حتی در یک ارزشیابی شتابزده هم عیار واقعی برخی فیلم‌ها را می‌شود سنجید؛ «ماجان» ساحته رحمان سیفی آزاد و «دریاچه ماهی» ساخته مریم دوستی، هر دو بی‌عیار هستند، فیلمنامه‌هایی کلیشه‌ای دارند، در تمامی دام‌های ملودرام سقوط می‌کنند، در اجرا نپخته هستند و در نهایت فیلم‌های بی‌خاصیت و فراموش‌شدنی هستند. «ماجان» در این بین وضع بدتری دارد، حتا اگر در همان ابتدای فیلم تصمیم بگیریم کاری به این نداشته باشیم که در خانه وقتی پسرک با عجله وارد می‌شود در یک نما باز است و در نمایی دیگر بسته، فیلم باز هم راه نجاتی ندارد و ضربه نهایی را خودش با موسیقی سرسام‌آور صحنه‌های سوزناکش و استفاده ابزاری از کودک عقب‌مانده فیلم و تاکید بر او برای سوزاندن دل تماشاگر و گرفتن نماهای بسته از چهره درهم‌شده او در حالی که آب از گوشه لبش جاری است، به خودش وارد می‌کند. «ماجان» فیلم عصبی‌کننده‌ای است که باز هم معنای هیئت انتخاب را زیر سوال می‌برد. «دریاچه ماهی» هم دست کمی از «ماجان» ندارد با این تفاوت که کمدی ناخواسته است و اگر تا آخر تماشایش کنی، حداقل از کمدی ناخواسته‌اش لبخندی بر لبت آمده. فیلم بیشتر شبیه یکی از اپیزودهای کش‌آمده‌ی سریال «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» است و در توصیفش همین بس که رزمنده سابق که از قضا قدرت شهود دارد، به پسر جوان پول‌دوستی می‌گوید دوروبرت را آشغال پر کرده، خودت را پاک کن. پسر هم همان شب خواب می‌بیند در میان آتش و کیسه‌های زباله گرفتار شده، از خواب می‌پرد و متنبه چیزی که دورش است و رنگی از خلاف دارد در کیسه زباله می‌ریزد و مادروخواهرش هم با ذوق تماشایش می‌کنند. فیلم پر است از این درس‌های گل‌درشت اخلاقی و البته هلی‌شات‌های ذوق‌زده فراوانی که هیچ کارکرد دراماتیک و زیبایی‌شناسانه‌ای ندارند.

«ویلایی‌ها» اولین فیلم منیر قیدی را می‌شود جدی گرفت هرچند از سوژه نوی خود و امکانی که در اختیار دارد استفاده نمی‌کند. فیلم را می‌شود تا پایان دید اما همین پایان است که درواقع باعث می‌شود به فیلم به عنوان اثری ناقص نگاه کنی. در پایان فیلم عکس‌هایی واقعی از زنان ویلایی (همسران و مادران رزمندگانی که در خانه‌های ویلایی در اندیمشک ساکن بودند) روی پرده می‌بینی که نه تنها دلخراش هستند بلکه صدبرابر فیلم تاثیر دارند. در یکی از این عکس‌های کودکی روی جایی شبیه خاکریز پشت یک کلاشنیکف نشسته است. فیلم هرگز تصویری به این تلخی و تاثیرگذاری از جنگ و تاثیرش بر آنهایی که پشت جبهه هستند ارائه نمی‌کند، دلیلش هم به فیلمنامه برمی‌گردد تا کارگردانی و بازی‌ها. فیلمنامه‌نویسان با وجود فرصت خوبی که داشتند به جای طراحی شخصیت دنبال تیپ‌ها رفتند؛ دختر شهری کارمند نادان، دختر معتقد همه‌چیزدان و مهربان و مادرشوهر/مادربزرگ فهمیده و آینده‌نگر. افتادن به این دام در بخش‌های بسیاری از فیلم، استفاده از موسیقی کوبنده برای زیر سلطه گرفتن احساسات تماشاگر و ایجاد تعلیق‌هایی که توام با رودست زدن است (مثلا همانجایی که فکر می‌کنیم شوهر طناز طباطبایی یا همان پسر ثریا قاسمی شهید شده) بیش از هرچیزی از قدرت فیلم کم می‌کنند. با این حال توجه فیلمساز به زندگی روزانه این زنان، سرک کشیدنش به فضاهای تازه مثل رختشویخانه بیمارستان رزمندگان و آن صحنه نهایی که دو قطب مخالف زنانگی فیلم روبه‌روی هم می‌نشینند و بالاخره دردودلی می‌کنند فیلم را تحمل‌پذیر می‌کند.

«نگار» رامبد جوان فیلمی جسورانه است؛ چون از فضاهای رایج سینمای این روزها یعنی فیلم جشنواره‌ای ساختن، فیلم فرهادی‌وار ساختن، فیلم سفارشی ساختن و ملودرام بی‌مصرف ساختن فاصله می‌گیرد و سعی می‌کند تریلری معمایی/جنایی در حال و هوایی ذهنی و توهمی باشد. از این نظر، «نگار» فیلمنامه جسوری دارد، ایده‌های خوبی هم دارد و کمی هم هوشمند است (مثلا استفاده‌ی خوب و غیرکلیشه‌ای از شخصیت کارآگاه)، رفت و برگشت‌هایش در زمان درست از آب درآمده و تغییر هویت نگار و پدرش هم تا حدود بسیاری تماشایی است. درواقع همین که فیلم موفق می‌شود فضای توهمی و معمایی خودش را تثبیت کند و موجب خنده نشود، برای فیلم موفقیت است. اما ضربه‌ای که فیلم وارد شده یکی در بخش اجراست، مثلا در فیلمبرداری برخی صحنه‌ها که لغزش‌های بی‌موردی در حرکت دوربین حس می‌شود، چندجایی در تدوینی است که سکته دارد (مثلا صحنه چاقو خوردن شخصیت آتیلا پسیانی) و کاستی‌هایی که در پرداخت شخصیت‌های فرعی مخصوصا شخصیت مادر نگار و عموی نگار به چشم می‌خورد. «نگار» الگویش را از فیلم‌های غیربومی گرفته، برای همین بازی اگزجره‌ی مانی حقیقی در نقش بهتاش با این تصور پذیرفتنی می‌شود، او کاریکاتور یک جنایتکار است، اما فیلم یک کاریکاتور از فیلم‌های جنایی نیست و با همه افت‌هایی که می‌کند و بعضا به تکرار پیچ‌های داستانی می‌افتد، فیلم سرگرم‌کننده‌ای که می‌شود تا انتها دیدش و همین که تم اصلی که کریستف رضاعی برای فیلم ساخته در گوشت بپیچد، یعنی فیلم در این سینمای بدون توان در تعریف قصه و تکراری، موفق عمل کرده و تا نزدیکی یک فیلم خوب پیش رفته.

روز سوم جشنواره، باز هم اتفاقی رخ نمی‌دهد. «آباجان» هاتف علیمردانی تنها به لطف بازیگرانش است که تا انتها می‌شود مدت زمان کوتاهش را تحمل کرد. فیلمی بدون قصه که مدام آدم‌هایش با هم دعوا می‌کنند تا زمان پر شود و کلی اتفاق‌های ریزودرشت بی‌اهمیت رخ می‌دهد تا تماشاگر فرصتی برای فکر کردن به فیلمنامه سرهم‌بندی‌شده علیمردانی نداشته باشد. اگر برای حضور درخشان فاطمه معتمدآریا نبود، می‌شد بعد از یک ربع، سالن را ترک کرد، اما در همین یک ربع، این بهترین بازیگر زن سینمای ایران پس از انقلاب جوری شما را گرفتار بازیش می‌کند که برای بیشتر دیدن او هم که شده این فیلم را تا انتها تماشا می‌کنی. «آباجان» به اندازه «هفت ماهگی» فیلم بد و آشفته‌ای است و فقط بازیگرانش هستند که آن را تا انتها سرپا نگه می‌دارند (جدا از معتمدآریا، بازیهای فریبا متخصص، شبنم مقدمی، حمیدرضا آزرنگ و سعید آقاخانی هم قابل قبول است).

«کوپال» ساخته کاظم ملایی فیلمی بود که با انتظار بسیار به تماشای آن نشستم، اما انتظارم برآورده نشد. فیلمی که با موضوع بقای انسان پیش می‌رود و استعاره‌های مختلفی هم از دنیای شکار و شکارچی دارد، چون شخصیت اصلیش یک متخصص حیوانات بوده که اسم و رسمی هم داشته و حالا یک شکارچی بی‌رحم شده که دیگر زن کتابخوان و نویسنده‌اش را درک نمی‌کند. دکتر کوپال فیلم، خودش را در دژی اسیر کرده، در تن فربه و سنگینش اسیر کرده، در وابستگی به هایکو (سگش) اسیر کرده، و این اسارت خودخواسته، مثل میله‌های زندان دوروبرش را گرفته، ولی متوجه این اسارت نیست و باید از نظر فیزیکی واقعا اسیر شود، اسیر این زندگی شود و برای رهایی از آن تاوان سنگینی دهد. درواقع فیلم از نظر روایی مسیر درستی را پیش می‌گیرد و هرچند در لحظات بسیاری یادآور «127 ساعت» دنی بویل است، اما اگر از این تاثیرپذیری بگذریم؛ «کوپال» جذابیت‌های تکنیکی هم دارد که نقطه قوت اصلی فیلم است، ملایی در تصویرپردازی بسیار موفق است، استفاده‌اش از اسلوموشن هرچند لحظاتی افراطی می‌شود اما در مجموع به‌جاست، ترکیب قاب‌ها و چیدمان آنها در کنار هم و چگونگی ربط دادن نماها به هم را بلد است. درواقع ملایی در فیلم اولش که انگار ساختش هم پردردسر بوده، آدم را دلزده نمی‌کند، شاید انتظاری که از با توجه به فیلم‌های کوتاهش را داشتیم برآورده نکند اما ناامید نمی‌شوی و شخصا فکر می‌کنم تدوینی دوباره و کوتاه کردن فیلم می‌تواند کمک بسیاری به آن کند.

همیشه برای علیرضا داودنژاد احترام قایل بودم، برای کسی که بچه سینماست و همیشه منتظر دیدن فیلم‌هایش بودم و هستم و خواهم بود. داودنژاد حتا وقتی فیلم‌های خوبش را هم نمی‌سازد مثلا «هشت پا» یا «ملاقات با طوطی» باز هم لحظاتی در فیلمش دارد که در ذهنت بماند و مهم‌تر از همه شوری سینمایی در فیلم‌هایش هست که حتا تجربه‌های عجیبی چون «مرهم» و «کلاس هنرپیشگی» را با وجود فقدان یک‌دستی و بالاوپایین‌هایشان به تجربه‌های دیدنی بدل می‌کند. این شور سینمایی و این میل به تعریف یک قصه با ابزاری که در اختیار دارد همیشه برایم محترم بوده و حالا «فِراری» هم در همین کلاس فیلم‌هایی که بالاوپایین دارند قرار می‌گیرد و قصه ساده‌اش درباره دختر شهرستانی که از خانه فرار کرده تا یک فراری را در تهران ببیند به دل می‌نشیند، هرچند فیلم در گره‌گشایی بیش از حد لحن نصیحت به خود می‌گیرد و اگر برخورد شخصیت محسن تنابنده با خانواده دختر فراری نبود، این حد از نصیحت را نمی‌شد پذیرفت. «فراری» جاهای ناموفق است که وارد بازی کلیشه‌ای و پوسیده تهران مخوف و شهرستانی‌های ساده‌دل و مهربان می‌شود و جاهایی موفق است که روی مکالمات به ظاهر بداهه دو شخصیت اصلی با بازی ترلان پروانه و محسن تنابنده تمرکز می‌کند، هر دو بازیگر کار خود را خوب انجام دادند و تنابنده یک‌تنه موفق می‌شود این قصه‌ی آشنا را دوباره شنیدنی کند. «فراری» در همین ارزشیابی شتابزده هم – با وجود پژواک‌هایی گاه دلپذیر و گاه نچسب از «راننده تاکسی» و یادآوری ناخوشایند از ساده‌انگاری «بوتیک» در پرداخت شخصیت دختر و کاراکتر تیپیکی که محمدرضا داودنژاد نقشش را بازی می‌کند – کاری می‌کند که باز هم منتظر فیلمی از علیرضا داودنژاد بمانم.

Total Views: 1274 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *