احتمالا در زندگی زناشویی چیزی مهم‌تر از سازش برای بقای آن وجود نداشته باشد. سازش چیزی است که می‌تواند تقریبا تمام بالا و پایین‌های زندگی مشترک را هموار کند. سازش چیزی است که در رابطه دوستانه کم‌رنگ‌تر است. شاید به این دلیل که شکل تعهد در این نوع از رابطه با زناشویی هم فرق دارد. سازش چیزی است که زندگی چارلی (آدام درایور) و نیکول (اسکارلت جوهانسن) در «داستان ازدواج» نوا بامبک را برای چند سال سر پا نگه داشته و موجب موفقیت این دو در نیویورک شده ولی حالا دیگر دو نفر به جایی رسیده‌اند که نمی‌خواهند سازش کنند یا میل آنها به سازش فروکش کرده. این اتفاق تقریبا پس از 10 سال زندگی مشترک این زوج رخ می‌دهد و انگار اهل فن هم به این نتیجه رسیده‌اند که زندگی زناشویی دهه به دهه دچار بحرانی می‌شود و اگر بحران به سلامت سپری شود، زندگی زوج برای ده سال آینده ممکن می‌شود. این بحران به شکل‌های مختلف خودش را بروز می‌دهد، در «چشمان باز بسته» استنلی کوبریک یک شک و تردید یا بگوییم یک اعتراف شیطنت‌بار که هرگز راستی آن مشخص نمی‌شود، بیل (تام کروز) و آلیس (نیکول کیدمن) را تا آستانه‌ی جدایی پیش می‌برد و در انتها سازش برای بچه‌ها آنها را نجات داد (واقعا نجات داد؟). اما در فیلم تلخ بامبک نیکول به جایی رسیده که دیگر نمی‌خواهد یا نمی‌تواند سازش کند، بغضی مدام گلویش را فشار می‌دهد و هر گاه از نگاه چارلی در امان است، قطره اشکی از گوشه چشمش فرو می‌ریزد و بغضش آرام می‌ترکد (لحظاتی که در این سال‌ها که سینما سمت سردی و مینیمالیسم در روابط رفته واقعا آدم را ذوق‌زده می‌کند). «داستان ازدواج» همانطور که جایی از فیلم اشاره‌ای می‌شود حتا شبیه «صحنه‌هایی از یک ازدواج» اینگمار برگمن هم هست، با این تفاوت که ویرانی ازدواج ماریان و یوهان در بازه‌ای طولانی رخ می‌داد اما در اینجا زوج از جایی به بعد حتا دیگر فرصت فکر کردن به کاری که انجام می‌دهند ندارند و جدایی در ابتدا مسالمت‌آمیز آنها شبیه توپ برفی می‌شود که در سرازیری افتاده و مدام بزرگ‌تر و ویرانگرتر می‌شود. احتمالا از این نظر فیلم یادآور «کریمر علیه کریمر» رابرت بنتن با عنوان کاملا بیانگرش هم باشد و حتا لحظاتی از فیلم ممکن است «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی را به خاطر بیاورد. «داستان ازدواج» از تمامی این تجربه‌های کوچک و بزرگ گذشته درس گرفته است، پا روی شانه آنها گذاشته (درست مثل الهام گرفتن بامبک از ژان لوک گدار در «مرکب ماهی و نهنگ») و به کنکاشی درباره ماهیت زندگی زناشویی بدل شده و بیشتر از هر فیلم آمریکایی دیگر درباره زندگی آمریکایی است.

شخصیت‌های اصلی فیلم بامبک اهل هنر هستند، چارلی کارگردان تاتر در نیویورک است و نیکول بازیگر کارهای او. نیکول اهل لس آنجلس است و با بازی در چند فیلم بی‌اهمیت در جوانی، حالا در تاتر نیویورک برای خودش چهره‌ای شده، چارلی هم کارگردان و نویسنده بنامی در نیویورک است که عمده موفقیتش برای کارهای مشترکش با نیکول است. این رابطه کارگردان و بازیگر آشکارا از رابطه اینگمار برگمن و لیون اولمان می‌آید که خودش منبع الهام برگمن برای «صحنه‌هایی از یک ازدواج» بود. اما بامبک جدای از این ادای احترام، تقابل نگاه هنری چارلی و نیکول را در این مقطع به تفاوت نگاه به مقوله هنر در دو سوی نقشه آمریکا تعمیم می‌دهد. نیویورک مامن هنرمندان واقعی است که در آپارتمان‌های فکسنی زندگی می‌کنند، اهل معاشرت هستند، در کافه ساعات طولانی را از سر می‌گذرانند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند و هنوز به ذات هنر به عنوان امری جدی و نه پولساز باور دارند. لس آنجلس اما شهر استودیوها و فضاهای بسیار باز است، خانه‌های بزرگ و فقدان آپارتمان‌های سر به فلک کشیده، آدم‌هایش اهل مهمانی و شب زنده داری کنار استخر هستند و هنر یعنی کارگردان صندلی خودش را داشته باشد و بازیگر در کاروان (اتاقک سیار) خودش آماده شود و فیلم یعنی پول ساختن با سرگرم کردن صرف و تازه این روزها که پول و شهرت در سریال است و نه فیلم! بامبک در اینجا به عنوان کارگردانی برآمده از مکتب فیلمسازی نیویورکی وضعیت هنر در آمریکای معاصر را به نقد می‌کشد. او با نگاهی تیزبین در خلال گفت‌وگوهای چارلی و نیکول و روابط آنها با آدم‌های دیگر نشان می‌دهد برای آفرینش هنری، از خود گذشتگی و فدا کردن سهمی مهم از زندگی شخصی گریزناپذیر است و وقتی یک زوج در کنار هم درگیر این آفرینش باشند، بدون سازش و از جان مایه گذاشتن این امر ممکن نیست. شروع فیلم درست در جایی است که چارلی و نیکول در آستانه یک موفقیت بزرگی تاتری، به نقطه بحرانی می‌رسند که دیگر هر دو مایل به این فداکاری و سازش نیستند.

بامبک با بهانه قرار دادن تقابل هنر واقعی و هنر بازاری و بعد تقابل نیویورک و لس آنجلس، در میانه فیلم گریزی هم می‌زند به نظام قضایی آمریکا و بروکراسی کافکاواری که فرایند طلاق در این کشور و بطور دقیق‌تر در ایالت‌های مختلف در جریان است. در واقع چیزی که چارلی و نیکول را از هم جدا می‌کند فقط پافشاری هر کدام بر استقلال هنریش نیست، از میانه فیلم این دعوای زناشویی به نبرد کثیف دو وکیل نفرت‌انگیز بدل می‌شود که زندگی این زوج برایشان کمترین اهمیت را دارد، برای آنها مهم برَند لباس‌هایشان است و پیروزی در مسابقه دادگاهی به هر قیمتی و مهم نیست که چارلی و نیکول که معلوم است هزاران راز از هم دارند در برابر هم حرمت‌هایشان از بین برود و پرده حجب و حیا فرو بریزد، چه کسی است که در زندگی زناشویی از طرفش «آتو» یا دلخوری نداشته باشد؟ این چیزی است که مهم بودنش برای یک زوج ضمانت است و بدل شدنش به آتو، سلاحی مرگبار. در این بخش مفصل و متاثرکننده فیلم، چارلی و نیکول دیگر کمتر با هم حرف می‌زنند و اگر حرف هم بزنند کارشان به بگو مگویی نفرت‌بار بدل می‌شود و در یک کلام زمام زندگی از دست آنها خارج می‌شود. اینجاست که دیگر دو نفر خواسته و ناخواسته به گروکشی از هم می‌افتند و هر لغزشی از دیگری را به یک ادله قوی برای گرفتن حضانت فرزند خود بدل می‌کنند. زوج خاموش در دادگاه، آن موقع که دو وکیل دارند خرخره دیگری را می‌جوند، احتمالا بیش از هر چیزی به این فکر می‌کنند که این چیزی نبود که در ابتدا فکرش را می‌کردند، قرار بود خیلی دوستانه از هم دور شوند نه اینکه حیثیت دیگری را لگدمال کنند. هر کدام نیاز به مقداری فاصله از دیگری و فضایی برای تنفس داشتند، اما حالا دیگر خیلی دیر شده. نبوغ بامبک به لطف چهار بازی درخشان آدام درایور و اسکارلت جوهانسن در نقش زوج و لارا درن و ری لیوتا در نقش دو وکیل، در این است که این فصل دعوا و شاخ و شانه کشیدن را جدای از اینکه فرصتی برای تمسخر سیستم قضایی می‌شمارد، از یک دعوای محض جدا می‌کند و به کندوکاوی درباب احساس شرم در چارلی و نیکول بدل می‌سازد. شرمی که نیکول و چارلی در این فصلِ بدونِ بازگشت احساس می‌کنند بیش از هر چیز دیگری باعث جدایی آنها می‌شود. شرم از برملا کردن کاستی‌های دیگری، کاستی‌هایی که در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است و همان سازشی که مدام تکرار می‌شود (و می‌توان اسمش را پوشاندن عیب دیگری یا حتا کامل کردن دیگری هم بخوانید) باعث می‌شود آنها را نادیده بگیری و در زندگی زناشویی جلو بروی. چارلی و نیکول زمانی از هم دور می‌شوند که خود را به شکل ما نمی‌بینند و من اهمیتی بیشتر از ما پیدا می‌کند. در این میان پسر آنها درست مثل یک توپ بین آنها پاسکاری می‌شود. پسری که نقش کاتالیزور را دارد و بیانگر احساس‌های واقعی زوج به یکدیگر است، زوجی که می‌دانند هیچ کدام کامل و بی‌نقص نیستند؛ دیالوگ‌های آنها و دیدن خانواده نیکول به خوبی به ما نشان می‌دهد که چارلی و نیکول خودشان نتیجه زندگی‌های زناشویی به‌سامانی نیستند و حالا دارند همان مسیری را طی می‌کنند که پیشتر پدرومادران آنها از سر گذراندند و این همان تلخی بی‌پایانی است که فیلم بامبک را به درامی سیاه و بدبینانه بدل می‌کند و حتا آن لحظه مسالمت‌آمیز پایانی فیلم هم کمکی در فروکاستن این اندوه ندارد، این فیلم پایان یک پیوند است، پیوندی که گسستن‌اش سرشار از اندوه و حسرت است، همان چیزی که در نگاه آخر بین چارلی و نیکول ردوبدل می‌شود.

موخره
«داستان ازدواج» پس از تجربه‌اندوزی‌های دلپذیر بامبک در طی دو دهه با فیلم‌هایی مثل «مرکب ماهی و نهنگ»، «مارگو در مراسم عروسی» (این فیلم انگار تمرینی بوده برای «داستان ازدواج»)، «فرانسس ها»، «تا وقتی جوانیم» (پژواک‌هایی از این فیلم هم در «داستان ازدواج» به روشنی وجود دارد) و «داستان‌های میورویتس»، کامل‌ترین فیلم اوست. فیلم حاصل نبوغ و پختگی بامبک در نوشتن دیالوگ – از دیالوگ‌های کوتاه کلاسیک و پینگ پونگی تا مونولوگ‌های طولانی – و بازی گرفتن و هدایت بازیگر جلوی دوربین – فصل درخشان آوازخوانی چارلی در کافه را ببینید و حرکات اندک اما به شدت حساب‌شده دوربین در سکانس‌های مختلف – و کارگردانی به معنای ایجاد هارمونی در تمامی اجزای فیلم است. شاید گزافه باشد اما بامبک در این لحظه از کارنامه‌اش هزاران بار بیش از وودی آلن کارگردانی برگمنی است و قطعا اگر نه بیشتر، حتما به اندازه او بیانگر و راوی زندگی نیویورکی است.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 1178 ,