فیلم «ناگهان درخت» صفی یزدانیان سوی دیگر «در دنیای تو ساعت چند است؟» است با فرهادی که اینجا عبوس‌‌‌‌‌‌‌‌تر است، مزه‌‌‌‌‌‌‌‌پرانی‌‌‌‌‌‌‌‌های فیلم قبلی را ندارد و دلبری‌‌‌‌‌‌‌‌هایش مثل قبلی طنازانه نیست شاید چون زندگی‌اش مثل زندگی فرهاد قبلی در انتظاری سخت و شیرین نگذشته، زندگی فرهاد «ناگهان درخت» در سکون و رخوت سپری شده و برعکس فرهاد فیلم قبل، اینجا دیگران در انتظارش بودند و نه خودش در انتظار. با این حال چیزی که دو فرهاد را به هم پیوند می‌‌‌‌‌‌‌‌زند میل به خاطره و خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌گویی و بازیافتن زمان رفته است.

در «در دنیای تو ساعت چند است؟» فرهاد خاطرات قدیم را، راست یا دروغی آنها را، تحریف‌‌‌‌‌‌‌‌شده یا عین آنچه را رخ داده بود برای گلی تعریف می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد برای خاموش کردن صدای بازار مسگرها در سرش، در اینجا اما شرایط کاملا متفاوت است؛ فرهاد در حال یاد آوردن خاطراتی است که «او»ی فعلی را شکل داده، او این خاطرات را برای روانکاوی تعریف می‌‌‌‌‌‌‌‌کند که انگار چندان علاقه‌‌‌‌‌‌‌‌ای هم به آنچه می‌‌‌‌‌‌‌‌شنود ندارد و برای همین فرهاد خاطراتش را همانطور که دوست دارد یا آنطور که دوست دارد رخ داده بودند، به یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌آورد و سعی می‌‌‌‌‌‌‌‌کند زمان رفته را دوباره به چنگ آورد – مثل آنجا که می‌‌‌‌‌‌‌‌گوید مهتاب ساعت شش صبح برگشت و بعد خودش می‌‌‌‌‌‌‌‌گوید ساعت هشت و ربع بوده ولی دوست دارند اینطور وانمود کند که شش بوده – و همین شکل از یادآوردن خاطرات است و حتما به یاد نیاوردن و مهم‌‌‌‌‌‌‌‌تر از آن نگفتن برخی خاطرات و مرور نکردن آنهاست که زندگی فرهاد را به امروزش رسانده، زندگی سرشار از دریغ و حسرت – مثل آنجا که شیر آب باز بود و صدای مادرش را نشنید و حسرتش ماند چون بعدا دوباره آن حرف‌‌‌‌‌‌‌‌ها تکرار نشد.

«ناگهان درخت» آن جایی موفق است که رها از هر قاعده و بندی حرکت می‌‌‌‌‌‌‌‌کند – مثل فصل نهایی کنار دریا یا مثلا آن سکانس همزمان طنازانه و کارتونی دستگیر شدن فرهاد – و آنجایی ناموفق است که این رها شدن از قاعده را با «تماشاگر حتما می‌‌‌‌‌‌‌‌تواند جاهای خالی را پر کند» اشتباه می‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد. «ناگهان درخت» آنقدر دنیای شخصی و ذهنی دارد که مخاطب برای درک کردن و همراه شدنش با آن نیاز دارد فیلمساز دستش را بگیرد و در مسیر فیلم راهنمایش باشد – مثلا باید شناختی از فیلم کوتاه «قایق‌‌‌‌‌‌‌‌های من» داشته باشد تا رد شدن قایق کوچک در فیلم برایش معنا داشته باشد.

این رویکرد باعث شده در بخش‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که فیلمساز/فرهاد با مخاطب رابطه/تجربه مشترک دارند فیلم تاثیرگذار و ملموس باشد – مثلا تمام بخش‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که به رابطه با مادر برمی‌‌‌‌‌‌‌‌گردد، مخصوصا آنجا که مادر اشک می‌‌‌‌‌‌‌‌ریزد و بازگشت پسرش را می‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد – و جاهایی که چنین تجربه مشترکی وجود ندارد یا بهتر بگویم فیلم سعی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌کند به درون شخصیت‌‌‌‌‌‌‌‌ها سرک بکشد و دلیل رفتار و حضور آنها را توضیح دهد – مثلا ما هیچ وقت نمی‌‌‌‌‌‌‌‌فهمیم چرا فرهاد و دیگران قصد رفتن دارند، چرا مهتاب دوباره به رابطه برمی‌‌‌‌‌‌‌‌گردد و اگر در پله اول ارتباط هستند، چرا و چطور بچه‌‌‌‌‌‌‌‌دار شدند – درجا می‌‌‌‌‌‌‌‌زند یا از مخاطب فاصله می‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد چون به فرهادش بسنده کرده، فرهادی که فقط از خودش می‌‌‌‌‌‌‌‌گوید ولی حتا از درون خودش هم کم می‌‌‌‌‌‌‌‌گوید.

«ناگهان درخت» با الگوی خاطره و خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌گویی شکل گرفته و از همان اول هم قصدش دنبال کردن این سرنخ‌‌‌‌‌‌‌‌ها و چرایی بسیاری از کارهای شخصیت‌‌‌‌‌‌‌‌هایش نبوده – فرهاد چند بار در بازگویی خاطراتش می‌‌‌‌‌‌‌‌گوید به این خاطره برمی‌‌‌‌‌‌‌‌گردیم اما هرگز باز نمی‌‌‌‌‌‌‌‌گردد که هم جذاب است و هم گمراه‌‌‌‌‌‌‌‌کننده – و این راوی غیرقابل‌‌‌‌‌‌‌‌اعتماد که برای پا گذاشتن به زمان حال باید همه گذشته را دوباره مرور کند و از خاطر بگذراند چیزی است که «ناگهان درخت» را بیشتر به «پله آخر» علی مصفا و روایت زندگی خسرو و لیلی نزدیک می‌‌‌‌‌‌‌‌کند تا «در دنیای تو ساعت چند است؟»، فیلمی که هر چه بیشتر در خاطرات خسرو پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌رفتیم و هر چه فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌کردیم بیشتر درباره او می‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم کمتر می‌‌‌‌‌‌‌‌دانستیم و در نهایت قطعات پازل را که کنار هم می‌‌‌‌‌‌‌‌چیدیم طرحی مشخص داشت اما طرح کامل نبود.

انگار قصد صفی یزدانیان در «ناگهان درخت» برخلاف «در دنیای تو ساعت چند است؟» که انگار برای روایت یک شیدایی تمام‌‌‌‌‌‌‌‌عیار نوشته شده بود، بیشتر نوشتن نامه‌‌‌‌‌‌‌‌ای بوده برای کودکی که هرگز زاده نشد، کودکی که نخندید و نمُرد، کودکی که اگر بود باید می‌‌‌‌‌‌‌‌شنید که فرهاد را مهتاب و مادرش، این شکلی که هست بار آوردند و فرهاد دوست دارد اینطور تعریف کند که در زندان برایش شاملو پخش می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند و دنیای خاکستری زندان آنقدرها هم تلخ و زشت نبود و پیدا شدن سروکله ناگهانی درخت باعث شد این کودک زاده نشود.

«ناگهان درخت» در چنین هوایی تنفس می‌‌‌‌‌‌‌‌کند، اگر با منطقِ بی‌‌‌‌‌‌‌‌منطق خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌گویی آن همراه شوی، خودت جاهای خالی‌اش را پر می‌‌‌‌‌‌‌‌کنی و تصویری کامل در ذهنت نقش می‌‌‌‌‌‌‌‌بندد، تصویری که قرار نبوده و نیست که شیرینی فیلم قبلی کارگردان را داشته باشد و اگر این الگو را نپذیری – و فیلمساز مقدمه‌‌‌‌‌‌‌‌چینی برای پذیرا ساختن این الگو از سوی مخاطب را حذف کرده – خیال می‌‌‌‌‌‌‌‌کنی با تصاویری منفک و هذیانی روبه‌‌‌‌‌‌‌‌رو هستی که هیچ معنا و سروتهی ندارند، مثل خوابی آشفته است که در حال هوشیاری تعریف شده و راه‌‌‌‌‌‌‌‌حل شاید این باشد که میان این هوشیاری و خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌گویی بایستی و پازل کامل‌‌‌‌‌‌‌‌نشده خودت را بچینی، این برای فیلم کافی است؟ کاملا به این ربط دارد که ترجیح دهید در چه سمت و سویی با فیلم بایستید.

این یادداشت در زمان نمایش فیلم در جشنواره فیلم فجر سال 1397 نوشته شده و در روزنامه سازندگی منتشر شده است.

Total Views: 100 ,