سینمای مینیمالیستی شاید عریان‌ترین شکل سینما باشد. سینمایی که اتکای خود را از داستان‌های پرفراز و نشیب برداشته، از بازی‌هایی که به چشم می‌آیند دور شده، ترفندهای اکسپرسیو سینمایی را به حداقلِ ممکن تقلیل داده و نتیجه کاری است با فاصله بعید از سینمای رایج هر کشوری. فیلم مینیمالیستی کمترین فاصله را با فیلم‌های قصه‌محور دارد -هرچند قصه دارد- و  بیشتر لحن و مودی دارد که در شعر آسان‌تر می‌شود پیدایش کرد، مثلا در شعر سپید. به ظاهر کلمات و عبارت‌هایی بی‌ربط کنار هم می‌نشینند و بعد معجزه‌ای رخ می‌دهد و مفهومی دیریاب جلوی چشم‌مان یا در تخیل‌خانه ذهنمان شکل می‌گیرد. در سینمای مینیمال هم انگار همین معجزه رخ می‌دهد، تصاویری منفک و گویی بدون ربط، آدم‌هایی که گویی پیوندی با هم ندارند، با هم همراه و همنشنی می‌شوند. در نهایت، در نقطه پایانی فیلم که اغلب در زمان و مکانی غیرمنتظره شکل می‌گیرد، ما معجزه‌ای، جادویی سینمایی را «حس» می‌کنیم.

کلر دُنی شاید یک سینماگر مینیمال خالص و تمام عیار نباشد (فراموش نمی‌کنیم که او کارگردان یکی از ماکسیمالیستی‌ترین فیلم‌های سینمای فرانسه در دو دهه گذشته یعنی «مشکل هر روزه» است و یادمان هم می‌ماند که بحث سینمای پسااستعماری و مهاجران در کارنامه‌اش – مثل فیلم‌های «No Fear, No Die»، «نمی‌توانم بخوابم» و «ماده سفید»- اهمیت دوچندان دارد)، اما رگه‌های قوی از مینیمالیسم را می‌شود در سینمایش و گاه بطور کامل و پرداخت‌شده آن را در بعضی فیلم‌هایش مشاهده کرد. در فیلم‌هایی مثل «شکلات» که اولین فیلم بلند دنی هم هست، روایت به دو بخش حال و گذشته تقسیم شده است و هر زمان که به زمان حال می‌آییم مینیمالیسمی که انگار زاده‌ی زندگی امروز و دنیای معاصر است بر روایط سلطه پیدا می‌کند و برخوردهای آدم‌های و گشت و گذراشان همان کیفیت مینیمال را که بالا اشاره شد، پیدا می‌کنند و این در تضاد با بخش‌های گذشته فیلم است که هم ریتم سریع‌تری دارد و هم ساختاری مرسوم‌تر و ملات داستانی بیشتر و رخدادهای گسترده‌تر.

«کار خوب»، «35 پیک رام» بهترین نمونه‌های مینیمالیسم در سینمای کلر دنی هستند (اگر از فیلم کوتاه درخشان «به سوی نانسی» که بخشی از فیلم «10 دقیقه پیرتر» است بگذریم، فیلمی که المان سفر، قطار و مکالمه‌های گسسته را در روایتی مینیمال به نقطه اوج می‌رساند). او در این دو فیلم اساسا خودش را به عنوان راوی تنهایی آدم‌هایی معرفی می‌کند که مدام در حال رفتن و آمدن هستند و در این گذر به دنبال پیوند یا اتکایی برای ماندن و زندگی کردن. شخصیت اصلی «کار خوب» هم مثل شخصیت اصلی «شکلات» دل در گذشته دارد. او کهنه‌سربازی است که حالا به قول خودش وقت برای کشتن پیدا کرده، این وقت‌کشی یعنی نقب زدن به گذشته، به روزهای خدمت در ارتش و برای دنی این رجعت یعنی یافتن غنای شاعرانه در کارهای روزانه سربازهای یک گروهان، در روزمرگی جانفرسایی که لحظه لحظه‌ی زندگی آنها را پر کرده و موسیقی و پایکوبی شبانه تنها راه فرار از آن است. دوربین دنی در این فیلم همراه با شخصیت‌هایش می‌شود و سعی می‌کند در این دنیای عریان و تهی از هر رخدادی آن جرقه‌های معجزه‌آسا را پیدا کند؛ درست مثل آنجایی که زیر آب روی لاستیکی که دارد خزه می‌بندد مکث می‌کند و یا آنجا که رها از قید هر گونه دیالوگ و یا حتا فرمان نظامی، تمرین‌های سخت فیزیکی سربازها را دنبال می‌کند و بر انبساط و انقباض عضلات سربازها همچون ارگانی روایی تاکید می‌کند.

این دوربین پرسه‌زن درست مثل روایت فیلم خودش را از بند هرآنچه سینمای رایج است رها کرده و انگار به دنبال ثبت همان لحظات جادویی است که هنر مینیمال را شکل می‌دهد (این لحظه جادویی چیزی است که شخصیت اصلی «بگذار آفتاب داخل بتابد» تازه‌ترین فیلم دنی، در جستجویش است و نامش را عشق گذاشته). این دوربین به دنبال همان خطوط تنها و محو نقاشی مینیمال است که معنای گسترده‌ای در نازکی و کم‌رنگی خود پنهان کردند، و حالا در فیلم «35 پیک رام»جای خود را به راه‌ها و مسیرها داده‌اند. به خطوط راه آهن و مترو، به مترو و قطار، به خیابان‌ها و تاکسی و به همان آمد و شدهایی که در خلال آنها دکتر شخصیت اصلی عاشق می‌شود و شخصیت اصلی دوباره با تنهایی آشنا و همدم می‌شود.

در اینجا هم دوربین دنی به دنال ثبت آن جزئیاتی است که در سینمای مرسوم دیده نمی‌شود مثل جوشش قرص در لیوان آب، مثل محو شدن و پیدا شدن پیکر شخصیت‌ها در تاریکی خیابان و خانه. اندوهی که در این فیلم و حسرتی که در «کار خوب» جاری بود، انگار به شکل دیگری تجسم پیدا نمی‌کردند. انگار فیلم باید از هر آنچه تعلق‌خاطر روایی و بیانگری است خالی شود تا شعری سپید بر پرده نقش بندد، شعری درباره آدم‌هایی که هرگز جای بروز در سینما پیدا نمی‌کردند و باید سینمای مینیمال (به کوشش جیم جارموش، برادران داردن، آکی کوریسماکی) و در کنار و همراهش سینمای آرام (به لطف بلا تار، پدرو کوستا، تئو آنجلوپولوس) شکل می‌گرفت تا آنها هم انسانیت خود با خطوط محو و نازک و اندک نقاشی کنند.

این مطلب پیش از این در مجله 24 منتشر شده است

Total Views: 1266 ,