اقتباس رامین بحرانی و امیر نادری از رمان «فارنهایت 451» ری بردبری با نقل قولی از فرانتس کافکا آغاز می‌شود، نویسنده‌ای که جایی در فیلم سروان جان بیتی، او را منحرف توصیف می‌کند. جمله‌ای دوپهلو: «اغلب بهتر است در زنجیر باشی تا آزاد.» گروه آتش‌نشان‌های فیلم در دنیایی بسیار پیشرفته در آینده‌ای که خیلی هم دور به نظر نمی‌رسد اما راه دیگری انتخاب کردند؛ تمامی راه‌های اندیشیدن و خلاقیت را نابود می‌کنند، تمامی کاغذها و کتاب‌های دنیا را سوزانده و می‌سوزانند تا راه دیگری برای فکر کردن نباشد جز همان چیزی که صاحبان قدرت می‌خواهند؛ توهمی از آزادی، آزادی که در آن فکر کردن و به چالش کشیدن وجود ندارد. بیراه هم نمی‌گویند این آزادی است اما آزادی در عین اسارت، آزادی که در آن فکر و تخیل آدم‌ها بالی برای پرواز ندارد و جز ویران کردن هم چیزی نیاموخته است و برای همین است که آتش‌نشان‌های فیلم یا بهتر بگوییم آتش‌افرزوهای فیلم قهرمان‌های این دنیای آزاد کاذب هستند.

جمله‌ی دوپهلوی کافکا آغازی درخور برای فیلم ضدآینده‌نگرانه‌ی بحرانی است؛ در برخورد اول در زنجیر بودن و برتری‌اش در مقایسه با آزادی باورناپذیر است و آدم را وامی‌دارد تا دوباره این جمله را بخواند شاید اشتباه کرده باشد اما نکته همین جاست که اشتباهی رخ نداده. کافکا با رندی در زنجیر بودن را بر آزادی ارجح دانسته، اما در زنجیر چه چیزی بودن است که به جمله‌ی کافکا معنا می‌دهد. اگر قرار باشد آدمی در زنجیر و بند تفکر و اندیشه باشد، بی‌شک این در بند بودن، بَر هر شکل از آزادی که تفکر را زیر سوال می‌برد برتری دارد و به نظر می‌رسد هدف بحرانی از آوردن این جمله در ابتدای فیلم همین باشد. آدمی به سبب اندیشین است که آدمی شده و به همین دلیل است که از دیگر موجودات زنده پیرامونش برتری پیدا کرده. اندیشین و تفکر همان چیزی است که نبودنش دنیا را به جایی کشانده که ویرانگران به قهرمان‌های ملی بدل شده‌اند و ری بردبری در رمانش هشدار رخ دادنش را داده بود.

آتش‌افروزان برای از بین بردن تمامی این نشانه‌های تفکر که بی‌شک با شک کردن در همه چیز همراه است، سراغ کتاب‌ها می‌روند و هر چیزی را که نوشته شده باشد به آتش می‌کشند و این کار خود را بطور زنده برای دنیا به نمایش می‌گذارند. رفتار و کار آنها بی‌شباهت به رفتارهای افراطیونی که این روزها در سراسر دنیا در حال قدرت گرفتن هستند نیست. اخباری که در چند سال اخیر از فعالیت داعش در سوریه منتشر می‌شود، فیلم‌هایی که از هجوم آنها به بناهای تاریخی پخش شده و سربری‌هایی که با افتخار به فیلم درآوردند و مخابره کردند همان دهشتناکی را دارد که سوزاندن کتاب‌ها در فیلم «فارنهایت 451». فیلمی که شاید ساخته شدنش امروز بیش از همیشه لازم بودم، فیلمی که در عین هشدار دادن درباب آینده‌ای نه چندان دور، تصویرگر فقر فرهنگی و فرورفتن جوامعِ به دور از اندیشه/کتاب در منجلاب جهل و نادانی است. برای آنهایی که می‌خواهند این گله‌ی بزرگ انسانی را به چپ و راست هدایت کنند، بهترین راه همین آزادی در عین اسارت و همین قطع کردن راه اندیشه و تفکر است، همین سوزاندن کتاب‌ها به شکل واقعی و مجازی است. در اینجا فیلم بحرانی حتا از اقتباس دلپذیر فرانسوآ تروفو از رمان بردبری هم تلخ‌تر و ویرانگر و بیم‌ناک‌تر جلوه می‌کند.

زندگی در بیخیالی چیز بدی هم نیست. جدا از شخصیت سروان بیتی و دست راستش گای موتانگ، به آدم‌های دیگر نگاه بیندازید. در دنیای شبانه‌ای که با هر آزادی جز آزادی اندیشه برایشان مهیا شده می‌توانند زندگی کنند و آیا آدمی چیزی بیش از این نیاز دارد؟ نه، اگر آدمی چیزی جز این پوست و گوشت نباشد و نیازی جز نیازهای حیوانی نداشته باشد. شاید برای همین باشد که بحرانی هوشمندانه برای تصویر کردن کذب بودن این آزادی، دنیای آزادی در عین اسارت خود را فقط در شب به نمایش می‌گذارد و از نمایش آدم‌های دیگر جز آنها که خلافکارند (یعنی ربطی به کتاب و دانش دارند) طفره می‌رود. چرا بحرانی دست به این کار زده؟ تاکید بر شب با تمامی معانی آشنای ظلمت و نادانی که نیازی به توضیح ندارد و دیدن نور و روشنایی در محلی که گروهی چریکی مشغول به حفظ کردن کتاب‌های مختلف هستند بر این تضاد و معنای استعاری تاکید می‌کند. انتخاب دوم بحرانی یعنی نمایش ندادن آدم‌های دیگر و یا رد شدن از آنها اما استراتژی ظریف‌تری است. آدمی وجود ندارد و تبدیل به سایه می‌شود و دیده نمی‌شود اگر ذهن و روانش ربطی به کتاب و نوشتن نداشته باشد. درواقع بحرانی به خوبی پیام رمان بردبری را درک کرده و با این انتخاب به مخاطب می‌گوید که بشریت نابود می‌شود از آن روزی که کتاب در دست گرفتن را به چشم خطر ببینیم. دنیا به مکانی بدل می‌شود پر از آدم‌هایی که نامرئی هستند و برای همین هم هست که با پایان فیلم دوست داری سریع‌تر سراغ کتاب‌هایی بروی که باید بخوانی‌شان پیش از آنکه نامرئی شوی، پیش از آنکه دیگر آدم نباشی.

«زیستن، زجر کشیدن است، زنده ماندن پیدا کردن معنا در این زجر کشیدن است.» این جمله معروف نیچه را سروان بیتی در خلوت خود روی کاغذ سیگار می‌نویسد و زجر می‌کشد. سروان بیتی تنها از زیستن همین زجر کشیدن را آموخته و به دنبال معنا در زندگی نیست و شاید هم معنا را در سوزاندن پیدا کرده است. برعکس او، موتانگ مرور از مرحله زجر کشیدنِ صرف فراتر می‌رود و با در دست گرفتن «یادداشت‌های زیرزمینی» داستایوسکی (چه انتخاب درخشانی) کم کم معنای این همه زجر کشیدن را پیدا می‌کند. پیدا کردن معناست که او را متوجه می‌سازد چرا آن زن میانسال، در آن خانه بزرگ، در میان انبوهی از کتاب در سکوت در برابر آتش‌افروزها خود را به آتش کشید. این درک نهایی معنای زجر کشیدن است که او را متوجه می‌سازد انسان مانند ققنوس است، و با سوختن دوباره متولد می‌شود (در کتاب بردبری از ققنوس سخن گفته می‌شود و در فیلم بحرانی جای خود را به پرنده‌ای دیگر داده است).

بخش پایانی فیلم بحرانی با تغییراتی در رمان بردبری همراه است. هرچند پرواز پرنده به سمت روشنایی امیدبخش است، اما آتش‌افروزهای فیلم بحرانی بسیار قدرتمندتر از هم‌پالکی‌های خود در رمان بردبری هستند و جامعه‌ی حافظ کتاب را به آتش می‌کشند. امید هست اما جهل انگار بیش از پیش فراگیر شده و آزادی در عین اسارت به امری پذیرفته بدل شده است. این حرف ناامیدانه است؟ نه واقعا، میانگین تیراژ کتاب در ایران، چیزی میان 500 تا 1000 نسخه است. پرفروش‌ترین کتاب‌های جدی اگر با همین تیراژ یا حتا دو برابر آن به چاپ بیستم برسند، یعنی در نهایت 40 هزار خواننده خواهند داشتند (اگر بپذیریم که هر کسی حتما کتابی را که می‌خرد می‌خواند)، 40هزار نفر در کل ایران 80 میلیونی. نیازی به دمای 451 درجه فارنهایت نیست که اندیشه‌ها سوزانده شوند، کسی سراغ اندیشه نمی‌رود که نیازی به آتش‌افروز داشته باشیم. دنیای سیاهی که ری بردبری توصیف می‌کرد و تروفو و بحرانی به تصویر کشیدند، خیلی دور نیست، همین نزدیکی‌هاست و افسوس!

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 390 ,