تجسم بلاهت – هالووین ساخته دیوید گوردن گرین

«هالووین» جان کارپنتر جریانی را در ساختِ فیلم ‏های کم هزینه اما پرسود راه انداخت که حالا بعد از چهار دهه، بارها پوست انداخته و هر بار طبق سلیقه مخاطبان روز، خودش را به روز کرده. «هالووین» کارپنتر یکی از پیشکسوت ‏های ساخت فیلم‏ های «قاتلِ چاقو به دست» و «قربانیان جوان» – اغلب دختران – است. فیلمی که خیلی سریع به کالت بدل شد و ساخت دنباله ‏هایش شروع شد و از طرفی راه را برای ساخت فیلم ‏های دیگری مثل «جمعه سیزدهم» (جمعه نحس) و «کابوس در خیابان اِلم» و بعدها مجموعه‏ فیلم‏ های «جیغ» (برای آشنایی با وس کریون به اینجا بروید) و حتا در این سال‏ ها برای کارهایی مثل «اره» هموار کرد.

تمامی این فیلم ‏ها فرمولی کم و بیش ثابت دارند؛ کمی از «حکایات محلی» (Urban Tales) استفاده می ‏کنند، قاتل با سلاح سرد سراغ قربانیان می ‏رود و قربانیان او اغلب نوجوان‏ هایی هستند که زندگی‏ شان به خوشی‏ های زودگذر محدود شده، قاتل حتما پیشین ه‏ای روانی دارد، قربانی‏ ها ترکیبی از معصومیت و ناشی ‏گری هستند و همین باعث می ‏شود مدام اشتباهاتی مرتکب شوند و به دام بیفتند، پلیس و نمایندگان جامعه بزرگسال نادان هستند و دیر وارد عمل می ‏شوند و آخر اینکه قاتل در پایان به نحوی زنده می ‏ماند تا این فیلم ‏ها ادامه داشته باشد.

واقعیت هم این است که چنین فیلم ‏هایی شبیه گاوی شیرده هستند برای کمپانی‏ های کوچکی که با این محصولات دلفریب، نظر کمپانی ‏های بزرگ را برای پخش جلب می‏ کنند و بسیار کم هستند فیلم‏ هایی که در این زیرگونه وحشت معروف به اسلشر (سلاخی) ساخته شوند و ابعاد هنری قابل توجهی داشته باشند.

 کمی به عقب‏ تر برویم و جست‏ و جو کنیم ریشه این فیلم ‏ها را در فیلم‏ های «جالو» یا همان تریلرهای خونین ایتالیایی پیدا می ‏کنیم که سردم‏دارشان ماریو باوا بود و با فیلمی مثل «خون و بند سیاه» (شش زن برای قاتل) در سال ۱۹۶۴ یکی از اولین اسلشرهای تاریخ سینما را ساخت؛ فیلمی که انگار بعدها کارگردان ‏های بی‏ استعداد و تهیه ‏کنندگان سودجو فقط خون و زن‏ های زیبایش را دیدند و متوجه ریزه‏ کاری‏ های درخشان باوا در کار با رنگ و نور، میزانسن ‏های حساب‏ شده، تدوین و موسیقی درست و خلق هیجان با پیچ ‏های داستانی که منطقی نسبی دارند و مخاطب را جدی می‏ گیرند، نشدند.

وقتی این الگو خیلی سریع به آن سوی اقیانوس رفت، کمتر کسی با درک درستی سراغ اسلشر رفت؛ یکی جان کارپنتر بود (که جدای از کارنامه بیشتر افتان تا خیزانش) توانست الگوی باوا را با قصه و فضایی آمریکایی ترکیب کند، خودش موسیقی درخشان خلق کند، تجربه جذاب نمایش اولین قتل را از زاویه دید قاتلی که نقاب بر چهره دارد، عملی سازد و روندی با منطق نسبی برای قتل ‏های فیلم طراحی کند.
 
درنتیجه «هالووین» او تا امروز ۱۰ دنباله داشته که تقریبا همگی فیلم‏ های به شدت ضعیف و سخیف بودند و کار به محصولات عجیب و غریب و مفتضحی مثل «هالووین: رستاخیز» و «هالووین: ۲۰ سال بعد» رسید (در مقام مقایسه وضعیت مجموعه «هالووین» از «جمعه سیزدهم» و «کابوس در خیابان الم» صدها بار بهتر است که کارشان به فیلم دوگانه ‏سوز بی‏ در و پیکر، مضحک و رقت‏ انگیزی با حضور قاتل ‏های دو فیلم در «جیسن علیه فردی» رسید) و این راب زامبی بود که در دو فیلمی که در سال‏ های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹ با عنوان «هالووین» ساخت توانست دوباره روح «هالووین» کارپنتر را زنده کند و این را بیش از هر چیزی مدیون جسارتش در فاصله گرفتن نسبی از ظاهر کار کارپنتر و دنبال کردن روح آن بود.

«هالووین» دیوید گوردن گرین سعی می‏ کند کارهای جالب و جدیدی انجام بدهد، مثلا با شروع فیلم احساس می‏ کنیم قرار است به درون مایرز (قاتل مجموعه) رخنه کنیم، اما خیالی باطل است. همان تدوین کلیپ ‏وار ابتدای فیلم و بعد دیدن لوری، طعمه‏ ای که چهل سال است از دست این قاتل جان سالم به در برده و در اینجا تجسم بلاهت و حماقت است و کمی بعدتر کشته شدن دو خبرنگار با ابلهانه ‏ترین و ضعیف‏ ترین اجرای ممکن، با خودمان می‏ گوییم که اشتباه کردیم انتظارمان را بالا بردیم و تازه از شخصیت مشعشع روانکاو دلقکی که مذبوحانه برای درک قاتل مرتکب قتل می‏ شود چیزی نگفتیم.

«هالووین» و دیگر هم‏پالکی ‏هایش محصولات کارخانه ‏ای هستند و به ندرت به جز لحظاتی در نسخه اول این فیلم‏ ها، چیزی در چنته دارند. کافی است مسیر رسیدن مایکل در «هالووین» جدید را روی کاغذ بنویسید، احتمالا هیچ منطق و روندی در آن نیست؛ منطقی حتا از جنس بدترین فیلم‏ های همین مجموعه. مایکل موقع انتقال به مرکز مراقبت دیگر فرار کرده و می ‏خواهد به لوری برسد.

اما به شکلی عجیب گاهی در یک قدمی اوست و گاهی در هزار کیلومتری او. هر جا فیلمساز احساس کرده کسی باید بمیرد ناگهان سروکله‏ اش پیدا می‏ شود و چاقو در سر و صورت قربانی فرو می ‏کند. فیلم در همه ابعاد از شلختگی و خامی رنج می ‏برد و همین باعث می ‏شود به کمدی ناخواسته و سخیف بدل شود، فیلمی که لیاقت استفاده از تم موسیقی درخشان کارپنتر برای این مجموعه را ندارد و‏ ای کاش تهیه ‏کنندگان و سازندگان این دنباله ‏ها خودشان به حضور افرادی مثل مایکل مایرز باور داشتند و حداقل از ترس عصبانی شدن آنها دست به ساخت چنین اراجیف نفرت‏ انگیزی نمی ‏زدند.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 840 ,