌گری موسیقایی» یا «نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور» و «دو نوع سانسور» روشن می‌کند فیلمسازی برای او خلق هیجان و تاثیرگذاری آنی بر احساسات نیست، سینما برای او نوعی از آفرینش هنری است که مغز استخوان مخاطبش را نشانه می‌گیرد و تا مدت‌ها پس از پایان فیلم رهایش نمی‌کند.

آندری وایدا، فیلمسازی متعهد بود، راوی تاریخ کشورش بود، سعی در کشف دوباره هویت ملتش را داشت و یکی از بهترین فیلمسازهای تاریخ سینما بود. بله وایدا همه اینها بود اما نقاش هم بود. وایدا مثل آندری مونک (دیگر فیلمساز بزرگ لهستانی و شیفته تاریخ کشورش) روحیه مستندنگاری و پرداخت مستندگونه داستان‌هایش را نداشت. هرچند برای او نمایش واقعیت بسیار مهم بود اما این به معنی ضبط مستند تصاویر نبود، برعکس قاب‌پردازی و استفاده از جلوه‌های بصری (استفاده افراطی از سایه و روشنایی و تاریکی و رنگ) درواقع چیزی بود که او را متمایز می‌ساخت. کافی است دوباره «دانتن» را نگاه کنی، یا الگوپذیریش از نقاشی‌های یان ماتیکو در «عروسی» (1973) را ردیابی کنی، و یا «سرزمین موعود» را به عنوان یک تابلوی چهارساعته از تاریخ شکل‌گیری شهر ووج (در ایران با تلفظ لودز شناخته می‌شود) تماشا کنی.

وایدا برای همین چیزها شاید بزرگ‌ترین کارگردان لهستانی تاریخ سینما باشد، فیلمسازی که رویکرد منحصربه‌فرد بصری و روایی‌اش باعث شد خیلی زود دیده شود، منتقدان تقریبا همیشه دوستش بدارند، فیلمسازهای دیگر از او مشورت بخواهند و جشنواره‌ها برای نمایش کارهایش رقابت کنند. وایدا رفت اما میراث سینمایی‌اش تا همیشه الگویی برای کسانی است که می‌خواهند تاریخ را با صداقت و انسانیت و البته نگاه هنرمندانه روایت کنند.

1 و 2: برشور همراه دی‌وی‌دی سه‌گانه جنگ که توسط کرایتریون منتشر شده است
3: مصاحبه با سایت «فرهنگ لهستان» در سال 2007
4: این کتاب را وایدا در اواسط دهه 1980 نوشته و سال 1989 به زبان انگلیسی منتشر شد

برای خواندن مطالب دیگر دباره سینمای لهستان به اینجا بروید
این مطلب پیش از این در مجله مهرنامه منتشر شده است

Total Views: 1350 ,