کمی بیش از دو سال پیش بود که داور بخش سینمای ملی گرجستان در جشنواره فیلم تفلیس بودم و باید تمامی فیلم‌های کوتاه٬ مستند و بلند آن سال گرجستان را می‌دیدم و بعد به همراه اولریخ گرگور که در ایران با کتاب سینمای هنری شناخته می‌شود و همسرش اریکا که منتقد و برنامه‌ریز جشنواره‌ای است فیلم‌ها را داوری می‌کردیم. «نارنگی‌ها»ی زازا اوروشادزه نامزد اسکار شده بود (هرچند فیلم تولید مشترک گرجستان و استونی است اما به نمایندگی از استونی به آکادمی معرفی شده بود) و «جزیره ذرت» جیورجی اوشویلی (برنده جایزه اصلی جشنواره فیلم کارلووی واری) هم همانسال به آکادمی معرفی شد به فهرست اولیه رسید اما از نامزدی بازماند. فیلم‌های بلندی که در جشنواره آن سال دیدم٬ چیز دندان‌گیری نداشتند که فکر کنم موج نوی سینمای گرجستان به راه افتاده اما یک فیلم بود که خیلی به دلم نشست: «سلیمان» ساخته‌ی زازا خالواشی که اتفاقا جایزه بهترین فیلم داستانی تفلیس را به آن دادیم و بعدا هم در فجر نمایش داشت.

این سه فیلم اما توجهم را به سینمای جدید گرجستان جلب کرد و برای همین سال بعدش که به جشنواره فیلم کارلووی واری رفتم٬ فرصت را از دست ندادم و فیلم «خانه دیگران» ساخته روسودان گلورجیدزه را دیدم و شگفت زده شدم؛ فیلم مثل خیلی دیگر از فیلم‌های گرجستانی ماجرای جنگ آبخیزیا را دستمایه قرار داده بود اما در فضایی بسیار زنانه و با حساسیت بصری از جنس کارهای آندری تارکفسکی. کنار هم قرار گرفتن این فیلم‌ها به نظرم خبر از جریان پرقدرت می‌داد که به نظرم رسید دارد کم کم به راه می‌افتد.

دیگر دیدن فیلم‌های سینمای گرجستان به یک کار معمول برایم بدل شده بود و فرصت دیدن آنها را غنیمت می‌شماردم. امسال در جشنواره فیلم کارلووی واری دو فیلم مهم دیگر از سینمای گرجستان دیدم: «دده» ساخته مریم خاچوانی٬ «خیبولا» ساخته جیورجی اوشویلی و «خانواده شاد من» ساخته نانا و سیمون که قبل‌تر فیلم جالب «In Bloom» را ساخته بودند. فیلم خاچوانی با رویکردی تاریخ‌نگارانه حق‌کشی زنان در نظام سنتی گرجستان را در بستر روستایی برف‌گرفته روایت می‌کرد و نوید حضور فیلمسازی جوان اما بااستعداد را می‌دهد.

«خانواده شاد من» شاید یکی از بهترین فیلم‌های زنانه این سال‌ها باشد. ماجرای زنی که همراه با شوهرش و پدرومادر خودش و فرزندانش در یک خانه در تفلیس زندگی می‌کنند و یک روز تصمیم می‌گیرد به خانواده بگوید خسته شده و می‌خواهد تنها زندگی کند٬ حرفی از طلاق و ناراحتی هم نیست. فیلم با فیلمنامه دقیقش و ریزبینی‌هایش در روح زن اصلی فیلم به کار قدرتمند بدل می‌شود که بدون صدور مانیفست از حقوق زنان و جایگاه آنها در خانواده و جامعه دفاع می‌کند٬ نگاه جامعه مردسالار به آنها را واکاوی می‌کند و روانشناسی رفتاری آنها زیر ذره‌بین می‌برد. (نتفلیکس فیلم را برای پخش خریده و همین باعث شده فیلم در اروپا و آمریکا بیشتر دیده شود و این روزها خیلی نامش بر زبان منتقدان انگلیسی‌زبان است.) نانا اختیمیشولی و سیمون گراس هر دو در آلمان سینما خوانده‌اند و به عقیده بسیاری فیلم «In Bloom» آنها که جوایز متعددی برده آغازگر موج نوی سینمای گرجستان بوده.

«خیبولا» در بین این سه فیلم از ضعیف‌تر بود و افتی شدید برای اوشویلی. فیلم سیاسی-روانشناختی او نه توان ورود به روان شخصیت اصلی را دارد و نه مضمون سیاسی‌اش یعنی چرخه بودن تاریخ و سست بودن بنیان زندگی سیاستمداران را خوب زیرورو می‌کند. نتیجه نود دقیقه تصاویر گهگاه زیباست که خیلی زود از خاطر می‌رود و حتا بازی حسین محجوب در نقش اصلی که به گفته گرجستانی‌ها در این فیلم زبان گرجی را بسیار خوب و روان صحبت می‌کند هم نمی‌تواند فیلم را نجات دهد.

زنانی که با سینما می‌دوند
امسال در جشنواره فیلم تفلیس اما برایم مسجل شد که موج نوی سینمای گرجستان یا آنچه خودشان و نشریات سینمایی اروپایی رنسانس سینمای گرجستان می‌نامند به راه افتاده و زنان سهم مهمی در آن دارد. به لطف برنامه‌ریزی مناسب در مرکز فیلم گرجستان٬ تولید مشترک با کشورهای همسایه و البته اروپایی و حضور در جشنواره‌های مهم اروپا این موج جدید به راه افتاده.

مادر ترسناک

«مادر ترسناک» آنا اوروشادزه (دختر زازا اوروشادزه) در بیست و شش هفت سالگی فیلم اولش را ساخته اما در فیلم هیچ ردی از تازه‌کاری دیده نمی‌شود. فیلم ماجرای زنی است که در پنجاه سالگی تصمیم می‌گیرد رویای نویسنده بودنش را دنبال کند. در این بین خانواده‌اش که ذهن بسته‌ای هم ندارند وقتی زن نسخه اول داستان را برایشان می‌خواند دچار وحشت می‌شوند. داستان زن زیادی شخصی است و زیادی به تمایلات زنانه ربط دارد. زن در اتاق پشتی یک لوازم تحریرفروشی پناه می‌گیرد. اتاقی که دیوارهایش قرمز رنگ هستند و آرمیدن زن در این اتاق٬ انگار بازگشت اوست به دوران جنینی و بازگشت او به خودش. فیلم با المان‌هایی از ژانر تریلر٬ حساسیت‌های بصری٬ استفاده درست از رنگ و تکیه بر خط داستانی جذابش به تجربه‌ای دلپذیر بدل می‌شود و گوش آدم را به نام آنا اوروشادزه حساس می‌کند. فیلم اوروشادزه که از مدرسه ملی سینمای گرجستان فارغ التحصیل شده پیش از جشنواره فیلم تفلیس در لوکارنو نمایش داشت و جایزه بهترین فیلم اول را گرفت و از جشنواره آسیاپاسیفیک هم جایزه هیئت داوران را گرفت و در جشنواره فیلم تفلیس هم جایزه اصلی بخش ملی را گرفت.

«من واقعا قطره‌ای از آفتاب هستم روی زمین» ساخته الن ناوریانی٬ با تصاویر سیاه و سفیدش و طفره رفتنش از پرشاخ و برگ کردن روایتش از آن فیلم‌هایی است که اگر در ایران ساخته شده بود با صفت سیاه‌نمایی در پستو پنهانش می‌کردند. فیلم ماجرای زنی است از طبه پست شغلی جامعه که از زندان آزاد شده و خیابان و اتاقی فکسنی تنها پناهش است. آشنایی او با مرد مهاجری سیاه‌پوست می‌تواند بارقه‌ای امید در زندگیش باشد که چنین هم نمی‌شود. این فیلم که کمی بیش از یک ساعت زمان دارد. داستان آدم‌هایی تک‌افتاده است که انگار جز فلاکت و سیاهی چیزی در انتظارشان نیست. سکانس کلیدی که زن با مرد سیاه‌پوست در خیابان راه می‌رود و ما متن نامه‌‌ای را می‌شنویم که دلداده زن برایش نوشته و خبر از بن‌بست رابطه‌شان می‌دهد٬ هم بر امید گذشت خط می‌کشد و هم بر آینده رابطه جدیدش با مرد مهاجر. ایجازی که ناوریانی در این فیلم به کار گرفته و استفاده هوشمندانه‌اش از حذف باعث می‌شود فیلم او به کاری متفاوت با دیگر فیلم‌هایی با داستانی مشابه بدل شود. پایان فیلم که در آن جسدی زن از آب گرفته می‌شود٬ از آن ابهام‌هایی دارد که سینمای مدرن٬ سینمایی که از قطعیت گریزان است به آن افتخار می‌کند و تصویری است که مو بر تن سیخ می‌کند. ناوریانی در سوئیس سینما خوانده و فیلمش پیش از تفلیس در جشنواره فیلم روتردام روی پرده رفت و بعدا در جشنواره وایادولید جایزه بهترین فیلمبرداری را گرفت.

من واقعا قطره‌ای از آفتاب هستم روی زمین

ناوریانی و آنا اوروشادزه در کنار روسودان گلورجیدزه٬ مریم خاچوانی و نانا اختیمیشولی چهره‌های زنانه سینمای نوین گرجستان هستند که در آغاز راه هستند اما فیلم‌هایشان پختگی فیلم‌های کارگردان‌های زبده را دارد و همین سینمادوست پیگیر را به آینده موج نویی که در گرجستان به راه افتاده و زنان سهم مهمی در آن دارند دوچندان امیدوار می‌سازد.

مردی از گذشته
زازا خالواشی بعد از «سلیمان» برایم فیلمسازی مهم شد. منتظر فیلم جدیدش بودم و دیدن «نام» خیالم را راحت کرد که این فیلمساز کارش را خیلی خوب بلد است. خالواشی شصت ساله است اما تنها چهار فیلم بلند ساخته و آن هم با فاصله بسیار از هم و درواقع موفقیت «سلیمان» باعث شد بتواند فیلم جدیدش «نام» را با فاصله کمتر از کار قبلیش بسازد. او سال 1982 از دانشگاه ملی تفلیس در رشته کارگردانی فارغ التحصیل شده و در روزهایی که فیلم نساخته مشغول تدریس سینما بوده و انچه از تنگیز ابولادزه٬ فیلمساز بزرگ گرجستانی آموخته به شاگردهایش درس داده و این روزها اگر فیلم نسازد در دانشگاه هنر باتومی مشغول تدریس است. «سلیمان» فیلمی درباره تنهایی یک نوازنده خیابانی بود٬ فیلمی که با حداقل بودجه ساخته شده بود اما صداقت در پرداخت و حس جادویی که وارد این قصه رئالیستی شده بود آن را به کاری ماندگار در سینمای اخیر گرجستان بدل کرد.

نام

«نام» اما تصاویر مه‌گرفته رنگی دارد که با دقت یک نقاش طراحی شده‌اند. فیلمی آرام که سکوت نقش مهمی در آن دارد. خالواشی این بار از رویکرد رئالیستی فاصله گرفت و فیلم نگاهی اسطوره‌ای دارد به یک باور قدیمی مردم گرجستان. در روستایی چشمه‌ای شفابخش وجود دارد و وقتی این چشمه دیگر حاجت کسی را روا نمی‌کند. متولی چشمه و دخترش در آستانه آزمونی دشوار قرار می‌گیرند. خالواشی در این فیلم که با فراغ مالی بیشتری ساخته٬ موفق به خلق دنیای رازآلود و روحانی می‌شود که در آن قربانی کردن و قربانی شدن و اراده شخصی کلید اصلی است. فیلم در مسیر سینمای آرام ساخته شده که روزگاری با تارکوفسکی آغاز شد و این روزها در سراسر دنیا پیروان بسیاری دارد از بلا تار گرفته تا تسای مینگ لیانگ. برای همین نماهای زیبا و به شدت پرداخت‌شده در فیلم بسیار است اما همگی در جهت خلق فضای روحانی است که خالواشی به دنبالش بود و همین فیلم را به تجربه‌ای یکه بدل می‌سازد. فیلم پیش از تفلیس در جشنواره فیلم توکیو و جشنواره شب‌های سیاه تالین نمایش داشت.

در پایان
فدریکو فلینی روزگاری درباره سینمای گرجستان گفته بود: «سینمای گرجستان پدیده‌ای کاملا یگانه است٬ شفاف است، از نظر فلسفی تفکربرانگیز است٬ بسیار هوشمدانه است و همچنین کودکانه. همه چیزهایی که مرا به گریه بیندازد در آن هست و باید بگویم من به این راحتی گریه نمی‌کنم.» این سینمایی که فلینی از آن سخن گفته بود چه زمانی که تحت تاثیر عمیق شوروی بود و چه این روزها که بیشتر گرایش به اتحادیه اروپا دارد٬ همیشه سینمایی کنجکاوی برانگیز داشته که در چند سال گذشته دوباره از رخوت بیرون آمده.

سینمایی که در آن قصه آدم‌های ساده با همان ظرافتی روایت می‌شود که قصه‌های معناگرایانه و اسطوره‌ای. سینمایی که در آن جنگ از زاویه‌ای جدید دیده می‌شود و روانشناسی خاص خودش را دارد و وقتی هم پا به زندگی روزمره می‌گذارد شباهت چندانی با کارهای مشابه دیگر کشورها حتا کشورهای همسایه‌اش ندارد. سینمایی که در آن فیمسازهایش اغلب حساسیت بصری یک نقاش را دارند و قدر تصاویر را می‌دانند. چه از سینمای تارکوفسکی و پاراجانف تاثیر گرفته باشند و چه از نقاشی‌های پیروسمانی٬ حواسشان به زوایای قاب است و حتا اگر بودجه دست‌شان را ببندد٬ اجازه نمی‌دهند نگاه آن را به تنگنا بیندازد.

موج نوی گرجستان با نام‌هایی که در بالا آورده شد و نام‌هایی که احتمالا به زودی خواهیم شنید٬ حتما یاد و خاطره فیلمسازهای بزرگی چون تنگیز ابولادزه٬ الدار شنگلایا٬ جیوری شنگلایا٬ لانا گوگوبریدزه و اوتار لوسلیانی را دوباره زنده خواهد کرد.

این یادداشت  برای مجله 24 درباره هجدهمین دوره جشنواره جهانی فیلم تفلیس و تولد سینمای جدید گرجستان

Total Views: 1594 ,