مقدمه:
فرزندکشی سابقه طولانی دارد، اگر به اساطیر خود رجوع کنیم اولین مثالی که به یادمان می‌آید داستان رستم و سهراب است، هرچند که این روایت، روایتی آگاهانه از سوی پدر برای از بین بردن فرزندش نیست. در اساطیر ملل دیگر هم آشناترین روایت فرزندکشی داستان مده‌آ است. فرزندکشی شاید در روزگار قدیم یکی از راه‌های قربانی کردن بوده باشد برای خرسند ساختن خدایان و بعدترش برای سنجش ایمان بندگان اما به مرور زمان و با شکل‌گیری قوانین مدون جزایی و اجتماعی، این کار به فعلی مجرمانه بدل شد و مجازات‌های سنگینی هم به فراخور دیگر قوانین کشورها برای آن وضع شده است. فرزندکشی امروز امری تابو است. عملی است آنقدر دهشتناک و دلخراش که شوخی با آن هم ممکن نیست. رد و اثر فرزندکشی در سینما چندان پررنگ نیست چون این کار یکی از تابوهای سینما بوده و هست. چند فیلم می‌شناسیم که اصلا با موضوع فرزندکشی ساخته شده باشند؟ اگر حافظه یاری نمی‌کند، جست‌وجوی اینترنتی نشان می‌دهد این تعداد خیلی کم است. شاید دلیلش این باشد که این اقدام آنقدر وحشیانه است که کسی یارای تصویر کردنش را ندارد یا از آن پرهیز می‌کند. از طرفی فرزندکشی انواع دارد؛ فرزندکشی زاهدانه، فرزندکشی سوءرفتارانه، کشتن فرزندِ ناخواسته و فرزندکشی به مثابه انتقام از همسر. از این چهار نوع، اولی کشتن فرزند به دلیل ناپاکی زمین و دنیاست، درواقع والد برای در امان ماندن فرزندش از گزند ناپاکی‌ها دست به این اقدام می‌زند. نوع دوم زمانی رخ می‌دهد که بی‌حواسی یا رفتاری اشتباه باعث می‌شود بطور غیرعمدی فرزند جانش را از دست بدهد، یک نمونه درخشان این امر در فیلم «ضدمسیح» لارس فون تریر رخ می‌دهد که نتیجه آن تا نابودی دنیا پیش می‌رود. نوع سوم نباید با سقط جنین اشتباه شود، این کار بعد از تولد بچه انجام می‌شود و دلایل بسیاری می‌تواند داشته باشد از فقر گرفته تا ترس از بی‌آبرویی. نوع چهارم که شاید بدترین باشد، برای انتقام گرفتن از همسر است. آمار نشان می‌دهد که شیوع فرزندکشی در بین مادران بیش از پدران است. حالا در نوع چهارم بیایید تصور کنید مادری برای انتقام از شوهر خودش دست به این کار بزند، این کار آنقدر دور از انسانیت است که تصور آن حتا دشوار است، چه برسد به کندوکاو درباره چرایی و چگونگی آن.

آغاز یک انقلاب:

«آغاز» ساخته دئا کولومبگاشویلی فیلمی مشخصا درباره فرزندکشی نیست اما به این موضوع هم می‌پردازد (آغاز فیلم اصلا با روایت داستان قربانی کردن حضرت اسماعیل به دست پدرش، ابراهیم نبی است). فیلم زندگی یانا (یا سوخیتاشویلی) را در شهری کوچک در گرجستان دنبال می‌کند. همسر یانا، داوید (راتی اونلی که فیلمنامه را همراه با دئا کولومبگاشویلی نوشته) نام دارد و مبلغ فرقه شاهدان یَهُوَه است. این دو فرزندی دارند که هنوز به سن بلوغ نرسیده به نام گیورگی. در همان ابتدای فیلم محل برگزاری مراسم پیروان شاهدان یهوه به آتش کشیده می‌شود و کارآگاهی به نام الکس (کاخا کینتسوراشویلی) مسئول پیگری پرونده می‌شود. معلوم است که پلیس نه حوصله دردسر اضافه دارد، نه می‌خواهد با خاطیان که قدرتمند هم هستند درگیر شود و نه این پرونده برایش اهمیتی دارد و حتا در لحظاتی از فیلم شک می‌کنیم شاید خود پلیس در این آتشسوزی نقش داشته است. این اتفاق درواقع انقلابی بیرونی و درونی در زندگی یانا و داوید به راه می‌اندازد. انقلابی که خیلی آرام گسترش پیدا می‌کند و در نهایت زندگی هر دو را کاملا برای همیشه دگرگون می‌سازد. جدایی یانا و داوید از همان زمانی آغاز می‌شود که داوید برای گرفتن کمک راهی شهر دیگری می‌شود تا از شورای شاهدان یهوه پول بگیرد. این جدایی می‌توانست منجر به آشتی و نزدیکی این دو شود اما داوید نمی‌پذیرد که گیورگی همراه خود برود. درواقع از دست دادن فرصت تنها بودن، برای یانا مثل این است که اکسیژن پیرامونش کمتر و کمتر می‌شود. بیاید از زاویه دیگری به فیلم نگاه کنیم: یانا زنی زیبارو و جذاب است، احتمالا تحصیل کرده و آرزوهایی در سر دارد. اما او از زمان آشنایی با داوید و آغاز زندگی مشترک با او، بر تمامی خواسته‌های خودش سرپوش گذاشته، خودش را زندانی این شهر کوچک بدون امید و آینده کرده، زمانی برای تنها بودن و وقت را با خود گذراندن ندارد، همیشه مراقب پسری بوده که شیطنت‌ها و نیازهای خودش را دارد و متوجه نیست که مادرش هم انسان است. زنی که حدود 10 سال از زندگی خود را فقط وقف خانواده – بخوانید خواسته و آرمان شوهرش – کرده با این آتشسوزی به خودش می‌آید و می‌بیند زندگیش ممکن بوده در چشم بهم زدنی از بین برود. اما در کمال تعجب با کله‌شقی همسرش روبرو می‌شود که فعلا می‌خواهد هم در این شهر بماند و هم به کارش ادامه دهد. این لجبازی داوید هیچ تفاوتی با لجبازی گیورگی برای نرفتن به حمام ندارد. زندگی خانوادگی یانا به بن‌بستی رسیده که زندگی بسیاری از آدم‌ها در کانون زناشویی به آن می‌رسد. زندگی یانا با داوید فقط به یک تکان شدید نیاز دارد تا از هم بپاشد. این اتفاق با ورود الکس رخ می‌دهد، کارآگاهی که در همان زمان آتشسوزی از گوشه سمت راست قاب وارد تصویر می‌شود، با گیورگی شوخی می‌کند و دماغش را می‌کشد و بعد با خنده‌ای از سر بی‌خیالی و بی‌قیدی به سمت صحنه وقوع آتشسوزی می‌رود. کشش الکس به یانا در ابتدا از روی هوا و هوس به نظر می‌رسد اما تنها چند دقیقه لازم است تا دیالوگ او و یانا، در خانه یانا به یک بازجویی وقیحانه و تحقیرکننده بدل شود. الکس برادر ناتنی پیتر و پل، دو مزاحم مبادی‌آداب اما شیطانی فیلم «بازی‌های مفرح» میشائیل هانکه است. او برای پیدا کردن مقصر به خانه یانا نیامده، او برای خاموش کردن نفرتی سوزان به آنجا آمده. نمی‌دانیم چرا او چنین رفتار ناشایستی دارد و  چه کینه‌ایست که باعث شده بخواهد یانا را تا سر حد جنون تحقیر و خُرد کند. یانا بعد از این تحقیر، سعی می‌کند شرایطش را عوض کند و هرطور شده با خودش خلوت کند. سکانس رئالیستی رفتن به جنگل و آرمیدن یانا روی زمین، با اتکاء به صدای طبیعت و دوربین ثابت، کیفیتی ماورایی به خودش می‌گیرد. گویی یانا در حال یکی شدن با طبیعت است اما گیورگی، حضورش و غیبتش این استحاله و لحظه فرازمینی را هم از یانا می‌گیرد.

نیمه دوم فیلم، بعد از رخ دادن تجاوز است. تجاوزی که یانا چون موجودی مسخ‌شده آن را از سر گذرانده (می‌شود ردی از آرزوی مرگ – آنچه در روانشناسی death wish خوانده می‌شود – در رفتن او به محل اتفاق دید). رویارویی دوباره یانا و داوید بعد از این اتفاق، شانس دوباره آشتی را هم از این زوج می‌گیرد. برخورد داوید با این قضیه را می‌شود با برخورد عماد (شهاب حسینی) در فیلم «فروشنده» اصغر فرهادی با همسرش رعنا (ترانه علیدوستی) مقایسه کرد. هر دو مرد به خودشان و مردانگی و غرور و آبروی خودشان فکر می‌کنند تا به همسرشان و همین نتیجه‌ای جز تراژدی ندارد. در «آغاز» وضعیت نابه‌سامان‌تر است، چون مدرکی که الکس بطور ناشناس رو می‌کند این شائبه را ایجاد می‌کند که به یانا تجاوز نشده و موضوع خیانت در میان بوده. قبلا هم دیده بودیم که یانا حتا پیش مادرش هم پناهی ندارد و حالا دیگر تنهای تنها شده. همه چیز برای یانا فروپاشیده شده و او از انسان بودن خودش، از هویت داشتن و مستقل بودن تهی شده است. او به شیئی بدل شده که اگر لازم باشد برای تزئین ازش استفاده می‌شود، وگرنه یک گوشه خاک می‌خورد.

اینجاست که آغاز فیلم با برداشت دوپهلوی قربانی کردن یا فرزندکشی با انتهای فیلم گره می‌خورد و تصویرسازی‌های مذهبی و دینی فیلم، ارجاع‌هایش به موضوع پدر (پیروان شاهدان یهووه تنها شاخه مسیحیت هستند که بر مخلوق بودن پسر اعتقاد دارند)، فرزند/مسیح، فرستاده/روح‌القدس و مادر/مریم مقدس تکمیل می‌شود. کمی توضیح دهم، شما می‌توانید یانا را در فیلم در نقش مریم مقدس تصور کنید و دیگر شخصیت‌ها را هم در نقش خودشان بگذارید. بدین ترتیب با روایتی واژگون از داستان مسیح و به صلیب کشیده شدنش روبرو می‌شوید، در این روایت که از روحانیت خالی شده و زمینی شده، مادر دیگر دلیلی برای ادامه نقش زاهدانه خودش ندارد، از طرفی دو مردی که حالا در زندگی او هستند او را چون مریم مجدلیه می‌بینند، پس او طغیان می‌کند، سرکشی می‌کند، به جای بر صلیب کشیدن فرزند، او را در مسموم می‌سازد و با گرفتن انتقام، در برابر این دو مرد یا می‌توانیم بگوییم در برابر تمام نظام مردسالار گرجستان امروز – که در آن مردسالاری با لعاب دین تزئین شده است – قد علم می‌کند. جمله کوتاه او که با بی‌احساسی کامل بر زبان می‌آورد: «کشتمش.» برای ویران شدن تمام ستون‌های مردانه زندگی یانا و دیگر زنان – از جمله مادرش و خواهرش – کافی است. پژواک این مقابله کردن آنقدر سهمگین است که در نمای استعاری پایانی فیلم، الکس را در لباس رزم نیز به خاک تبدیل می‌کند. «آغاز» همچون «بازگشت» آندری زویاگینتسف فیلمی است با تصویرسازی‌های مذهبی و ارجاع‌های متعد به مسیحیت، هر دو فیلم در جامعه‌ای ساخته شده‌اند که حداقل در ظاهر امر بخش غالب جامعه اورتدوکس هستند و مردسالاری بخشی از زندگی روزمره است. هر دو فیلم علیه این نظام مردسالارانه می‌شورند، در فیلم زویاگینتسف با پدرکشی و در دیگری با فرزندکشی و هر دو با رفتاری آیئنی؛ اولی داستان بلوغ است و دومی داستان آغاز زندگی جدید برای یانا، زنی که می‌ایستد.

موخره:

فیلم‌های دئا کولومبگاشویلی را از همان دو فیلم کوتاهش «فضاهای نامرئی» (2014) و «Léthé» (رود فراموشی / 2016) می‌شناسم. و «آغاز» فیلم اول اوست که برای جشنواره فیلم کن انتخاب شد اما به دلیل برگزار نشدن جشنواره به دلیل کرونا، بعدا در جشنواره سن سباستن روی پرده رفت و چهار جایزه بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه و بازیگر زن را گرفت. در فیلم‌های دئا چیزی که نظرم را به خود جلب کرده – جدای از ویژگی‌های بصری مثل دوربین ایستا و بدون حرکت یا نورپردازی نقاشی‌وار قاب‌ها و در این فیلم استفاده از نگاتیو به جای فیلم دیجیتال که باعث شده کیفیت بصری فیلم کاملا متفاوت با آنچه چشمان ما به آن عادت کرده باشد – تاکید او بر ساختن فیلم‌هایی با بار اجتماعی و انتقادی است به شکلی کاملا مینیمال و غیرمستقیم. باورش سخت است که «آغاز» اولین فیلم این فیلمساز باشد، رویکرد او به موضوعش و شیوه‌ای که برای بیان مضمون فیلمش انتخاب کرده چیزی کم از کارهای مثلا میشائیل هانکه ندارد. نام او حالا برایم یکی از مهم‌ترین نام‌های سینمای گرجستان و البته سینمای دنیاست و در کنار روسودان گلورجیدزه، کارگردان «خانه دیگران» و آنا اوروشادزه، کارگردان «مادر ترسناک»، یکی از سه فیلمساز زن اهل گرجستان است که برای دیدن فیلم بعدیش روزشماری می‌کنم. قبلا هم درباره سینمای گرجستان نوشته بودم که یکی از پویاترین سینماهای معاصر را دارد، و این پویایی بیشتر در دست زنان فیلمساز باهوش و بااستعدادش است.

این متن پیش از این در مجله 24 منتشر شده است

Total Views: 236 ,