عصر معصومیت – گرگ‌نما ساخته آدریان پانک

«گرگ‌نما» آدریان پانک با توجه به نامش این انتظار را در آدم زنده می‌کند که با فیلمی ترسناک و فانتزی روبه‌رو هستی درباره تقابل آدم‌ها و گرگ‌نماها، اما فیلم درواقع روایتی است از زندگی چند بچه که از اردوگاه کار اجباری گریخته‌اند و در خانه‌ای متروکه در میان جنگل پناه گرفته‌اند. فیلمی درام است درباره‌ی دینامیک روابط این بچه‌ها و تلاش آنها برای بقا در فضایی که گرسنگی و تشنگی روز‌به‌روز به تهدیدی جدی‌تر بدل می‌شود، هر لحظه امکان دارد نیروهای نازی مکان آنها را پیدا کنند و از همه بدتر باید با خطری بسیار خطرناک‌تر دست‌و‌پنجه نرم کنند و آن سگ‌هایی وحشی هستند که دور و بر عمارت می‌پلکند.

آنهایی که در آستانه بلوغ هستند، نماد شک و تردید و حرکت نوسانی میان خیر و شر هستند، سربازهای نازی نماد شر مطلق هستند و سگ‌های درنده نماد یاران شر هستند. از طرفی این خانه در میان جنگل خودش هم با تاریخچه مرموزی که داشته نماد وطن است، وطنی که در جریان جنگی سنگین درحال ویران شدن است. فیلم تاحدودی متکی به این نمادپردازی است، نمادپردازی‌ای که هم به سود فیلم تمام شده و هم به ضررش. درواقع ضربه‌ای که فیلم از این نمادپردازی خورده، به رو و آشنا بودن آن برمی‌گردد و برای همین بخش‌هایی از فیلم به شدت کلیشه‌ای شدند. اما این نمادپردازی آنجایی به سود فیلم تمام شده که در خدمت فضاسازی بوده و پانک با کارگردانی هوشمندانه، استفاده درست از اسلوموشن و ترکیب‌بندی‌های رنگی که بدون توی ذوق زدن به‌شدت کاربردی و بیانگر هستند (مثل آنجایی که سونیا لباس قرمز به تن کرده و به همراه دیگر بچه‌ها در سبزه‌زار نزدیک عمارت وقت می‌گذراند) خلاصه‌ای از آنچه را در جنگ بر مردم لهستان و کشور بر آنها گذشته، در مدتی کوتاه پیش چشم ما تصویر می‌کند.

از این رویه نمادین که بگذریم، آنچه به فیلم شخصیت می‌دهد و آن را به عنوان دومین تجربه فیلمسازش به کاری قابل تامل بدل می‌سازد، تلاش پانک در تصویر کردن درست دینامیک روابط شخصیت‌ها و تلاش دو پسر برای رسیدن به رهبری و مدیریت دیگر بچه‌هاست که این مسئله از طریق یک رقابت فیزیکی و عاطفی تصویر شده است. این رقابت بین ولادک (کامیل پولنیسیاک) و هانس (نیکلاس پژیگودا) شکل می‌گیرد که اول با عینک گردی که به چشم دارد، شبیه بچه درس‌خوان‌هایی است که تمام عمرش به سرکوب و تامین نشدن نیازهایش گذشته و بعید نیست دست به کاری عجیب و خشن بزند و دومی سرشار از هیجان و شوری پنهان در شرم و حیاست که بیشتر متکی به قدرت فیزیکی اندکش است تا سیاستمداری. بین این دو پسر هانکا (با بازی درخشان سونیا میه‌تیه‌لیکا) قرار گرفته، تنها نماد زنانگی در فیلم (اگر از مسئول بچه‌ها در ابتدای فیلم که زنی در آستانه میانسالی است، صرف‌نظر کنیم) است و بیشترین سختی‌ها را هم او تجربه می‌کند و بیشترین آسیب‌ها را هم می‌بیند اما با صبر و شکیبایی دوام می‌آورد. اینکه ولادک و هانس برای نشان دادن خود به سونیا از یک طرف و در دست گرفتن زمام دیگر بچه‌ها از طرف دیگر چه می‌کنند جذاب‌ترین بخش فیلم را شکل داده است، رقابتی توأمان کودکانه و بزرگسالانه که حضور سگ‌های وحشی و محاصره خانه آن را پله‌پله جدی‌تر می‌سازد.

«گرگ‌نما» یک درام روانشناختی عمیق است، اگر لایه نمادینش را کنار بزنی و بخش‌های آشنای ابتدای فیلم را که در اردوگاه کار اجباری می‌گذرد، فراموش کنی می‌بینی که تقابل خیر و شری که در فیلم ترسیم شده و با رقابت بچه‌ها و تغییر توازن قدرت میان آنها معناهای مختلفی پیدا کرده و پایان دور از انتظار فیلم باعث شده «گرگ‌نما» بیش از آنکه به دیگر کارهای جنگ جهانی دوم با تمرکز بر کودکان نزدیک شود، یادآور «سالار مگس‌ها» است و روایتگر قصه‌ی بلوغی دسته‌جمعی است؛ بلوغی بسیار دشوار که در طی آن ولادک و هانس و سونیا به درکی عمیق از دنیای پیرامون و سگ‌های دوروبرشان می‌رسند.

این متن پیش از این در روزنامه سازندگی منتشر شده است

Total Views: 1344 ,