سکوت – یک مکان آرام ساخته جان کرازینسکی

فیلم‌های پساآخرزمانی بسیاری در طول تاریخ سینما ساخته شده‌اند و یکی از گونه‌های محبوب این نوع از سینما، نمایش گذران زندگی آخرین بازمانده‌هاست. از «شب مردگان زنده» جرج ای. رومرو و «آدم‌خوارها»ی لیلیانا کاوانی گرفته تا «جاده» ساخته جان هیلکات و «28 روز بعد» دنی بویل. یکی از اولین فیلم‌هایی که با این مضمون ساخته شده، فیلم سیاه و سفید همچنان قابل تاملی است به نام «آخرین مرد روی زمین» با بازی وینسنت پرایس که در سال 1964 ساخته شد و ماجرای مردی است که در دنیایی در آینده، به تنهایی گذران زندگی می‌کند و روزها به دنبال پیدا کردن راه نجات و البته زنده ماندن است و شب‌ها باید با خطر موجوداتی شبیه به زامبی‌ها کنار بیاید. سال 2007 نیز فیلمی به نام «من افسانه هستم» کارگردانی فرانسیس لارنس با بازی ویل اسمیت ساخته شد که تنها در نیمه ابتدایی یادآور ترس و رعب نسخه سال 1964 بود. هر دوی این فیلم‌ها براساس رمانی به نام «من افسانه هستم» نوشته ریچارد متسون ساخته شده‌اند.

رمان متسون یکی از اولین رمان‌هایی است که معرف شخصیت‌هایی شبیه زامبی‌ها به دنیای ادبیات بود. البته متسون در رمانش نامی از زامبی‌ها نیاورده و آنها را خون‌آشام می‌خواند اما خصوصیات رفتاری آنها شبیه همان چیزی است که بعدا در فیلم‌های رومرو و دنبال‌کنندگانش و بعدها در کتاب‌های مصور «مردگان متحرک» با نام زامبی شناخته شدند. این رمان و پیراونش دنیایی را به نمایش می‌گذارند که در آن بشریت بطور کلی از بین رفته و تعداد معدودی بازمانده جدای از هم و بدون اطلاع داشتن از دیگری مشغول روز کردن شب هستند. آدم‌هایی که راه‌هایی ابتدایی و ابتکاری برای مقابله با شب و هجوم زامبی‌ها پیدا کردند اما خطر کشته شدن آنها و بدتر از آن تبدیل شدن آنها به زامبی در یک قدمی است.

دنیای پساآخرزمانی با حضور نیرویی تهدیدگر بارها در سینما به تصویر کشیده شده و شاید تنها تعداد کمی از آنها ارزش بررسی دوباره داشته باشند. شاید هنوز یکی از بهترین‌ها «شب مردگان زنده» باشد که ته‌مایه سیاسی و پرداخت بااعتمادبه‌نفس آن کاستی‌های بودجه را کنار می‌زند و هنوز فیلم را به عنوان یک سنگ محک می‌شناسیم. «جاده» و «آدم‌خوارها» هم به دلیل بُعد فلسفی که به ماجرا می‌دهند و استفاده‌شان از محیط‌های خالی شهری هنوز می‌توانند مخاطب را شگفت‌زده کنند. همین بستر تاریخی این گونه از سینماست که باعث می‌شود هرگاه فیلم جدیدی ساخته شود با دیدن شک سراغش رفت و «یک مکان آرام» هم استثناء نیست.

***
در چند سال اخیر چند فیلم که روایتگر زندگی چند انسان در دنیایی پساآخرزمانی بودند ساخته شدند که اغلب هم با بودجه کم تولید شده بودند و به نوعی بخشی از سینمای مستقل بودند. «ز مثل زکریا» ساخته کریگ زوبل و «بازمانده» ساخته استیون فینگلتن دو تا از این فیلم‌ها هستند که اولی به دلیل تلاش کارگردان/فیلمنامه‌نویس برای تجربه با دینامیک رابطه سه شخصیت اصلی به تجربه قابل قبولی بدل شده (هرچند در نیمه دوم فیلمی قابل پیش‌بینی ادامه پیدا می‌کند) و «بازمانده» به خاطر سکانس‌های شوکه‌کننده‌ای که از شیوه ابداعی شخصیت اصلیش برای زنده ماندن طراحی کرده در یاد می‌ماند. اما شاید بهترین فیلمی که در این چند سال اخیر با چنین مضمون و حال و هوایی ساخته شده باشد فیلم مکزیکی «تاریکی» ساخته دانیل کاسترو زیمبرون باشد – اگر «پناه بگیر» جف نیوکلز را به دلیل فاصله پرهیزش از حضور بیگانگان فاکتور بگیریم. فیلمی که دنیای پساآخرزمانی را بهانه‌ای کرده بود برای نمایش دیکتاتوری و پدرسالاری. ماجرای فیلم در خانه‌ای در دل جنگل می‌گذشت که شب‌ها مه همه جا را فرا می‌گرفت و موجوداتی تشنه آدمیزاد با دیدن نشانی از حیات دست به حمله می‌زدند. فیلم زیمبرون به دلیل کارگردانی حساب‌شده و موفق در فضاسازی، شخصیت‌پردازی قوی و افزودن لایه‌های استعاری به کاری درخور بدل شده که در نگاه اول حس می‌شود «یک مکان آرام» نیز دنباله‌رو آن است.

«یک مکان آرام» اما مسیری کلاسیک‌تر را در پیش می‌گیرد و مثل «شب مردکان زنده» دلیلی برای رسیدن به چنین دنیای آخرزمانی را شرح نمی‌دهد. فیلم بیش از هر چیزی یادآور رمان متسون است و بااینکه یک پایش در ادبیات است – کاملا مشخص است فیلمساز رمان «جاده» کورمک مکارتی را بارها خوانده و در فضاسازی و نمایش رابطه پدر و فرزنده وامدار آن رمان است – اما از ترفندی بسیاری سینمایی استفاده می‌کند که فیلم را به اثری متفاوت و تا حدود زیادی موفق در زیرگونه/زیرژانر خود بدل می‌کند و این ترفند سینمایی صدا و شیوه استفاده از آن است.

این فیلم در 10 دقیقه ابتدایی تقریبا دیالوگی ندارد و صدایی به گوش نمی‌رسد. اگر اهل تماشای تیزر فیلم‌ها نباشید و قبل از دیدن فیلم چیزی درباره آن نخوانده باشید، در زمان تماشای فیلم، در این دقایق ابتدایی اگر در سالن سینما باشید احتمالا حس می‌کنید سیستم پخش مشکلی دارد و یا اگر در خانه باشید، مدام صدای دستگاه پخش را زیاد می‌کنید تا صدا را بشنوید. اما واقعیت این است که در این 10 دقیقه حتا صداهای حاشیه‌ای مثل قدم زن، برخورد دو شی و حتا باد آنقدر پایین آمده که قابل شنیدن نیستند و تنها در انتهای این مقدمه‌چینی ترسناک متوجه می‌شویم چرا فیلمساز از این ترفند استفاده کرده است: موجودات تهدیدگر این فیلم – که میزان حضور و سروشکل آنها یادآورد «نشانه‌ها»ی ام. نایت شیامالان است – قدرت شنوایی عجیبی دارند درحالیکه از دیگر قوای حسی بهره نبرده‌اند.

واقعیتش هم این است که برگ برنده «یک مکان آرام» همین استفاده نکردن از صدا است؛ تقریبا تمام دیالوگ‌های فیلم به زبان ناشنوایان و با ایما و اشاره بیان می‌شود. استفاده از موسیقی به حداقل رسیده و فیلم در سکوتی عجیب و دلهره‌آور روایت می‌شود که در سینمای وحشت کمتر نمونه‌اش را دیدیم و برای لحظاتی این ترفند یادآور سینمای وحشت دوران صامت است.

چنین ایده‌ی بکری در ابتدا بسیار جذاب به نظر می‌رسد اما همیشه ایده‌های محدودکننده می‌توانند مشکلات بسیاری سر راه فیلمساز قرار دهند. یکی از مشکلاتی که چنین ایده‌ای برای جان کرازینسکی، کارگردان و یکی از نویسندگان فیلم پیش آورده بستن دست او در شخصیت پردازی است. برای همین مجبور شده در بخش پرداخت رابطه اعضای خانواده فیلم سراغ آشناترین قصه‌ها برود. پدر خانواده سخت‌گیر است و بچه‌ها فکر می‌کنند پدر به آنها علاقه‌ای ندارد، دختر خانواده که ناشنوا است – درواقع خانواده به دلیل همین آشنایی با زبان ناشنوایان بوده که جان به در بردند – کنجکاو است و مدام از طرف والیدنش منع می‌شود به هر جا که می‌خواهد سرک بکشد و پسر خانواده بسیار ترسو است و این در حالی است که باید یاد بگیرد نقشی حمایتی در خانواده بازی کند. کزارینسکی احتمالا به این کاستی یا بهتر بگوییم تمسک به کلیشه‌ها آگاه بوده و برای همین است که فیلمش در زمانی کوتاه با ریتمی بسیار تند پیش می‌رود و سیر وقایع فرصتی نمی‌گذارد که مخاطب در اولین تماشای فیلم به این مشکلات فکر کند و بیش از هر چیزی اسیر ایده نوآورانه فیلم می‌شود و آن را یک فیلم پساآخرزمانی دیگر نمی‌بیند.

«یک مکان آرام» اما در خلق هیجان موفق است؛ در یک سوم پایانی فیلم تمامی اتفاق‌هایی که نباید با هم رخ می‌دهند و فیلمساز با تدوین موازی رخدادهای مختلف و کم کم رساندن این اتفاقات به هم لحظاتی هیجان‌انگیز خلق می‌کند که صدای فریاد شخصیت‌ها را حتا با اینکه فریادی نمی‌کشند و صدایی از گلویشان بیرون نمی‌آید می‌شنوی و حتا ایده‌های تکراری مثل میخی که در پا فرو می‌رود هم جالب به نظر می‌رسند. اوج این سکانس هم فصل وضع حمل مادر خانواده و همچنین بخش گرفتار شدن دو بچه خانواده در سوله ذرت است.

«یک مکان آرام» فیلم قابل قبولی در زیرگونه خودش است؛ ترفند صدا کمک کرده فیلم بوی کهنگی اغلب فیلم‌های مشابه را ندهد هرچند در شخصیت‌پردازی بسیار معمولی است و از نظر روایی هم نوآوری ندارد و احتمالا در آینده چیزی جز همین نکته استفاده از صدا چیزی در خاطر مخاطبان نماند.

***
بیش از 20 سال گذشته از زمانی که فیلم «شاهد لال» به کارگردانی آنتونی والر ساخته شد، می‌گذرد. فیلمی که شخصیت اصلیش زن جوان لالی بود که شاهد یک جنایت خشن سر صحنه فیلمبرداری فیلمی ارزان قیمت بود و برای نجات خودش در مدتی کوتاه باید با معلولیت خودش هم کنار بیاید. فیلمی که در تمام مدت نمایش به نظر می‌رسید معلولیت زن را یک مشکل بزرگ مطرح می‌کرد اما در دقایق نهایی لال بودن شخصیت اصلی را به نقطه قوتش بدل می‌کرد و فیلم را به یکی از جذاب‌ترین فیلم‌های مستقل قدرندیده آن سال‌ها – البته در اندازه بلندپروازی‌های محدود خود فیلم – بدل می‌کرد. «یک مکان آرام» اما انگار بدل آن فیلم باشد، توضیح می‌دهد چطور عدم توانایی در شنیدن و گفتن می‌تواند به ابزار اصلی بقا و زنده مانده تبدیل شود. فیلمی که در ابتدا به نظر می‌رسد درباره دشواری‌های زندگی در زمانی است که حرف زدن به حد‌اقل رسیده و فصل هواخوری زیر آبشار هم این مسئله را تقویت می‌کند اما در لحظات پایانی همین معلولیت است که به نجات خانواده می‌آید.

«یک مکان آرام» حتما دنباله خواهد داشت، اما اگر این دنباله‌ها نتوانند استفاده‌ای نوآورانه از حذف صدا/کلام فیلم اول بکنند، در ادامه خاطره «یک مکان آرام» به عنوان فیلمی قابل قبول را هم از بین می‌برند.

این متن پیش از این در مجله 24 منتشر شده است

Total Views: 694 ,