«لازاروی خوشحال» برنده جایزه بهترین فیلمنامه از جشنواره فیلم کن فیلمی است در دو بخش. فیلمی که شبیه بهترین کارهای برادران تاویانی آغاز می‌شود اما در نیمه دوم به یک درام اجتماعی/انتقادی سردستی شبیه بسیاری از فیلم‌های ضعیف این گونه در سینمای خودمان بدل می‌شود. نیمه اول فیلم در روستایی می‌گذرد که حس می‌کنیم در دوران پیشاصنعتی‌شدن سیر می‌کند. دنیایی یادآور تصاویری که برادران تاویانی در فیلم‌هایی مثل «سن میکله یک خروس داشت»، «پدرسالار» و اپیزودهایی از «کائوس» خلق کردند. آغاز فیلم با یک شوخی بکر مختص زندگی روستایی و خواستگاری مفرح است. از آن خواستگاری‌های شلوغ که عروس بدقیافه ناز می‌کند و داماد آس و پاس به شکلی بدوی ناز می‌کشد و دیگر اهالی روستا هم با مزه‌پرانی سعی در کمک به دختر و پسر هستند برای رسیدن به هم.

در خلال همین شوخی‌ها است که با لازارو آشنا می‌شویم. لازارو جوانی است ساده‌دل که لوح وجودش پاک و بی‌خدشه است. آنقدر لازارو معصوم است که دیگر اهالی روستا فکر می‌کنند اول خل و دیوانه است و اگر بتوانند و فرصتی دست بدهد، او را دست می‌اندازند. لازارو مومشکی و سبزه است اما رفتارش یادآور رفتار مسیح است، یعنی آن سادگی و خلوص را در تک تک کارهایش مشاهده می‌کنیم. زندگی روستا از طرفی با خدمت‌رسانی به اربابی می‌گذرد که کارش تجارت سیگار است. روستا هیچ راهی برای رسیدن به دیگر روستاها و شهرها ندارد و برای همین مباشر ارباب بیشترین بهره را از روستاییان و بی‌خبری آنها می‌برد. درواقع نیمه اول فیلم روی همین مکانیسم ارباب و رعیتی استوار شده و لازارو ناظری است بر آنچه بر روستا می‌گذرد. این بخش از فیلم با یک فصل درخشان بصری و رخ دادن اتفاقی برای لازارو خاتمه پیدا می‌کند و کاش فیلم همین جا تمام می‌شد. چراکه رویکرد استعاری رورواکر و بازگشت لازارو به دنیای زندگان (لازارو همان لازاروس/ایلعازر است که با دَم مسیحایی به دنیای زندگان بازگشت) و سفرش در زمان و حضورش در شهر (نماد مدرنیته) تمامی حساب و کتاب‌های بخش اول را بر هم می‌زند. حضور لازارو در شهر، برخوردش با مدرنیته، مواجهه‌ی او با زندگی صنعتی و وجه تلخ زندگی شهری و فقری که برای حاشیه‌نشیان به وجود می‌آورد، تصویری است به رقت‌انگیزی چیزی که در فیلمفارسی‌های خودمان به دفعات دیدیم.

رورواکر از نوستالژی حرف نمی‌زند، بلکه در بخش دوم غمگسار دنیای از دست رفته‌ی توام با جهل و ناآگاهی گذشته است. دنیایی که در آن ارباب تا می‌توانست رعیت را می‌دوشید و رعیت نابخردانه خدا را شکر می‌کرد که روزگارش بدتر از آن چیزی که بود، نشده (چه تصویر آشنایی). این نگاه واپسگرایانه و ترحم‌برانگیز در انتهای فیلم، جایی که لازارو مثل رمبو وارد بانک می‌شود و فریاد می‌زند همه بدبختی‌ها به خاطر بانک‌هاست و باید همه به روستا برگردند و نوکری ارباب را بکنند به اوج می‌رسد. اینجاست که روح فیلم‌های برادران تاویانی ناگهان محو می‌شود و دیگر خبری از طنز و واقعگرایی تلخ آنها نیست و جایش را پوسته‌ای مزورانه از نقد سطحی اجتماعی می‌گیرد و فاصله‌ی کهکشانی رورواکر را با فیلمسازهای بزرگ طناز و منتقد سینمای ایتالیا عیان می‌کند و انگار رورواکر هم مثل لازارو ترجیح می‌دهد در دل کوه، در غار نادانی دور از دنیا باشد تا با آن درگیر شود و تغییرش دهد.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 332 ,