زایش تراژدی – تولد و تولد دوباره در سینمای گاسپار نوئه

یک) جایی در انتهای فیلم و ابتدای داستان «بازگشت ناپذیر»، الکس (با بازی مونیکا بلوچی) در دستشویی نشسته و تست بارداری در دستش است با شک به آن نگاه می‌کند، بلند می‌شود، راه می‌رود و از راهرویی کوچک می‌گذرد و به اتاقی با پنجره سرتاسری می‌رسد و روی مبلی می‌نشیند، نتیجه تست بارداری معلوم شده، الکس می‌خندد، خیلی ریز و همراه با شرم و دستش را جلوی دهانش می‌گیرد نکند کسی صدای این خنده و شادی را بشنود، خوشحال است انگار بهترین اتفاق زندگی برایش افتاده. به پشتی مبل تکیه می‌دهد و لبخند محو می‌شود و ترسی وجودش را می‌گیرد، ترسی که عمیق نیست و انگار بیشتر ناشی از ابهام و عدم قطعیت روزهای آینده است. این حالت الکس در این لحظه خاص از فیلم که معنای استعاری عنوان فیلم را عینیت می‌بخشد، این لحظه جادویی که اساس فیلم بر آن بنا شده و فُرم فیلم را هم شکل داده است کیفیتی همچون لبخند ژوکوند و آن انحنای اسرارآمیز لب‌های او را در نقاشی «مونالیزا»ی لئوناردو داوینچی دارد. دوربین که بسیار آرام بوده، حالا بعد از درنگی بر پیکر الکس که دست‌هایش را روی شکمش قرار داده در حرکتی دورانی سقف خانه را درمی‌نوردد و وقتی دوباره آرام می‌گیرد – و در این میان خیلی سریع از پوستر «2001: یک ادیسه فضایی» با عکسی از جنین معروف آن فیلم گذشته – الکس را می‌بینیم قبل از آگاه شدن از بارداری، در لباسی سفید با گل‌های رنگارنگ شاد که روی همان مبل آرمیده و دست‌هایش همان حال قبلی را دارد انگار در انتظار تولدی باشد. بعد از این سکانس ماندگار پایانی است که در مقابل سیاهی مطلق باقی فیلم قرار می‌گیرد؛ آنجایی که الکس در میانه چمنزار پارکی دراز کشیده و کتاب می‌خواند و دوروبرش سروصدای شادی و زندگی در جریان است، انگار دنیا می‌تواند برای همین «مومنت‌ها» جایی برای زندگی باشد. «بازگشت ناپذیر» دومین فیلم بلند گاسپار نوئه درباره یک تولد نفرین‌شده است، درباره نکبتی است به نام دنیا که هیچ لحظه‌ای اجازه نمی‌دهد با آرامش و رهایی در چمنزارش دراز بکشی.

دو) الکس در انتهای «بازگشت ناپذیر» در چمنزار «زمان در بوته آزمایش» نوشته جی. دبلیو. دان را می‌خواند – کتابی درباره اینکه همه چیز از پیش نوشته شده و آن تونل قرمزی که الکس در خواب دیده بود می‌تواند همان جایی باشد که عدم و هستی او را رقم خواهد زد. در این کتاب درباره خواب‌های پیشگویانه صحبت شده، اینکه در خواب روح می‌تواند به گذشته و آینده برود و وقایع رخ داده و رخ نداده را ببیند. ترکیب این ایده با عصاره‌ی متن «کتاب تبتی مردگان» درباره تولد دوباره و سرگردانی ارواح پس از مرگ و کشیدن زجر دوباره‌ی زیستن، شاکله‌ی «به ورطه گام بگذار» را شکل داده. این بار فُرم به شکلِ افراطی «بازگشت ناپذیر» از انتها به آغاز نیست اما باز هم روایتی است از مرگ به تولد، فیلم با شرح نیم ساعته یک مرگ آغاز می‌شود و باقی چیدمانی است برای رسیدن به سکانس کلیدی فیلم یعنی تولد اسکار (شخصیت اصلی فیلم که پس از مرگ روحش به پرواز درآمد). روحی که پس شاهد بودن زندگی خودش از گذشته تا امروز و مرگ دلخراشش، دوباره چشم در آغوش مادرش می‌گشاید شاید این بار زندگی جور دیگری رقم بخورد، اگر دوباره تصادفی ناگهانی و مرگبار همه چیز را بر هم نزند و اسکار و خواهرش لیندا بتوانند در پارک رو به خورشید بنشینند و از زندگی بگویند. اگر «بازگشت ناپذیر» ماجرای یک تولد ویران بود، «به ورطه گام بگذار» روایت یک تولد دوباره است و اگر فیلم اول نوئه به نام «تنها علیه همه» اجازه نمی‌داد جدای از بحث فرمی، نخ تسبیحی میان دو فیلم اول او پیدا کرد و اگر چیزی هم پیدا می‌شد آنقدر محکم و قابل اتکاء نبود، اما در این فیلم سوم آشکار می‌شود تولد و زیستن و البته مرگ دغدغه‌ی اصلی این کارگردان است. کارگردان حیات را به شکل جهنمی گریزناپذیر تصویر می‌کند که آدمی در آن دچار تهوع و سرگیجه است، مثل موجودی بی‌مقدار به این سوی و آن سوی می‌رود بدون اینکه اثری از خودش بر جای بگذرد و در انتها هم زیر پا له می‌شود –عجیب نیست که اسکار در توالت می‌میرد – و دوباره به دنیا باز می‌گردد تا همین چرخه نکبت و بدبختی را تکرار کند. «به ورطه گام بگذار» از نظر تماتیک شاید مهم‌ترین کار نوئه تا به امروز باشد، بیانگر و خلاصه تمامی چیزهایی است که در فیلم‌های بلندش به دنبالشان رفته و از این نظر جایگاهی ویژه در کارنامه فیلمساز دارد هرچند شیوه روایی هذیانی – با احتیاط جریان سیال ذهنی – فیلم و ناتورالیسم آن برای هر مخاطبی قابل درک نیست.

سه) خیلی راحت می‌شود گفت «عشق» یک تفنن مذبوحانه در اروتیسم است. جمله‌ای بسیار ساده و رفع تکلیف از فکر کردن به فیلمی سهل و ممتنع مخصوصا وقتی در کارنامه نوئه به آن نگاه کنی. «بازگشت ناپذیر» و «به ورطه گام بگذار» امکان تولد و تولد را مطرح کردند و «عشق» پذیرفتن تولد را موضوع خود قرار می‌دهد. فیلم در نگاه اول داستان یک رابطه عاشقانه یادآور «خیالباف‌ها»ی گیلبرت اَدر و برناردو برتولوچی است با این تفاوت که یک مرد بین دو زن قرار گرفته باشد. اما فیلم درواقع ماجرای پذیرفتن تولد و تغییر نقش انسان پس از تولد یک کودک است. مورفی، شخصیت اصلی فیلم (نام مورفی کاملا عامدانه و با همان زنگ طنازانه‌ای که یادآور قانون مورفی است انتخاب شده) از این محبوبه به سوی آن محبوبه می‌رود، مثل آونگ میان آنها در نوسان است و بودن با هیچ کدام برای او شادی تمام عیار نمی‌آورد و آن مومنت یوفوریایی که در جست‌وجویش است رقم نمی‌خورد. این سردرگمی – شبیه سردرگمی روح اسکار در «به ورطه گام بگذار» – به تناوب برایش نشئگی و خوشی زودگذر و فریاد و دعوا و نفرت به دنبال دارد تا وقتی در سکانس پایانی فیلم در وان حمام نشسته و گریه می‌کند و آبی که از دوش سرازیر شده اشک‌هایش را شسته و برده و در لحظه‌ای جادویی در اتاق حمام باز می‌شود و بچه‌اش پیش او می‌آید و مورفی او را در آغوش می‌کشد. این سکانس ترجمان بصری آشتی مورفی با دنیای پیرامونش، با الکترا و اومی (هر دو نام انعکاسی تاریخی دارند) است. اینجا مورفی زندگی دوباره را در آغوش گرفته و نوئه از امکانِ تولد و تولد ما را به پذیرش تولد رسانده، ایده اصلی نوئه برای پذیرش تولد اما برخلاف آنچه همیشه در کارنامه‌اش انتظار داشتیم خون و مرگ و نفرت و دوربینی با حرکات سرسام‌آور نیست. برخلاف گذشته در نگاه نوئه پذیرش تولد تنها با حرکات نرم دوربین و نماهای تعقیبی مورفی با اومی یا الکترا و صحبت‌های طولانی و مغازله آنها ممکن است. اینجا حتا دعواها و جدایی‌ها هم رنگ و بویی عاطفی دارند و دیگر لحن تهدیدگرانه‌ی دو فیلم قبل در آنها احساس نمی‌شود و برای همین هم «عشق» سانتیمانتال‌ترین فیلم نوئه، بدون ذره‌ای از بار منفی این کلمه است.

چهار) دشوارترین لحظه تولد خود فرآیند زاده شدن است. نوئه در «بازگشت ناپذیر»، «به ورطه گام بگذار» و «عشق» پیش و پس زاده شدن و گام گذاشتن به هستی را تصویر کرده است و در همگی این فیلم‌ها نیز عنصر ویرانگر گذر زمان و امکان‌های ایستادگی دربرابر آن را – عشق و صمیمیت یا تناسخ و تولد دوباره – مطرح بودند و حالا در «کلایمکس» زمانش رسیده که این دایره باز را ببندد. «کلایمکس» درواقع تکمیل‌کننده سه فیلم قبلی و کامل‌ترین آنها در پرداختن به موضوع تولد و زیستن است. قصه دو خطی فیلم را کنار بگذارید، هر کسی می‌تواند آن را بفهمد: یک گروه رقص مهمانی برپا کردند و در این بین یکی خواسته آنها را مسموم کند و توهم ناشی از جنس بد کار آنها را به جنون می‌کشد. واقعا قرار نیست بیش از نود دقیقه فقط شاهد نعره و فریاد گوشخراش باشیم. یادمان باشد که «بازگشت ناپذیر» فقط داستان یک انتقام از ته به سر نبود، «به ورطه گام بگذار» رولرکاستر سواری در «هتل‌های عشق» توکیو نبود و «عشق» هم اِتودی در تنانگی نبود. برای اینکه ببینیم «کلایمکس» هم تنها قصه یک جنون دست جمعی نیست – و حتا اگر هم باشد تصویری دقیق و درست است از شیوع ویروس‌گونه جنون و هیستیری – و روایت یک زایمان دشوار و سخت است باید به نمای پایانی فیلم دقت کنیم: آنجایی که سایک قطره در چشمانش می‌چکاند، آن هم صبح پس از وقوع حادثه، وقتی همه یا بیهوش هستند، یا به کام مرگ رفتند و یا بین زمین و آسمان هستند و قطره همچون اشک روی گونه‌هاش می‌غلتد و در نور زیادی که چهره او را گرفته فیلم پایان می‌پذیرد. این همان لحظه یوفوریا است، همان سرخوشی و سرمستی که شخصیت‌های نوئه در دنیای سیاه و تاریک به دنبالش بودند و در «کلایمکس» قصد داشتند با رقص و حرکت تن به آن برسند اما نمی‌دانستند رسیدن به آن بهای سنگینی دارد. ایده استعاری رخ دادن تمام ماجرای فیلم در یک فضای دربسته (بله آشکارا از رَحم صحبت می‌کنیم) و گشوده شدن در این فضا در نماهای پایانی، آنجا که سفیدی برف چشم را می‌زند، تمام سفر شخصیت‌های فیلم را به تشریح یک زایمان دشوار و سخت معنا می‌کند. این برداشت و معناخوانی از فیلم نوئه و کارنامه او شاید به نظر دورازذهن برسد اما واقعیت این است که نخ تسبیحی که کارهای فیلمساز را از ابتدا تا الان و مخصوصا در این چهار فیلم (در اینجا کاری به فیلم‌های کوتاهش و فیلم اول که بیشتر به فرم سینمای او شکل داد و کار آخرش «نور ابدی» که هنوز ندیدم، ندارم) ایده تولد است به شکل‌ها و نتایج مختلفش – از تناسخ گرفته تا سقط شدن و در آغوش گرفتن کودک و در اینجا زایمان – و نوئه در این چهار فیلم ایده تولد و آغاز زندگی را برابر با ایده محنت زندگی و مرگ می‌داند.

پنج) انگار باید این چهار فیلم را در کنار هم ببینیم تا دایره بسته‌ی نوئه که در آن مرگ و تولد را در کنار هم قرار می‌دهد درست و واضح جلوی چشمان ما قرار بگیرند. گاسپار نوئه در مقام فیلمساز تلخ‌اندیش به زندگی عجیب نیست که در طول بیست سال گذشته مدام ما را به «2001: یک ادیسه فضایی» رجوع می‌دهد، به مهم‌ترین فیلمی که در تاریخ درباره زیستن و زندگی و عدم درک هستی ساخته شده است. سینمای نوئه بی‌محابا این عدم درک هستی را، این جنین معلق در فضا را به دیگر سوال مهم هستی یعنی چیستی تولد و مرگ پیوند می‌دهد و خیلی دلپذیر و بعید، میراث‌دار کوبریک در زمانه ما می‌شود (آنهایی که فکر می‌کنند کریستوفر نولان چنین نقشی را دارد در سطح و ظاهر سینما ماندند). هر دو فیلمساز در پی درک معنای بودن و هستی هستند و برای نوئه رسیدن به این درک و آگاهی در موازنه مرگ و تولد نهفته است. حالا دوباره به کارنامه نوئه نگاه کنید، مرگ و تولد دو عنصر جدانشدنی کارنامه او هستند و اغلب هر دو توامان حضور دارند؛ به شکل عینی در «بازگشت ناپذیر» و «به ورطه گام بگذار» و به شکل انتزاعی در «عشق» و «کلایمکس». در «کلایمکس» گاسپار نوئه انگار از بسته شدن این دایره آگاه باشد، با آوردن جملاتی بر تصویر بر این هم‌زیستی ناممکن و البته اجتناب‌ناپذیر تاکید هم می‌کند و دو جمله ویرانگر «زندگی یک ناممکن دسته جمعی است» و «مرگ یک تجربه خارق‌العاده است» پایانی درخورد برای این چهار فیلم در یک بازه تقریبا 20 ساله است. تلخ‌اندیشی نوئه درواقع در این فیلم پایانی، به نقطه نظر اصلی او در برخورد با زندگی و هستی بدل می‌شود. فیلم‌های او به عنوان موجوداتی زنده و ارگانیک در طی این دو دهه هر کدام به شکلی سعی می‌کردند امکان و راه تولد را باز بگذارند؛ اصلا فرم از ته به سر «بازگشت ناپذیر» همراه با امیدی نهفته در شوک و ناامیدی بود، «به ورطه گام بگذار» با تولدی دوباره تمام شد، «عشق» اساسا درباره لذت تنانگی بود و در انتها در قابی سراسر آرامش پایان می‌گرفت. اما نمای پایانی «کلایمکس» و این دو جمله نتیجه‌گیری تلخ نوئه (البته همراه با رگه‌هایی از هزل) پس از دو دهه است. لذت بردن از زندگی یک سراب است و با تولد اولین گام را به سوی مرگ و نیستی برمی‌داریم و در این بین تنها یوفوریا است که هرچند برای مدتی کوتاه، ما را به ورطه دیگری می‌برد، نوئه از آن نبرد معنابخش به زندگی که نیچه حرفش را می‌زد سخن نمی‌گوید برای او در این عصر جدید، تنها سرخوشی می‌تواند نجات‌بخش باشد، تولد آغاز تراژدی تک تک ماهاست و گریزی از آن نیست جز در پناه یوفوریا.

موخره: سینمای گاسپار نوئه دشمن و مخالف زیاد دارد، عجیب هم نیست. نوئه فرزند پیر پائولو پازولینی است، فیلم‌هایش قرار است سیلی باشد به چهره تماشاگر و قرار است مخاطب را از منطقه امن بیرون بکشد و مجبورش کند به قول غربی‌ها نگاهی سخت و دقیق به خودش و کردارش بیندازد. برای آنهایی که نوئه را دوست دارند سینمایش اما سرشار از جذابیت است؛ حرکات دوربین جنون‌آمیزش، تطبیق بصری سینمایش با تجربه دراگ و ارجاع‌هایش به سینما بسیار شیرین و دلپذیر است و هرچند برخورد در این سطح با سینمایش باعث می‌شود درک عمیق و درستی از فیلم‌هایش نداشته باشیم اما هیجان و لذتی گریزناپذیر دارد؛ مثلا در همین «کلایمکس» یکی از نوارهای ویدیوئی دور قاب تلویزیون «تسخیر» آندژی ژوافسکی و دیگری «سوسپیریا» داریو آجنتو است، کتابی درباره مورنائو و کتابی هم درباره فریتس لانگ به چشم می‌خورد و دیگری هم کتاب «نیچه» نوشته اشتفان تسوایگ است و راستی نیچه نبود که گفته بود «انسان‌های والاتر، تنها اکنون است که کوه آینده بشر درد زایمان می‌کشد» و در جایی دیگر نوشته بود «آنكه نديده است آن دستي را نيز كه نوازش‌كنان مي‌كشد، زندگي را خوب ننگريسته است.» (1) انگار وقتش رسیده خوب به سینمای نوئه بنگریم و از غنای فلسفی و پیچیده و گاه متناقض آن زنگار بزداییم.

(1) اصغر ایزدی جیران در متنی کوتاه با عنوان «ستایش نیچه از هنرمند» می‌نویسد: «نمود این به مبارزه طلبی، جسارت و قدرت، دیونیزوس است. خدایی که اوج حرکت است و دشمن خمودگی، تسلیم و تحقیر: خدای رقص. دیونیزوس بی پایان است: می‌رقصد، چون رقص بی‌پایانی، جسم را در فضا نمایان می‌کند. مکان را رَد می‌کند و ذات موسیقی است. حالتی موسیقایی، حالتی قالبی است که بر جان هنرمند در هنگامه آفرینش هنری سایه می‌افکند. هنرمند با روحی دیونیزوسی، جرأت نه گفتن به شرایط موجود و اما آری گفتن برای جنگ با زندگی خشن را دارد. در اینجاست که می توان هنرمند را معادل جانِ آزاده گذاشت.» به نظرم نوئه در «کلایمکس» و دنیای گروه رقصش و سه فیلم دیگر در تلاش بوده دنیایی دیونیزوسی خلق کند برای نه گفتن به پوچی غیرقابل‌تحمل هستی، هرچند بسیار شکاک است و خیلی اهل مبارزه نیست و به جای آن دنبال مومنت رهایی است، همان  لحظات جادویی سرشار از زندگی فیلم‌هایش که با تولد و مرگ گره خورده‌اند.

متنی دیگر درباره گاسپار نوئه را می‌توانید اینجا بخوانید

Total Views: 188 ,