اتفاق هیجان‌انگیز سینمای فرانسه در سالی که گذشت در جایی دیگر بود، در فیلمی کم‌حاشیه به نام «سرزنده» ساخته استفان بتوت (اولین فیلم داستانی بلند این بازیگردان معروف که با کارگردان‌هایی چون پل ورهوفن، آلن گیرودی و کلر دنی همکاری کرده).

منظورم از گفتن این جمله زیر سوال بردن فیلم‌هایی مثل «بینوایان» لج لی یا «پرتره زنی در آتش» سلین سیاما نیست، اصلا. اما «سرزنده» از آن فیلم‌هایی است که آنقدر جمع و جور هستند که خیلی راحت ممکن است دیده نشوند و این به دور از انصاف است. در این رگه‌هایی از خلاقیت را می‌بینی که روزگاری با عنوان جادوی سینما از آن صحبت می‌شد، همان استفاده کردن از ابتدایی‌ترین ترفندهای سینمایی مثل دیزالو و سوپرایمپوز برای خلق اتمسفری غیرواقعی و فانتزی و خیال‌انگیز. فیلم یک فانتزی جن و پریانی امروزی است. قصه‌ی ژوست است، مردی جوان که ناگهان می‌فهمد مُرده اما آشنایی با یک دکتر مرموز به او این امکان را می‌دهد در دنیای زندگان بماند، در همان سن و سال خودش و در عوض به دکتر مرموز که درواقع مامور دو دنیاست کمک کند در رساندن مردگان جدید به رفتن به آن دنیا. این قصه که در نگاه اول پر از دست‌انداز و لوس می‌نماید مایه اصلی «سرزنده» است با نتیجه‌ای هیجان‌انگیز. فیلمی که در همان ده دقیقه ابتدایی با همان دیزالو طولانی و بعد حرکت دو لایه‌ای که روی هم قرار گرفته‌اند حس دریغ و تمنا را و احساس همیشه دیر رسیدن را به مضمون اصلی فیلم بدل می‌سازد. «سرزنده» اصلا داستان یک مرده‌ی متحرک در یک برزخ بی‌انتهاست که دریغی در گذشته او را در این دنیا نگه داشته. بیست سال است که ژوست خیابان‌ها را بالا و پایین می‌کند و هر بار با مرده‌ای روبرو می‌شود همراهش در خاطره‌ای قدم می‌زند. خاطراتی که همگی رنگ و بوی از دست رفتن یا دیر نپاییدن لحظه‌ای مسرت‌بخش را در خود دارند. ژوست هر بار که مرده‌ای را به سمت دربان دروازه دنیای بعد از مرگ می‌برد انگار بیشتر با این گذرا بودن زندگی و لیز خوردن لحظات از میان انگشتان مواجه می‌شود. برای همین است که وقتی بعد از بیست سال دوباره با آگت روبرو می‌شود همه چیز به هم می‌ریزد. آگت هم بیست سال است که در دنیای دریغ زندگی کرده، این را سروشکل زندگی و نبودن همراهی در زندگیش نشان می‌دهد. آگت هم بیست سال است که هنوز فکرش پیش گیوم است، پسری که یک روز دیگر سر قرار نیامد. در حال و هوایی که کمی رنگ رمز و راز دارد حدس می‌زنیم که ژوست همان گیوم است و این دیدار دوباره در کنار پلکانی طولانی فرصتی است دوباره برای ژوست که طعم عشق و محبت و نزدیکی و صمیمیت را درک کند و برای آگت که تلافی آن نیامدن بر سر قرار را تجربه کند و آن خشمِ پس زده شدن را فراموش کند. دنیای مردگان و زندگان در اینجا با هم گره می‌خورد و اینجاست که بار فانتزی فیلم به شکل یک طلسم هویدا می‌شود. این تماس مردگان و زندگان موجب غفلت ژوست شده و عقوبتی در انتظارش است. عقوبتی در شکل تکرار تلخ گذشته، تکرار همان اتفاق بیست سال پیش اما بدون مرگ، و این بار کوتاه بودن دست ژوست از دنیا و ناتوانی در دلبری کردن و عذرخواهی کردن و اثبات کردن خودش نزد آگت دردِ دریغ را دوچندان می‌سازد. همینجاست که بُعد قصه پریانی «سرزنده» را شاهد هستیم، اینجاست که ژوست و آگت در نقش عاشق و معشوقی هستند از دو دنیای متفاوت، رومئو و ژولیتی که هر چقدر تمنای با هم بودنشان آتشین‌تر باشد، قدرت طلسمی که آنها را از هم دور می‌کند بیشتر است و آن دکتر مرموز انگار یکی باشد شبیه انبوهی از جادوگران و ساحرانی که در قصه‌های پریان دیده بودیم و کارش جلوگیری از رسیدن دو دلداده به هم است اما نه از روی بدطینتی، که این کارش ناشی از ندای وظیفه است. باقی فیلم تلاش ژوست است برای به دست آوردن دل آگت و سکانس جادویی فیلم هم در همین تلاش رقم می‌خورد. بتوت در این سکانس که ژوست مغموم در خانه آگت به نظاره او نشسته که دیگر نمی‌بیندش در حسرت وصال و تماسی کوچک می‌سوزد. اینجا بتوت با سوپرایمپوزی طولانی یکی از زیباترین تجسم‌های دست نیافتن عاشق و معشوق به یکدیگر را تصویر می‌کند. نه تنها ژوست و آگت همدیگر را نمی‌بینند بلکه تلاش ژوست برای نشان دادن خودش هم بی‌فایده است و تنها در وضعیتی میان رویا و واقعیت است که آگت و ژوست به هم می‌رسند. اما این رسیدن شروع دور شدن از همدیگر است. طلسم شکسته می‌شود، ژوست دوباره در دنیای زندگان مرئی می‌شود فقط برای اینکه تلخی شکست در رابطه عشقی را تجربه کند. اینجاست که «سرزنده» معنای برزخی خودش را بیشتر و بیشتر به دست می‌آورد و به سمت آن پایان عاشقانه فداکارانه که توام با رهایی است رقم می‌خورد. فیلم بتوت درباره آدم‌هایی است که در یک مرز خطرناک گرفتار شده‌اند، در یک وضعیت نه اینجایی و نه آنجایی که چیزی جز درد و رنج در آن نیست و سرزندگی و شادابی در نداشتنِ احساس است. این پذیرفته شدن و طرد شدن همزمان معنای استعاری دیگری به فیلم می‌دهد؛ «سرزنده» در منطقه نوزدهم پاریس فیلمبرداری شده و پارک بوت شومو – لوکیشن مهمی در فیلم – همان وعده‌گاه دیدار نهایی عاشق و معشوق مرئی و نامرئی، زنده و مرده است. منطقه نوزدهم پاریس از قدیم مامنی بوده برای مهاجران و مخصوصا مهاجرانی که از آفریقای شمالی به پاریس پناه بردند. آدم‌هایی که بیش از هر کس دیگری به دلیل فرهنگ و زبان و رنگ پوست معنای زندگی در برزخ را درک کرده‌اند. آدم‌هایی که نه در وطن خود جا دارند و نه پاریس خانه آنهاست. این برهم‌نمایی هوشمندانه بتوت و بهره بردن از یک قصه عاشقانه ناممکن به عنوان استعاره از وضعیتی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی همان چیزی است که «سرزنده» را به یک تجربه دلپذیر بدل می‌سازد. فیلمی که به شکلی شاعرانه و غیرواقعی تصویری واقعی و ملموس از پا در هوا بودن خلق می‌کند و به ما درک استعاری جدید از دریغ و تمنا می‌دهد. استعاره که در جای جای فیلم حضور دارد حتا در نام فیلم. اسم فیلم در فرانسه «vif-argent» است که در اکران کشورهای انگلیسی زبان نام مسخره‌ی «شبح سوزان» را به آن دادند. اما عنوان فرانسوی فیلم کاملا انتخابی هوشمندانه است. این نام از طرفی به معنای جیوه است. همان فلزی که مایع است، همان فلزی که باید سخت باشد اما نرم است و شکل‌های گوناگونی به خود می‌گیرد. اما معنای استعاری این کلمه درواقع اشاره به کسی دارد که شاداب و سرزنده باشد. ترکیب این دو معنا انگار توضیح وضعیت ژوست است. او مرده است، اما مرده‌ای زنده است، مرده‌ای که در دنیای آدم‌ها قدم می‌زند شاید بتواند دریغ و حسرت گذشته را جبران کند، شاید بالاخره به دختر رویاهاش دست پیدا کند. «سرزنده» با تاکیدش بر پرسه‌های ژوست در پاریس و نورهای آبی و قرمز نئون‌وارش که در تیتراژ نهایی هم جلوه دارند، یک فیلم پاریسی است با رگه‌های از قصه پریان، داستان‌های اشباح، مرد نامرئی و بیش از هر چیزی، ناممکن بودن عشق در دنیای برزخی.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 335 ,