احتمالا وقتی اسمی از زامبی بیاید اولین تصور مخاطب سینما همان انبوه فیلم‌های بی در و پیکری است که بهانه‌ای بوده‌اند برای سازندگان آن فیلم‌ها در ایجاد شوک‌های ناگهانی، تصاویر حال بهم‌زنی که قرار بوده ترسناک باشد و در نهایت ارضاء کردن میل مخاطب به ابتذال، چه این میل پنهانی بوده چه آشکار. حتا معروف‌ترین فیلم این گونه یعنی «شب مردگان زنده» جرج ای. رومرو هم از این گزند در امان نیست و آنچه نجاتش می‌دهد و آن را به اثری متفاوت – و قابل تحمل – بدل ساخته ابهام در ریشه و دلیل زامبی شدن آدم‌ها و تلاش به نسبت موفقش در موضع انتقادیش درباره مصرف‌گرایی و جنگ‌طلبی است. اما وقتی فیلم را برتران بونلو با پیشینه رنگارنگ و فریبنده‌اش ساخته باشد ماجرا کاملا فرق می‌کند. همانطور که کارگردان‌های فیلم‌های رایج به خودشان اجازه دادند تا از ترفندهای منسوب به سینمای هنری مثل برداشت بلند (long take) و نمای تعقیبی استفاده کنند، حالا یک کارگردان تمام عیار جریان موسوم به سینمای هنری به خودش اجازه داده وارد این گود شود.

نکته اما اینجاست که ورود او به این نوع از سینما به معنای پذیرفتن اصول و قواعد یک فیلم زامبی نیست. جایی در «بچه زامبی» برتران بونلو یکی از شخصیت‌های فیلم می‌گوید «زامبی‌ها آهسته راه می‌رفتند اما امروز دیگر همه چیز سریع است و حتا زامبی‌ها تند تند راه می‌روند.» این خودآگاهی اولین چیزی است که برابر جهل ویرانگر بیشتر فیلم‌های زامبی قرار می‌گیرد. در فیلم‌های زامبی اغلب شخصیت‌ها اصلا انگار با دنیا در ارتباط نبوده‌اند، دو خط کتاب نخوانده‌اند و یک فیلم هم ندیده‌اند و انگار همیشه اولین بار است که با زامبی‌ها روبرو می‌شوند و ادامه ماجراهای فیلم همان است که همیشه دیدیم با کمی کشت و کشتار متفاوت. «بچه زامبی» اما درباره آدم‌هایی است که می‌دانند زامبی چیست و اگر فیلم را دوباره تماشا کنی و خط داستانیش را به تفصیل بنویسی می‌بینی تقریبا تمامی المان‌های یک فیلم زامبی با خط فرعی سحر وودو – زنده کردن مردگان – را در خودش دارد، اما اساسا مسیری متفاوت را پیش می‌گیرد و به شکلی بنیادین دربرابر فیلم‌های زامبی قرار می‌گیرد.

قصه فیلم در دو زمان می‌گذرد، هائیتی سال 1962 و پاریس امروز. در هائیتی گذشته مردی به نام کلرویوس می‌میرد و بعد بدون اینکه بداند زنده می‌شود و به عنوان کارگرد مزرعه نیشکر به بیگاری گمارده می‌شود. در پاریس امروز در یک مدرسه دخترانه مجلل و سطح بالا، ملیسا تنها دختر رنگین پوست است و ماجراهایی او را به یک گروه دختران پیوند می‌دهد. یکی از اعضای گروه فَنی نام دارد که بی‌صبرانه منتظر پایان روزهای مدرسه و رسیدن به محبوبش است، اما آینده تصمیم‌های دیگری برای او گرفته است. بونلو این دو قصه را با مهارتی دلپذیر در هم تنیده است، روند دو خط داستانی با تکیه بر المان پذیرفتن و پذیرفته شدن پیش می‌رود. کلرویوسِ زامبی (در اینجا زامبی به معنای موجودی که از دنیای مردگان بازگشته) با خوردن غذایی ممنوعه (بله اجازه دارید این رخداد را با خوردن میوه ممنوعه مقایسه کنید) کم کم معرفت از درست رفته خود را باز می‌یابد و از مزرعه نیشکر می‌گریزد و به سفری ادیسه‌وار دست می‌زند. ملیسا نیز به نوبه خودش با پذیرفته شدن از سوی دیگران کنار می‌آید و سعی می‌کند تفاوت خودش را از دیگران پنهان کند، تفاوتی که همه توان قبول کردنش را ندارند و اگر هم کسی آن را بپذیرد برای منفعت خودش است.

استثمار و بهره‌کشی کلیدواژه‌های ورود به دنیای «بچه زامبی» هستند. ایده ساده و شاید حتا دم دستی استفاده از زامبی‌ها یا اساسا بیرون کشیدن مردگان برای کار در مزرعه نیشکر شاید جذاب‌ترین ایده‌ای باشد که یک فیلمساز برای انتقاد از بهره‌کشی از رنگین پوستان از آن استفاده کرده باشد، ایده‌ای که خیلی راحت می‌شد به یک مضحکه بدل شود اما رویکرد با فاصله و تهی از هر گونه احساسات‌گرایی بونلو باعث می‌شود تصاویر کار کردن رقت‌انگیز زامبی‌ها، جنبه غیرانسانی استثمار را به شکلی نو و انگار برای اولین بار جلوی چشم‌های ما ترسیم کند – تقریبا شبیه کاری که لوکرسیا مارتل در «ساما» انجام داده بود. این بهره‌کشی در تضاد کامل با اولین جملاتی است که در پاریس امروز از زبان دبیر تاریخ درباره آزادی و انقلاب می‌شنویم. توضیح او درباره اینکه فرانسه نامی برابر با انقلاب و انقلاب برای رسیدن به آزادی است، پژواکی آزاردهنده برای مخاطبی دارد که شاهد یا آشنا با استعمارگری فرانسه در طول تاریخ بوده. بونلو در مقام یک فیلمساز سازش‌ناپذیر با پیوند استعمارگری در گذشته و شکل جدیدی از آن در دنیای امروز، تصویری تلخ از تصور و خیال آزادی و برابری و برادری – شعار فرانسه – ارائه می‌دهد. جای جای فیلم او درباره نقض این سه عنصر هویت‌بخش فرانسوی است. او با واژگون کردن نقش زامبی‌ها و انسان‌ها، افزودن المانی ماورایی و نه ساحرانه به وودو و تاکید بر خواسته‌ها و نیازهای انسانی – مجازی از فرصت‌طلبی و منفعت‌طلبی در سطح کلان – ثابت می‌کند که هر داستانی حتا اگر به شدت هم در گیروبند قواعد ژنریک باشد پتانسیل بدل شدن به فیلمی گریزپا از قواعد را دارد، به این شرط که فیلمساز خودش را از وسوسه ادای دین‌های بی‌جا و مکرّر برهاند و اصول اولیه ژانر را به چشم نقطه عزیمت نگاه کند.

«بچه زامبی» در نگاه اول اما چنین فیلمی نیست؛ احتمالا برای مخاطبی که با سینمای بونلو آشنا نیست – مخصوصا فیلم‌های دهه اخیر او که هر یک به شکلی تصور و برداشت ما از نوعی خاص از سینما را بر هم می‌زند – یک فیلم زامبی با ظاهر هنری است که سر و ته ندارد و تنها نکته جالبش آن اجرای مراسم وودوی نهایی است که به اندازه کافی شناعت و خون ندارد. اما برای مخاطب جدی که کارهای بونلو را دنبال کرده و می‌داند در یک دهه گذشته «آپولونید»، «سن لوران» و «نوکتوراما» به ترتیب بدل‌هایی بودند برای فیلم تاریخی با موضوع بهره‌کشی از زنان، فیلم زندگینامه‌ای غیرمتعارف از یک چهره معروف دنیای مُد و در آخری تروریسم و پیوستن جوانان به تروریسم، «بچه زامبی» هم در ادامه همان مسیر بدلی است بر فیلم زامبی. بونلو حتا در عنوان فیلم هم آگاهانه عمل کرده است و کلمه زامبی را به شکل فرانسه آن یعنی «Zombi» به کار برده نه «Zombie» انگلیسی و بعد کلمه «Child» را به شکل انگلیسی آن استفاده کرده است. درواقع عنوان فیلم ترکیبی فرانسه-انگلیسی است که هم اشاره به میل به استعمارگری تاریخی این دو سرزمین دارد و هم اشاره دارد که این فیلم زامبی، یک فیلم زامبی نیست و هرچند موقع بیان نام فیلم احساس می‌کنی فیلم ماجرای یک بچه زامبی است، اما چیزی فراتر از آن در تصاویر فیلم در جریان است. فیلم ما را با یک زامبی همراه می‌سازد – این شخصیت کلریوس نارسیس است که ادعا شده جز معدود آدم‌هایی است که با سحر وودو از دنیای مردگان به دنیا زندگان بازگشت ولی روایت زندگی او برای بونلو روایت یک هجران و از دست دادن عشق است -، همراه او از مزرعه‌های نیشکر بیرون می‌آییم و به پاریس امروز می‌رسیم و می‌بینیم چیزی تغییر نکرده، از هائیتی که زمانی مستعمره فرانسه بود، تا هائیتی که در زمان رخ دادن بخشی از قصه فیلم تحت سلطه دیکتاتوری فرانسوا دووالیه است و تا پاریسی که دختران جوانش زیر پرچم آزادی در شکوه و زیبایی رنسانسی زندگی می‌کنند، دیگری/اقلیت همیشه به کناری رانده شده و اگر هم پذیرفته شده برای بهره‌کشی بوده و این زیرمتن ظریف و ماهرانه، این رویکرد انتقادی سازش‌ناپذیر فیلم بونلو است که باعث می‌شود «بچه زامبی» به یکی از استعاری‌ترین و دیریاب‌ترین تجربه‌های سال بدل شود.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است.

Total Views: 907 ,