«هتل بزرگ بوداپست» عیش مدام وس اندرسون بوده، حتما! فیلم پر است از ارجاع‌های ریز و درشت این کارگردان خوش‌ذوق و ظریف‌بین به فیلم‌هایی که بسیار دوست‌شان می‌دارد‍‍‍‍؛ از «گوشواره‌های مادام ناشناس» ماکس افولس گرفته تا «سرگیجه» آلفرد هیچکاک، از «لارنس عربستان» گرفته تا «لعنتی‌های بی‌آبروی» کوئنتین تارانتینو و این فهرست را می‌شود ادامه داد (با یک «سرچ» اینترنتی به نتایج بسیار بیشتری می‌رسید). اما اینکه اندرسون در کجای فیلمش به کدام فیلم تاریخ سینما ارجاع داده مهم نیست و حتی تاثیری ارزشی و کیفی هم بر فیلم ندارد، صرفا بازیگوشی کارگردان بوده که در خلال تعریف کردن داستان پرشاخ‌وبرگ جذابش در اروپایی که دارد رنگ عوض می‌کند و دارد با زرق و برق و مناسک ویکتوریایی خداحافظی می‌کند، سری هم به فیلم‌های محبوبش زده.

با این حال از دل این بازیگوشی‌ها می‌شود نکاتی هم بیرون کشید، به هر حال اندرسون که در پرداخت تک تک صحنه‌های فیلمش دقت و ظرافت بسیاری چاشنی کرده، بی‌خودی نام یکی از شخصیت‌هایش را «مادام ناشناس» (با بازی تیلدا سوئینتن) بگذارد. اشاره مستقیم اندرسون به یکی از بهترین فیلم‌های ماکس افولس تنها یک ادای دین خشک و خالی نیست، بلکه یادآوری این مسئله به بیننده پیگیر کارهای اندرسون است که او دنباله‌روی شیوه فیلمسازی افولس است؛ شیوه‌ی فیلمسازی متکی به حرکات متنوع دوربین، پن‌های متعدد، تراولینگ‌های هوش‌ربا، تیلت و دالی زوم.

در فیلم‌های متاخرتر اندرسون این نماهای بیانگر (که بارها و بارها بر حضور کارگردان تاکید می‌کنند) با تدوینی سریع و هیجان‌انگیز کنار هم چیده می‌شوند و کلیتی چشم‌نواز و نفس‌گیر را شکل می‌دهند که با افزوده شدن یکی دو المان دیگر سینمای وس اندرسونی را شکل می‌دهند. یکی از این المان‌ها شخصیت‌های به معنای واقعی کلمه عجیب و غریب است و در «هتل بزرگ بوداپست» مجموعه‌ای دل‌انگیز و خارق‌العاده از آنها را داریم – از خود موسیو گوستاو (با بازی درخششان راف فاینس) بگیر تا جاپلین (با بازی ویلم دافو) – شخصیت‌هایی که کارها و عادت‌هایشان پیروی هیچ منطق خاصی نیست، انگار تمامی کنش‌ها و واکنش‌هایشان آنی و در نتیجه سازوکار ذهنی ناآشنا با دنیای امروز است.

المان دیگر هم استفاده از انواع رنگ‌های طیف زرد تا قهوه‌ای است که به فیلم‌های آخر اندرسون حال و حوایی نوستالژیک می‌دهد. حالا المان‌های اصلی فیلمسازی اندرسون یعنی کارگردانی به شیوه‌ی تقریبا فراموش‌شده‌ی افولس، کیفیت بصری حزن‌انگیز و شخصیت‌هایی از دنیایی دیگر را کنار هم بگذارید؛ همه چیز رنگی از گذشته دارد، گذشته‌ای که اندرسون به‌ویژه در «هتل بزرگ بوداپست» حسرتش را می‌خورد، گذشته‌ای که آخرین نماینده‌اش موسیو گوستاو است و در روزهایی که دارد روزگارش به سر می‌آید مجدانه تلاش می‌کند دنیای رنگارنگ اشرافیت و «کلاس» را حفظ کند اما خب، همانطور که مصطفی، شاگرد مهربانش می‌گوید: «او یکی از بارقه‌های نحیف تمدن در سلاخ‌خانه‌ای بود که روزگاری بشریت نام داشت!» و اندرسون هم در کنار یکی دو کارگردان دیگر جز آخرین فیلمسازهایی است که می‌شود در فیلم‌هایش بارقه‌هایی از شکوه کارگردانی سال‌های دور را دید. و راستی بی‌دلیل نیست که منبع اقتباس اندرسون برای نوشتن این فیلم، داستان‌های اشتفان تسوایگ بوده؛ روزگار تسوایگ هم به سر آمده و دیگر کسی هم به شکل او نمی‌نویسد، اندرسون برای روزگار سپری شده فیلم می‌سازد و جستجو در این زمان از دست رفته کار دلنشینی است!

این مطلب پیش از این در روزنامه مردم امروز منتشر شده است

Total Views: 1112 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *