نابغه شطرنج احتمالا در ذهن بسیاری آدمی است منزوی، تنها، مبادی آداب در اندازه‌ای که عجیب به نظر برسد، آنقدر باهوش هستند که روابط اجتماعی محدود و معدودی دارند شاید چون نمی‌توانند با دیگران وارد مکالمه شوند. حتا عکس‌هایی که در این سال‌ها از بازی‌های شطرنج‌بازها منتشر می‌شود هم همین حس را منتقل می‌کند. آنها در سکوت بازی می‌کنند، در سالنی پر از میزهای همشکل. نه خبری از تماشاگران چندهزارنفری است و نه گویا شوروهیجانی در کار است. برخلاف فوتبال که بخش زیادی از هیجان آن را غوغای بازیگران و چرخش توپ به جریان می‌اندازد یا ورزش‌های دیگری که در آنها امتیاز گرفتن و بالا رفتن امتیازها موجب ایجاد شور و هیجان می‌شود، در شطرنج خبری از امتیاز گرفتن به معنای کلاسیک آن نیست، خطا به معنای تخطی کردن و آسیب رساندن به دیگری وجود ندارد، حتا خبری از خطای داوری هم به آن شکلی که مثلا در والیبال و فوتبال می‌بینیم نیست، سیستم ویدئوچک هم وجود ندارد چون در این بازی دست به مهره حرکت است و بازگشتی در کار نیست. در نظر بیشتر آدم‌ها شطرنج‌بازها خیلی باهوش هستند و شطرنج بازی آدم‌های باهوش است و از آنجایی که همه باهوش نیستند، دایره این بازی کوچک‌تر هم می‌شود. خلاصه اینکه شطرنج یک بازی/ورزش/دنیای عجیب است که همه چیزش بسیار متفاوت است. سریال «گامبی وزیر» (1) (The Queen’s Gambit) اما ما را به دورانی از شکوه و شهرت شطرنج می‌برد که اصلا ماجرا چنین نبود. روزهایی بود که شطرنج به یک ابزار سیاسی بدل شده بود، جنگ سرد بود و در جریان آن تنها رویارویی رودرروی آمریکا و شوروی می‌توانست بر صفحه شطرنج شکل بگیرد و در این زمین شصت و چهار خانه‌ای با هم نبرد کنند. روس‌ها در این بازی قوی‌تر بودند، برای شطرنج‌بازهای خود شرایط مطلوبی مهیا می‌کردند – البته یادشان هم نمی‌رفت در جریان سفرهای خارجی یک مامور کا.گ.ب همراه شطرنج‌باز بفرستند مبادا بخواهد فرار کند – و خب تقریبا اغلب باور داشتند که این بازی روس‌هاست همانطور که فوتبال بازی برزیلی‌هاست. در آمریکا شرایط اما متفاوت بود، اگر بازی شطرنجی برگزار می‌شد در همان سالن بسکتبالی بازی می‌شد که میز شطرنج داخلش چیده بودند، حقوق مشخصی برای یک شطرنج‌باز در نظر گرفته نمی‌شد و شطرنج‌باز باید با شرکت در مسابقه‌های کوچک و بزرگ پولی به جیب می‌زد تا شاید گذران زندگی کند.

«گامبی وزیر» اما یک سریال سیاسی درباره تقابل آمریکا و شوروی در زمین شطرنج نیست و حتا می‌شود گفت درباره دوران شکوه شطرنج هم نیست که مجله‌های مختلفی منتشر می‌شدند و عکس شطرنج‌بازها را مثل «سلبریتی»ها روی جلد منتشر می‌کردند. «گامبی وزیر» درباره نبوغ است، نبوغی که در زیرزمین یک یتیم‌خانه کشف می‌شود (سریال اقتباسی از رمان نوشته والتر تویس است که خودش نابغه بود و براساس رمان‌هایش فیلم‌های معروف «بیلیاردباز»، «مردی که به زمین سقوط کرد» و «رنگ پول» ساخته شده) بت هارمون مادرش را در جریان یک تصادف از دست داده و خبری از پدرش نیست. او در یک یتیم‌خانه مخصوص دختران که با آموزه‌های دینی چرخانده می‌شود بزرگ می‌شود. جایی که باید منتظر باشد یک روز شاید خانواده‌ای او را به فرزندی قبول کند. دو اتفاق او را از دیگران جدا می‌کند. اولی مشاهده شطرنج بازی کردن یکی از تاسیساتی‌های یتیم‌خانه در زیرزمین است و دیگری قرص آرامش‌بخشی است که هر روز باید بخورد. هر دو اینها برای بت هارمون دریچه به دنیای دیگر را باز می‌کند. او خیلی اهل حرف زدن نیست و نگاه خیره‌اش دیوار را هم سوراخ می‌کند، حتا جولین که به دوست صمیمی او هم بدل می‌شود در این دوره با او صمیمیت خاصی ندارد. برای همین هم هست که دیدن آقای شایبل در زیرزمین که در سکوت محض به میز شطرنج خیره شده حالت جادو برایش دارد، جادویی که معمای حرکت هر مهره و اینکه بازی چطور و چگونه پیش می‌رود، بت را سحر می‌کند. اما این سحر و جادو بدون تاثیر مخدر و «تریپِی» قرص‌های آرامش‌بخش کامل نمی‌شود. او هر شب با بالا انداختن یکی از قرص‌ها در حالتی از نشئگی و خلسه مهره‌های شطرنج را بالای سر خودش تصور می‌کند و بارها و بارها حرکت‌ها و موقعیت‌ها را بازی می‌کند. شطرنج دقیقا همان چیزی است که بت برای فرار از زندگی روزمره خود نیاز دارد. این جادوی حرکت روی خانه‌های سیاه و سفید همان چیزی است که به بت هویت می‌دهد و برای زندگیش معنا می‌سازد.

بااینکه موفقیت در عرصه شطرنج، از بی‌نامی و پیروزی در مسابقه‌های محلی تا تبدیل شدن به یک استاد بزرگ، روایت «گامبی وزیر» را پیش می‌برد و همزمان قدرت گرفتن زنان و استقلال آنها در زندگی را هم پیش می‌برد و این سویه اجتماعی/فرهنگی سریال را نمی‌شود انکار کرد، اما به نظرم سریال همانطور که بالاتر هم گفتم درباره نبوغ و تاثیر نبوغ بر زندگی فردی افراد است. آلن اسکات و اسکات فرانک، نویسندگان سریال (اسکات فرانک برای نوشتن «خارج از دید» و «لوگان» نامزد اسکار شده و آلن اسکات فیلمنامه «حالا نگاه نکن» را برای نیکلاس روگ نوشته بود و بعد از 19 سال به دنیای فیلم و سریال برگشته) در سریال سه شخصیت مهم را طراحی کرده‌اند که هر کدام سهمی از نبوغ برده‌اند؛ بت (با بازی درخشان آنیا تیلور-جوی)، بنی واتس (با بازی توماس برودی-سنگستر) و هری بلتیک (با بازی هری ملینگ). به همین ترتیبی که نوشتم میزان نبوغ شخصیت‌ها کم می‌شود، هری نابغه نیست، نبوغ دارد اما در حدی مشخص یعنی نبوغ شاید به او کمک کند چند پله از دیگران جلو باشد اما نیاز به زحمت بسیار دارد تا بتواند خودش را در دنیا از دیگران جدا سازد و نامش باقی بماند، سرگذشت او در سریال و ترک کردن شطرنج و شروع زندگی کارمندی گواه همین است. بنی از هری نبوغ بیشتری دارد، همین نبوغ باعث شده بداند که درست است چندده پله از دیگران جلوتر است اما نیاز به چیزی دیگر دارد تا بتواند دوام بیاورد! برای همین هم او استاد تبلیغات است؛ ظاهر خاصی برای خودش شکل داده که او را مجزا می‌کند، در بسیاری از مسابقه‌ها حضور دارد اما شرکت نمی‌کند و برای دیگران قصه تعریف می‌کند تا همچنان در گود باقی بماند. او متوجه شده ترکیب نبوغ متوسطش با شهرت می‌تواند او را تا مدت‌های زیادی در گذران زندگی حمایت کند. دقت کنید که او شکست در برابر شطرنج‌باز روسی را بدل به نقطه قوت و شهرت خودش کرده! بت اما از آن نوابغ نادر است، آنهایی که میزان نبوغشان قابل اندازه گیری است، آنها کافی است نگاه کنند تا همه رازها برایشان فاش شود. نبوغی که در دنیای ریاضیات در شخصیت‌هایی مثل آلن تورینگ (ماجرایش در فیلم «بازی تقلید» روایت شده) یا جان نش (زندگیش در فیلم «یک ذهن زیبا» روایت شده) پیدا می‌شود. همانطور که این دو نفر در اعداد و روابط آنها چیزهایی فراتر از یک سری نظم و ترتیب ریاضی می‌دیدند، بت هم در روابط میان مهره‌ها چیزهایی می‌بیند که برای هیچکس مرئی نیست. این نبوغ اکتسابی نیست، اصلا نبوغ اکتسابی نیست اما این جنس از نبوغ یک موهبت فرازمینی است که به هیچ شکلی نمی‌شود به آن دست یافت. اما این نبوغ نیاز دارد در مسیر قرار بگیرد، همان اتفاقی که در زیرزمین یتیم‌خانه می‌افتد اما این کافی نیست. نبوغ را باید صیقل داد و هدایت کرد. یک جاهایی باید بر آن لگام بست وگرنه نبوغ روی دیگر سکه جنون است و سرگذشت تورینگ و نش نشان می‌دهد که چقدر مرز این دو باریک است. بت آرام آرام یاد می‌گیرد چطور از قرص آرامش‌بخش فاصله بگیرد، می‌فهمد که زندگی فقط صفحه شطرنج نیست و چیزهای دیگری هم در زندگی مهم هستند؛ مثل پوشش! خوش‌پوشی و دقت بت در انتخاب لباس‌هایش و ترکیب رنگ آنها همان چیزی است که تصور همیشگی ما را از نوابغ (تصویری که با عکسی از انیشتین با موی ژولیده و زبانی که بیرون آورده یکی شده) را از بین می‌برد. بت یک نابغه تمام‌عیار است که البته یک آدم تمام‌عیار هم هست. او نیاز به مکالمه با یک آدم دیگر را دارد، نیاز دارد به سینما برود، به کافه برود، دعوا کند، قهر کند، عشق را تجربه کند و چون نابغه است لازم نیست که در همه این زمینه‌ها تجربیاتی عجیب و متفاوت داشته باشد، چرا؟ چون نابغه در زمینه نبوغش آدمی متفاوت است نه در تمامی وجوه زندگیش، و آن تفاوتی که مدام در نوابغ به دنبالش هستیم از تصور و برداشت کج خود ما از نوابغ ناشی می‌شود. درواقع تصویری است تحمیل‌شده که زندگی نابغه را می‌تواند تحت تاثیر قرار دهد، مخصوصا که نبوغ از جنس نبوغ بت در کودکی شکل می‌گیرد و اگر به موقع هدایت نشود، فراری از انزوا و عزلت و پریشان شدن روح و روان نیست چون نابغه در دنیایی سیر می‌کند که تعداد کسانی که بتوانند آن را درک کنند و واردش شوند شاید حتا از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر باشد. برای همین گفتم که نابغه نیاز به هدایت دارد و این اتفاقی است که در زندگی بت توسط آدم‌هایی کاملا غیرشطرنجی رخ می‌دهد؛ جولین، دوست سیاه‌پوست و سرخوش او در یتیم‌خانه و آلما، نامادریش (با بازی عالی ماریل ملر). این دو شخصیت چیزی از شطرنج نمی‌دانند و زندگی برایشان دنیای بیرون است. دو زن هستند که در دوران سخت بی‌اهمیتی زنان در آمریکا یکی باید برای حقوق برابر تلاش کند و یکی باید گلیم خودش را به عنوان یک مادر مطلقه از آب بیرون بکشد. تاثیر این دو بر زندگی بت درست برخلاف تاثیر قرص‌های آرامش‌بخش است، این دو نفر او را به روی زمین باز می‌گردانند و بت را به یک نابغه دنیای شطرنج بدل می‌کنند که البته انسان هم هست و موجودی دست‌نیافتنی و فرازمینی نیست. درواقع «گامبی وزیر» داستان یک نابغه است که از آسمان به زمین می‌آید و اجازه می‌دهد ما هم برق نبوغ او را ببینیم، درست مثل همان جایی که بت در میان مردمان معمولی روس به بازی شطرنج پرداخت و حس زندگی و آرامش بهش دست داد، «گامبی وزیر» داستان آشتی دادن نبوغ بی حد و مرز با زندگی است.

تیتر نوشته برگرفته از «سعی نکن بازی کنی، این خلاف غریزه طبیعی توست» جمله معروفی از گری کاسپاروف، نابغه دنیای شطرنج است که اتفاقا قرار بود نقش رقیب روسی بت را بازی کند اما به مشاور سریال بودن بسنده کرد، هدف او از این حرف این است که در دنیای شطرنج باید به نبوغ خودت اعتماد کنی نه مکانیسم و مهندسی بازی.

1- عنوان سریال دوپهلو است چون مهره وزیر در انگلیسی ملکه خوانده می‌شود و اشاره به شخصیت اصلی سریال دارد که ملکه دنیای شطرنج است، از طرفی این نام عنوان یک جور گشایش در بازی شطرنج است که با قربانی کردن یک سرباز اما گرفتن موقعیت عالی برای وزیر شروع می‌شود که باز هم به زندگی و شخصیت بت نزدیک است. نکته بعدی کلمه gambit است که معنای حیله و ترفند می‌دهد که از این نظر هم با ذات بازی شطرنج و موقعیت بت همخوانی دارد. شاید می‌شد اسم سریال را «ترفند ملکه» گذاشت اما خب دیگر آن لحن شطرنجی که «گامبی وزیر» القا می‌کند در آن نبود.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 1219 ,