«- منتظر کسی هستم. / – کی؟ / – یادم نمی‌آید.» این دیالوگ کوتاهی است که بین دو روح یا شبح در فیلم «داستان یک شبح» ساخته‌ی دیوید لوری رخ می‌دهد. فیلمی غریب درباره بسیاری از موضوعات حیاتی بشر، موضوعاتی که انسان اگر کمی از روزمرگی فاصله بگیرد و به اندیشه فرو برود محال است به آنها توجهی نکند و فکر و ذکرش مشغول آنها نشود.

البته فیلم در نگاه اول خیلی ساده‌تر از اینها به نظر می‌رسد، زن و مردی با بازی رونی مارا و کیسی افلک زندگی زناشویی مرسومی دارند تا اینکه اتفاقی رخ می‌دهد و مرد می‌میرد اما شبح/روحش تصمیم می‌گیرد در این دنیا بماند و همسرش را در زجر فقدان شوهرش همراهی کند. حتا تا اینجا هم خیلی با فیلم پیچیده و متفاوتی روبرو نیستیم. امکان دارد به فیلم «روح» (1990) ساخته جری زوکر هم فکر کنیم. اما با گذر نیم ساعت از فیلم متوجه می‌شویم که لوری در این فیلم اندیشه‌های دیگری در سر دارد و هدفش ساختن فیلمی رمانس درباره یک مرد مرده و همسر زنده‌اش نیست.

فیلم درواقع وقتی به یک سوم پایانی می‌رسد به خوبی روشن می‌سازد که موضوعات بنیادی‌تری چون خاطره، حافظه و حضور و وجود ما در مکان‌ها و زمان‌ها دغدغه اصلیش است. فیلمی که در همان شروع فیلم و در همان صحنه‌های ابتدایی با سکوتش، با نجواهای زن و شوهر نشان داده ربطی به سینمای جریان اصلی ندارد. در همان صحنه‌های آغازین که دوربین انعکاس نور را روی دیوار دنبال می‌کند و یا صحنه‌ای که زن با سختی جعبه‌ای را از خانه بیرون می‌کشد و کنار دیگر نخاله‌ها می‌گذارد – این فصل در یک پلان بدون قطع و با حرکت نرم دوربین گرفته شده – نشان می‌دهد ارجاع‌ها و منشاء این فیلم در جای دیگری است.

در جایی مثل سینمای تغزلی ترنس مالیک که با دوربین آزاد و راوی دچار تشویش ذهنی‌اش سعی می‌کند جایگاه انسان را در هستی بازشناسد. منشاء «داستان یک شبح» حتا بیش از آنکه در سینمای مالیک باشد، در ادبیات هم هست، در «عشق سال‌های وبا» گابریل گارسیا مارکز هم هست، کتابی که در صحنه بهم ریختن کتابخانه روی زمین می‌افتد و دوربین مکث نامحسوسی روی آن می‌کند. گابریل گارسیا مارکز در این رمان عجیبش در جستجوی همان مفاهیمی است که حالا لوری پی آنها رفته؛ رابطه عشق به عنوان منبع التیام و چشمه رنج، درباره ماندگاری عشق و درباره گذر عمر و مرگ.

«داستان یک شبح» درواقع از ما می‌خواهد مثل مرد که حالا ردای آشنای سفیدی بر سرش افتاده، ما هم خودمان را در حال یک شبح احساس کنیم و دوروبرمان را نگاه کنیم. انگار از طریق همین نگاه شبح‌وار است که بیشتر به خاطره فکر می‌کنیم، به این فیلم می‌کنیم وقتی چند سال در خانه‌ای زندگی کردیم و از آنجا رفتیم همچنان رد و اثرمان در آنجا باقی خواهد ماند. حتا بعد از مدت‌ها خالی ماندن آن خانه، باز هم عطر تن‌مان، جای پایمان روی پارکت و قالیچه، رد دست و انگشت‌هایمان بر دیوارها باقی خواهد ماند و ساکن بعدی خانه هم از همین ردوآثار تاثیر خواهد گرفت درست همانطور که ما از ساکن قبلی خانه. این ایده خاطره و ماندگاری چیزی فراتر از جسم ما در مکان و زمان است که نیمه پایانی فیلم را معنا می‌کند و آن چرخه زندگی از دوران بدوی تا دوران شکوفایی فناوری را معنا می‌کند.

شبح فیلم در خانه می‌ماند حتا وقتی خانه ویران می‌شود، حتا وقتی در زمان و مکان سفر می‌کند و به گذشته و آینده می‌روند، حتا وقتی دوباره خودش و همسرش را می‌بینید که سرخوشانه به خانه آمدند، حتا وقتی دعوا کردند و حتا وقتی شب هنگام از صدای چیزی که هویتش پنهان ماند، از خواب پریدند و هراسان در خانه گشتند (و شاید منبع این صدای شبانه شبح سرگردان دیگری بود در جستجوی یار و همدمش) و تمام هدفش بیرون کشیدن آن پیامی است که همسرش موقع ترک همیشگی خانه در شکاف چارچوب در پنهان کرد. یادداشتی که وقتی شبح موفق به بیرون کشیدنش می‌شود خانه ویران می‌شود و پیام را هرگز نمی‌خواند.

این یادداشت، ابهامی است که هرگز روشن نمی‌شود مثل بسیار ابهام‌های دیگری که در زندگی هست و هیچ وقت از رمز و راز آنها سر در نمی‌آوریم. درست مثل شبح خانه همسایه که به شبح مرد می‌گوید دیگر نمی‌داند در انتظار کیست. شبح مرد اما می‌داند در انتظار بازگشت همسرش است، در انتظار بازگشت او حتا با خاک و ویرانی خانه هم پا پس نمی‌کشد. شبحی که از پشت ردای سفید و چشم‌های که مردمکی در آن نیست، و وقتی زنش با او به خانه می‌آید (و ما نمی‌دانیم در گذشته هستیم و یا آینده و یا در چرخه‌ای گرفتار شدیم)، می‌توانیم حس کنیم چشم‌هایش تر می‌شود و از گوشه آنها اشک جاری می‌شود.

فیلم با همان نمای انعکاس نور روی دیوار پایان می‌گیرد؛ انعکاسی که گرفتنش ناممکن است اما نمی‌شود از جادویش فرار کرد و به آن نگاه کرد. انعکاسی که معلوم نیست چه چیزی در خودش دارد که اینطور آدم را سحر و جادو می‌کند. شاید در این انعکاس چیزی از گذشته نهفته است که ما را به خود می‌خواند و شاید هم یکی از همان شبح‌ها باشد که به شکلی دیگر درآمده و در انتظار پیوستن عزیزی است.

«داستان یک شبح» دیوید لوری یکی از جسورانه‌ترین فیلم‌های سال است؛ جسارتش فقط در آرامی ریتمش، سبک‌بالی دوربینش و سکانس‌هایی از آن که سریع معروف می‌شوند مثل جایی که برای کمی کمتر از 10 دقیقه زن نشسته و پای می‌خورد و شبح مرد به او خیره شده و دوربین هم ثابت است، نیست. «داستان یک شبح» جسارتش را مدیون نگاه عمیق و به‌فکرفروبرنده‌ی دیوید لوری به موضوعاتی است که به آنها اشاره شد. فیلمی است که حتا اگر از تماشایش لذت نبرید، نمی‌توانید تا مدتی به چیزهایی که نمایش داده فکر نکنید. و این دستاورد بزرگی برای فیلمی جمع‌وجور است که خیلی سریع به یک فیلم کالت بدل خواهد شد.

این متن پیش از این در نشریه هنروتجربه منتشر شده است

Total Views: 258 ,