یکی از نظریه‌های آینده‌نگرانه‌ای که همیشه ذهن نویسندگان ژانر علمی خیالی را به خود مشغول کرده این است که چه می‌شود اگر روبات‌ها دارای هوش و احساسی باشند درست مثل انسان‌ها. آیا خطرناک است که آنها دارای چنین ویژگی شوند و ممکن است مثل «هال» در «2001: یک ادیسه فضایی» آرتور سی. کلارک/استنلی کوبریک بر انسان بشورند یا ممکن است مطیع و همراه او شوند مثل اتفاقی که قرار بود در «هوش مصنوعی» استیون اسپیلبرگ/استنلی کوبریک رخ بدهد. از آنجایی که آینده خوش و شیرین در کمتر فیلمی جذابیت دارد و تقریبا بهترین جلوه‌های آینده در فیلم‌های آینده‌نگر، تصاویری تلخ و ضدآرمانشهری هستند، کمتر هم پیش می‌آید که این ایده هوش مصنوعی و رابطه روبات و انسان پایانی روشن داشته باشد. «اکس ماکینا» هم روی همین ایده کار می‌کند، ایده خلق روباتی هوشمند و دارای احساس که بتواند با انسان رابطه احساسی و عاطفی برقرار کند. اما فیلم به جای اینکه وارد مسیرهای آشنای هالیوودی شود، مسیر خود را در یک مثلث جذاب و پرکشش خلاصه می‌کند. مثلث دانشمند دیوانه، روبات سخنگو و جوان خام شیفته علم که نقش موش آزمایشگاهی را بازی می‌کند. حضور این جوان در قصر مدرن فرانکشتاین عصر حاضر (با بازی عالی اسکار آیساک) فرصتی خوب برای گارلند فیلمنامه‌نویس فراهم کرده که ایده‌های خودش درباب روابط احساسی و انسانی، جایگاه علم در زندگی و جنون دانشمندان را واکاوی کند. برای همین است که فیلم هر چه پیشتر می‌رود بیشتر به یک اثر علمی نزدیک می‌شود تا تخیلی و به شکلی درخشان ناگهان از پوسه فیلم آینده‌نگر را هم کنار می‌زند و به فیلمی فمنیستی و در دفاع از حقوق زنان بدل می‌شود. شورش آوا در انتهای فیلم و نابود کردن دانشمند دیوانه که خود را مالک جسم و روح ماشین‌هایش می‌داند و همچنین رها کردن جوان خام که تنها ظاهر ماجرا را می‌بیند، درواقع نمادی از قیام زنان دربرابر نظامی است که از آنها بهره کشیدند درست مثل اینکه آنها ماشینی باشند تنها برای فراهم کردن آسایش مردان. برای همین است که صحنه پایانی فیلم، جایی که آوا (که نامش طنین نام ایو (حوا) را دارد) با قطعات دیگر روبات‌های زن تن خود را ترمیم می‌کند حالتی تمثیلی به خودش می‌گیرد (و مشخص می‌شود چرا نام فیلم اکس ماکینا و برگرفته از اسطوره یونانی «دی‌یِس اکس ماکینا» یا همان «ایزد دستگاه» یا «امداد غیبی» است) و جایگاهی متمایز برای «اکس ماکینا» خلق می‌کند. «اکس ماکینا» فیلمی نیست که بشود راحت تماشایش کرد، سکوت مرگباری دارد که انگار فقط برای تفکر بیننده طراحی شدند، نور و رنگ‌پردازی‌اش با تاکید بر رنگ قرمز بیشتر به حالت وهم و ناآگاهی مردان فیلم تاکید می‌کند و موسیقی پست‌مدرنش نمی‌گذارد بیننده لحظه‌ای آرامش داشته باشد. اگر کوبریک زنده بود احتمالا «اکس ماکینا» را بیشتر از «هوش مصنوعی» به ذهنیت خود نزدیک می‌دید.

این مطلب پیش از این در مجله 24 منتشر شده است

Total Views: 1094 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *