«تو خوابی نیکول» داستان پرسه‌ها و تنهایی‌های دختری جوان است در شهری کوچک در کانادا که انگار کسی در خیابان‌هایش نیست و آدم‌هایش هم انگار از دنیایی دیگر آمدند. نیکول دختری است که هیچ رابطه محکم و آینده‌داری با کسی ندارد و تنها دوستش ورونیک است که او را تشویق می‌کند تا با پیدا کردن دوستی جدی، بتواند زندگی‌اش را تغییر دهد. پدرومادر نیکول برای سفر خانه را به او می‌سپارند و در این بین برادر نیکول به همراه گروهش برا ضبط موسیقی به خانه می‌آید. «تو خوابی نیکول» همین است، همین چندخطی است که تعریف شد و راستش هیچ اتفاق خاصی در فیلم رخ نمی‌دهد و هیچ گره‌گشایی و گره‌افکنی در فیلم وجود ندارد. فقط نیکول را می‌بینیم که روز و شب، در خیابان‌ها پرسه می‌زند، با آدم‌های مختلف روبرو می‌شود و چندکلامی با آنها صحبت می‌کند، اما نه این حرف‌ها ذره‌ای از دیالوگ‌های روزمره فراتر نمی‌رود. انگار نیکول در حالتی خلسه‌وار باشد و رفت و آمدهای او و برخوردهایش با آدم‌ها در حباب ذهنی رخ دهند. فیلم جدید استفان لافلور، البته فقط یک تجربه مینیمال در روایت نیست، خرده داستان‌های فیلم به مرور شکل می‌گیرند و آرام آرام به نقاط اوج خویشتن‌دارانه خود می‌رسند (نمونه‌اش قهر و آشتی با ورونیک است)، اما لافلور آنقدر این خرده داستان‌ها را آرام و یک‌دست پیش می‌برد که برای لحظه‌ای هم که شده حس نمی‌کنی قرار است در این فیلم اتفاقی رخ دهد. گویی بی‌اتفاقی اصلا موضوع فیلم باشد، مگر در زندگی نیکول چه اتفاقی ممکن است رخ بدهد؟ او زندگی معمولی را در شهری معمولی دنبال می‌کند و با آد‌م‌های معمولی دوروبرش روزگار می‌گذراند. اما این پوسته فیلم است و احساسی است که در بیست دقیقه ابتدایی فیلم به آدم دست می‌دهد، احساسی که مدام نهیب می‌زند این هم یک فیلم دیگر است درباره دختران مجردی که دوست دارند وارد رابطه‌ای جدی شوند. اما فیلم به مرور این پوسته واقع‌گرا را کنار می‌زند و کم کم المان‌هایی سوررئال وارد داستان می‌شود و این چیزی است که فیلم استفان لافلور را از نمونه‌های مشابه مثل «فرانسس ها» نوآ بامبک و یا «اسلکرها» ریچارد لینک‌لیتر جدا می‌سازد. «تو خوابی نیکول» هم سیاه و سفید بودنش و هم تمرکزش بر زندگی دختری ساده که هیچ رابطه عمیقی در زندگی‌اش ندارد یادآور «فرانسس ها» است و خرده داستان‌هایش با اتکاء به شخصیت‌هایی که به مرور متوجه عجیب بودن‌شان می‌شویم «اسلکرها» را به خاطر می‌آورد اما فیلم راه خودش را از آنها جدا می‌کند و این جدایی با بی‌خوابی‌های نیکول شروع می‌شود. نیکول انگار آشوبی در دل دارد که هیچ بروز بیرونی ندارد، شاید بشود گفت دلهره‌ای که درون اوست باعث می‌شود اینقدر ظاهر خونسرد داشته باشد، این ناآرامی باعث شده شب‌ها خوابش نبرد، ناآرامی که فیلمساز قصد واکاوی آن را ندارد و آن را به عنوان صفت شخصیت خودش تلقی کرده است. نیکول در بی‌خوابی‌هایش از دور زندگی آدم‌هایی را می‌بیند که زندگی عجیب‌تر از او دارند، از خانم همسایه‌ای که شب‌ها با جاروبرقی سگش را دنبال می‌کند تا زیر پایش را تمیز کند تا مردی که هر شب مسیری مشخص را با ماشین دور می‌زند شاید پسر کوچکش خوابش ببرد. نیکول در این بی‌خوابی‌ها و شب‌گردی‌ها سکوت و تنهایی را هم تجربه می‌کند. سکوت و تنهایی آرامش‌بخشی که انگار بیش از خوابیدن به کارش می‌آید. تنهایی اصلا جزء جدایی‌ناپذیر از نیکول است. او در فروشگاهی کار می‌کند و در یکی از سکانس‌های جذاب فیلم می‌بینیم که تمامی همکارهای نیکول دچار معلولیت ذهنی بودند و تازه موفق شدند موجب بیکاری او شوند. او در کنار ورونیک و گروه موسیقی برادرش هم تنهاست؛ رابطه تلخی با برادرش ندارد اما صمیمیتی هم بین آنها نیست. از طرفی نمی‌تواند به درامر گروه برادرش هم نزدیک شود و این ورونیک است که با درامر دوست می‌شود چون شروشور دارد. نیکول تنهاست و برای همین هم هست که بالاخره متوجه می‌شود تنها کسی که درکش می‌کند مارتین است، پسری 10 ساله که صدای مردی سی ساله را دارد و رفتارش هم بزرگ‌سالانه است، انگار مردی در بدن یک کودک باشد. دوستی نیکول و مارتین، یک دوستی کاملا انسانی است و هرچند قرار نیست این دوستی ادامه‌ای داشته باشد اما منجر به ترک خوردن پوسته تنهایی نیکول می‌شود و پایان فیلم و فوران آب استخر را به دنبال دارد که انگار تمثیلی است از تخلیه روحی نیکول از همان دلهره‌ای که دلیلش نامشخص بود. «تو خوابی نیکول» داستان بیدار شدن نیکول است، داستان گذر او از مرحله دلهره در زندگی و گام گذاشتنش به دنیای بزرگسالی، فیلمی که با نماهای تخت سیاه و سفید، دیالوگ‌هایی از جنس حرف‌های محاوره روزانه و پرهیز از هر گونه درام‌پردازی کلاسیک سعی می‌کند این دگرگونی را به شکلی متفاوت تصویر کند و موفق هم می‌شود. برای همین هم هست که «تو خوابی نیکول» به مرور از نوآ بامبک و ریچارد لینک‌لیتر فاصله می‌گیرد و به فیلمی بدل می‌شود که روی مرز سینمای سوررئال و سینمای مدرن گام برمی‌دارد و در لحظاتی خاطرات خوش پرسه‌های شخصیت‌های سرگشته فیلم‌هایی از موج نو را به خاطر می‌آورد اما بیش از هر چیزی امضای دنیای فیلمسازی استفان لافلور را بر خود دارد که با فیلم‌هایی مثل «قاره‌ای، فیلمی بدون اسلحه» و «زمین‌های آشنا» موفق شده دنیای متفاوت خودش را خلق کند؛ دنیایی که در آن همه چیز طبیعی و واقعی است و کند اما هر لحظه امکان دارد رویدادی سورریال همه چیز را عوض کند.

توخوابی نیکول
Tu Dors Nicole
کارگردان: استفان لافلور
بازیگران: جولیان کوته، کاترین سن لارن

Total Views: 1191 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *