میلچو مانچفسکی با فیلم اولش یعنی «پیش از باران» با آن روایت غیرخطی جذابش توجه‌ها را معطوف خود کرده بود. فیلم «خاک» (دومین فیلم بلند او) از طریق چند داستان نگاهی به سه موقعیت تاریخی (از نیویورک معاصر گرفته تا غرب وحشی و مقدونیه تحت سلطه عثمانی) می‌اندازد. خاک در عین پیچیدگی و رفت و برگشت‌هایش در دوره‌های مختلف با اتکا به فیلمنامه قرص و محکم خود و دیالوگ‌هایی گزنده و شوخ‌طبعانه و همچنین قرینه‌سازی (مثلا یک قرینه‌سازی فرامتنی درخشان: داستان لوک و الیجا شباهتی بسیار به داستان حابیل و قابیل دارد) توانسته یکدستی غریبی بین این مقاطع تاریخی ایجاد کند.

این قرینه‌سازی‌ها ماننده رشته‌ای دانه‌های یک تسبیح (در اینجا خرده‌داستان‌ها) را به هم متصل کرده‌اند. اگر دقت کنیم در فیلم در سه زمان متفاوت مردی با سه زن درمانده و نیازمند کمک روبه‌رو می‌شود٬ لوک در غرب وحشی زن را رها می‌کند و زن خودکشی می‌کند٬ لوک در مقدونیه زن باردار را رها می‌کند و آنقدر دیر به سراغ زن می‌آید که زن می‌میرد اما کودکش باقی می‌ماند٬ در داستان سوم او از روی نیاز مجبور می‌شود نزد زن بماند و کم‌کم به او نزدیک می‌شود و در انتها با کمال میل به وصیت پیرزن (بر باد دادن خاکستر جنازه زن در کشورش یعنی مقدونیه) عمل می‌کند و برعکس دیگر مردان فیلم هم دنیا را دارد و هم آخرت را.

مانچفسکی در این فیلم جایگاهی میان مل بروکس و ژان‌لوک گدار دارد٬ او در برخوردش با ژانر مانند بروکس شوخ‌طبع است و بذله‌گو و از طرف دیگر مثل گدار گستاخ است و نترس٬ نترس از تجربه‌های جدید٬ فصلی که موسیقی رپ به دنیای بدوی عثمانی‌ها می‌رود٬ محال است از یاد برود.

یادداشتی کوتاه درباره کاربرد عکس و عکاسی در «پیش از باران» را اینجا بخوانید

Total Views: 918 ,