ژولیو برسان از کمترشناخته‌شده‌های سینماست، از کشوری که روزگاری موج نوی سینمایش خیلی سروصدا راه انداخت: برزیل. سینما نوو (Cinema Novo) اصطلاحی بود که برای این سینما به کار می‌برند و منظور از آن جنبشی بود که در دهه‌های پنجاه و شصت میلادی در سینمای برزیل پا گرفت و دو فیلمساز مطرح آن گلوبر روشا و نلسون پریرا دوس سانتوس بودند که اولی بخت بلندتری داشت و کارهایش بیشتر دیده شده و دومی در صفحات تاریخ سینما نامش به درستی دیده نشد.

شعار اصلی فیلمسازان این جنبش که تا دهه هفتاد میلادی دوام آورد «یک دوربین در دست و یک ایده در ذهن» بود. درست در همین دوران جنبشی دیگر هم در سینمای برزیل رونق گرفت که «سینمای حاشیه» (Cinema Marginal) نام داشت. دلیل پیدایش این دو جنبش برمی‌گردد به سانسور و خفقانی که سینمای دولتی برزیل بر فیلمسازها حقنه کرده بود. دو جنبش جدید فقط در مخالفت با سینمای دولتی مشترک بودند وگرنه به شکلی دشمن هم به شمار می‌رفتند. سینما نوو با وجود تجربه‌گرایی‌اش به ادامه پیوند با مخاطب و سینمای متکی به قصه (در حداقلی‌ترین شکل ممکن) اعتقاد داشت و «سینمای حاشیه» بطور کلی هر پیوندی را فراموش می‌کرد و نقطه نهایی رادیکالیسم بود.

یکی از فیلمسازهای مهم سینمای حاشیه ژولیو برسان است. فیلمسازی که از اواخر دهه 1960 فیلمسازی را شروع کرد و کارنامه بسیار بلندبالایی دارد. فیلمسازی که اصلا عجیب نیست فیلم‌های خیلی محدود در دسترس بودند و هستند، اغلب کیفیت‌های خوبی ندارند، و مهم‌تر اینکه درک و نزدیکی به آنها بسیار دشوار است. برسان در دهه 1970 به اوج شهرتش (اگر بشود از این کلمه استفاده کرد) رسید و بعد با افول سینما نوو و سینمای حاشیه تقریبا به فراموشی سپرده شد اما به فیلمسازی ادامه داد. حتا در منابع انگلیسی‌زبان هم کمتر می‌شود چیزی درباره او پیدا کرد (یکی از مطالب مفید و مختصر را چند سال پیش آرون کولتر برای سایت اند ساوند نوشته است).

برسان اما بدون اهمیت دادن به این مسائل به فیلمسازی ادامه داد، همچنان در برزیل با احترام با او برخورد می‌شد تا اینکه در سال 2001 با فیلم «روزهای نیچه در تورین» به جشنواره ونیز رفت و این آغاز کشف دوباره او در جشنواره‌های جهانی بود. «کلئوپاترا» (2007) دیگر فیلم مهمش در این سالها بود و منزلگاه بعدیش جشنواره فیلم لوکارنو بود و هست که سه فیلم بلند اخیرش یعنی «تربیت احساسات» (2013)، «بچه» (2015) و «بدوی» (Beduino / 2016) را به نمایش گذاشته است.

«بدوی» تازه‌ترین فیلم این فیلمساز به معنای واقعی متفاوت فیلمی دشوار است، کنار آمدن با آن سخت است و درک تمامی ارجاع‌های آن و فهم آن تقریبا غیرممکن است. فیلم با تصاویری آغاز می‌شود که از پشت ورقی با سوراخی شبیه سوراخ کلید گرفته شده و عوامل پشت صحنه فیلم را در حال آماده شدن برای گرفتن فیلم می‌بینیم. بعد وارد دنیای فیلم می‌شویم؛ دنیای زن و مردی که همه چیزشان در رمز و راز استو اپیزودهایی از دیالوگ‌های طولانی، قدم زدن‌های آنها و یا بازی‌های آنها را دنبال می‌کنیم.

این قطعات مکالمه و بازی هم ما را با این دو آشناتر می‌سازد و هم بیگانه‌تر، هم از رازهای آنها پرده برمی‌دارد و هم به معمای آنها می‌افزاید. تجربه‌گرایی برسان در این فیلم انتها و حدومرز نمی‌شناسد. گاه حس می‌کنیم زن و مرد دارند قطعاتی از کتاب‌هایی که خوانده‌اند دوباره تکرار می‌کنند و حرف‌هایشان ربطی به هم ندارد. در نهایت تجربه آوانگارد برسان در این فیلم به مانند دیالوگی می‌ماند درباره زندگی و هنر، شعر و ادبیات، خیال و واقعیت. فیلمی که از فانتزی و سوررئالیسم همانقدر بهره می‌برد که از شکستن قوانین رایج سینما.

«بدوی» نمونه غایی تجربه‌گرایی در سینما در چند سال اخیر است، فیلمی است که اگر از جریان اصلی سینما خسته شدی و حتا فیلم‌های جشنواره‌ای هم دیگر مفری برای بیننده نباشد، می‌تواند «تُست» مناسبی باشد برای رفتن به دنیای فیلمسازی که مدام در حال کشف و بازی است و اینکه چقدر دلتان بخواهد وارد بازی او شوید به خودتان و آستانه صبر و شکیبایی‌تان دارد. برسان فیلمسازی است که کارهایش کاری می‌کنند که حس کنی دیوید لینچ، آلخاندرو خوروفسکی و پیتر گرین‌اوی فیلمسازهای قابل فهمی هستند و فکر کنم همین برای تشویق کشف سینمای او (این روزها فیلم «بچه» با کیفیت مناسب در دسترس قرار گرفته و برخی کارهایش در یوتوب موجود هستند) کافی باشد.

این مطلب پیش از این در مجله هنروتجربه منتشر شده است

Total Views: 1002 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *