فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on تشویش – درباره فیلم تعقیب می‌کند

تشویش – درباره فیلم تعقیب می‌کند

 فیلم «تعقیب می‌کند» ساخته دیوید رابرت میچل شاید در نگاه اول فیلمی تکراری به نظر برسد مثل بسیاری از فیلم‌های ترسناک نوجوانانه، اما اگر پایان‌بندی فیلم را کنار بگذاریم، این فیلم جمع و جور مستقل پیشنهادهایی می‌دهد که باعث می‌شود آن را به نسبت فیلم‌های ترسناک نوجوانانه دیگر جدی‌تر بگیریم. فیلم داستانی بسیار ساده دارد؛ دلیلی ناشناخته باعث شده که پسری جوان مدام زنی با لباس سفید را در تعقیب خود ببیند، او به این نتیجه می‌رسد نفرین شده و باید این نفرین را به کسی دیگر منتقل کند و برای همین با دختری به نام جی دوست می‌شود. جی به همراه چند تن از دوستانش زندگی می‌کند و وقتی یک شب خونین و ترسیده به خانه برمی‌گردد زندگی آرام او و دوستانش به هم می‌ریزد، نفرین حالا به دنبال جی است و هر بار در هیبتی متفاوت او را تعقیب می‌کند، گاهی به شکل پسر بچه، گاهی به شکل مردی که چشمانش از حدقه درآمده و گاهی به شکل زنی گریان. تا اینجا «تعقیب می‌کند» هیچ تفاوتی با فیلم‌های مشابه ندارد و راستش از تمامی کلیشه‌هایی که ژانر ترسناک نوجوانانه در اختیارش می‌گذارد هم بهره می‌برد اما چیزی که این فیلم را متمایز می‌کند بیش از آنکه به متن فیلم برگردد به کارگردانی دیوید رابرت میچل برمی‌گردد. او و فیلمبردارش مایک گیولاکیس به عمد قاب عریض 2.35:1 را برای فیلم انتخاب کردند و اصرار آنها بر گرفتن نماهای باز و قرار دادن شخصیت‌های در خطر در گوشه تصویر یا مرکز و خالی گذاشتن فضای پیرامون آنها موجب شده، تنهایی این شخصیت‌ها و در خطر بودنشان بیشتر احساس شود.

فیلم با رنگ و لعابی که یادآور فیلم‌های ترسناک تکنی‌کالر دهه 1950 مثل «خانه مومی» است، اما یک ادای دین به ژانر وحشت نیست. فیلم درواقع استعاره‌ای از تشویش ذهنی دوران بلوغ است که در اینجا خودش را به شکل آدم‌هایی با لباس سفید نشان می‌دهد که شخصیت اصلی را رها نمی‌کند و تنها راه مقابله با این نفرین یا بهتر بگوییم گذر از دوران بلوغ، روبرو شدن با آن و پذیرفتن پیچیدگی‌های بلوغ است. درواقع «تعقیب می‌کند» را همین مضمون تشویش بلوغ از آثار مشابه‌اش جدا می‌کند و آن را به تجربه‌ای دیدنی بدل می‌کند، هرچند پایان‌بندی فیلم به سبک دیگر فیلم‌های این گونه موجب می‌شود تاثیر این لایه روانشناختی کم شود. «تعقیب می‌کند» نشان می‌دهد که دیوید رابرت میچل کارگردانی است با هوش بصری بالا، نماهای این فیلم که گاه شبیه عکس می‌شوند همگی نوعی اضمحلال جامعه آمریکایی را تصویر می‌کند که شاید در کمتر فیلم فیلمساز جوانی بشود نمونه‌اش را مشاهده کرد. فیلم‌های او در شهرهای حومه‌ای می‌گذرند و خرابی خانه‌ها و زهواردررفتگی آنها در قاب‌های رابرت میچل هویتی متفاوت به خود می‌گیرد. چیزی که رابرت میچل را با تنها دو فیلم «The Myth of American Sleepover» و «تعقیب می‌کند» به کارگردانی آینده‌دار بدل می‌کند همین دلبستگی‌اش به روایت ویرانی طبقه اجتماعی تقریبا مرفه حومه‌نشین است، اما فقط دو فیلم کافی نیست که بشود با قاطعیت گفت رابرت میچل استعداد جدید سینمای میانه‌روی (سینمایی که هم گوشه چشمی به گیشه دارد و هم هنری است) آمریکاست، اما خب آنقدر ظرافت دارند که بشود منتظر فیلم بعدی‌اش نشست.

Articles, فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on انجیل به روایت ماریا – درباره فیلم طریقت صلیب

انجیل به روایت ماریا – درباره فیلم طریقت صلیب

 فیلم طریقت صلیب (Stations of the Cross) یک غافلگیری است، از آن فیلم‌های کم‌سروصدایی که خیلی راحت ممکن است در خیل فیلم‌های پرسروصدا بعضا تو خالی گم شود و دیده نشود. «طریقت صلیب» را دیتریش بروگمان، کارگردان 38 ساله آلمانی کارگردانی کرده که خودش در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده. او فیلمنامه را به همراه خواهرش آنا نوشته که به عنوان بازیگر شهرت دارد. این کارگردان اهل مونیخ از سال 2004 وارد سینما شده، اولین فیلم بلندش را در سال 2006 ساخته به نام «هفت صحنه» که شباهت فرمی به «طریقت صلیب» دارد، فیلم مهم بعدی‌اش را در سال 2010 ساخته که «اگر می‌توانی فرار کن» نام دارد و سپس در سال 2012 فیلم «حرکت» را ساخت. Continue Reading “انجیل به روایت ماریا – درباره فیلم طریقت صلیب”

فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on یک دست بریده، کفش اسکی خونین – درباره زغال سیاه، یخ نازک

یک دست بریده، کفش اسکی خونین – درباره زغال سیاه، یخ نازک

1. بگذارید سری بزنیم به اخبار حوادث سال 1999 در چین، یعنی زمان شروع فیلم «زغال سیاه، یخ نازک»؛ در چهارم ژانویه، پل عابر پیاده در کیجیانگ فرو ریخت و چهل نفر جان خود را از دست دادند. در 24 فوریه پرواز شماره 4509 هواپیمایی جنوب شرقی چین سقوط کرد و 61 نفر کشته شدند. و یکی دو برخورد هواپیما و چند اتفاق دیگر که تیتر روزنامه‌ها شدند. در همین سال که مصادف با 50 سالگی شکلگیری جمهوری خلق چین هم هست داستان فیلم «زغال سیاه، یخ نازک» شروع می‌شود. دستی بریده در یک کارخانه تولید زغال سنگ پیدا می‌شود و بعدش تکه‌های دیگری از بدن این آدم در گوشه‌های مختلف شهر. کارآگاه ژانگ مسئول پیدا کردن قاتل می‌شود. مشکل اینجاست که همسر ژانگ همین تازگی او را ترک کرده و ژانگ هم به الکل پناه آورده است. مقتول آدمی بسیار معمولی است که مسئول وزن‌کشی کامیون‌های حمل زغال سنگ بوده. تحقیقات ژانگ و همکارانش خیلی زود به نتیجه می‌رسد و دو مظنون را در یک کافه گرفتار می‌کنند. در جریان دستگیری قاتل تیراندازی درمی‌گیرد و دو پلیس کشته می‌شوند. همین باعث می‌شود ژانگ از کار بیکار شود. پنج سال بعد، یعنی سال 2004، ژانگ که دیگر پلیس نیست با اعتیاد شدید به الکل دست و پنجه نرم می‌کند. او حالا نگهبان شده و خیلی اتفاقی با یک همکار قدیمی روبرو می‌شود که از او مشورت می‌خواهد. قتل‌هایی مشابه با پنج سال پیش رخ داده و آنها به وو ژیژن شک دارند که در یک خشک‌شویی کار می‌کند. وو ژیژن کیست؟ بیوه همان کارگری که پنج سال پیش به قتل رسیده بود. حالا احتمال می‌رود وو دو نفر را کشته باشد و شاید اصلا قاتل پرونده پنج سال قبل هم او بوده. از اینجا به بعد زندگی ژانگ وارد دنیایی جهنی می‌شود. او نه تنها کارش را از دست داده، همسرش را از دست داده و به فلاکت رسیده بلکه ممکن است قاتل اشتباهی هم کشته باشد. ژانگ تصمیم می‌گیرد به وو نزدیک شود تا سر از راز این قتل دربیاورد. «زغال سیاه، یخ نازک» داستانی ساده دارد که هر چه پیشتر می‌رود پیچیده‌تر می‌شود. اینکه فیلم از این نظر شبیه بسیاری از داستان‌های آشنای فیلم‌های نوآر است نه حسنی برای فیلم است و نه ضعف آن. چیزی که فیلم را از آثار مشابه به خودش جدا می‌کند ارجاعات اجتماعی فیلم است. همانطور که در ابتدا اشاره شد، در سال 1999 آنقدرهای اتفاق‌های مرگبار در چین رخ داده و آنقدر این کشور بزرگ است که رخ دادن قتلی مثل قتل فیلم «زغال سیاه، یخ نازک» خیلی راحت می‌شود فراموش شود. یی‌نان دیائو، کارگردان فیلم با بهره گرفتن از کوچکی این اتفاق، موفق می‌شود دست روی نکته مهمی بگذارد. اینکه سالانه در چین آنقدر اتفاق‌های وحشتناک رخ می‌دهد (وحشتناکی ماجرای این فیلم را جز دیدن پایان فیلم بیان نمی‌کند) ولی کسی به آنها فکر نمی‌کند و اصلا خیلی از آنها هرگز فاش نمی‌شوند و قاتل‌ها اغلب مواقع راست راست در خیابان راه می‌روند. درواقع یک لایه فیلم، همین لایه نوآر و یا بهتر بگوییم نئونوآر فیلم است که موجب می‌شود حتی مخاطب معمولی هم بتواند فیلم را دنبال کند. دیائو با تاکید بر استفاده از نماهای بلند و نماهای باز و همچنین نماهای متعدد تعقیبی به ترکیب بصری جذابی در فیلم رسیده است که به فیلم کمک می‌کند تا کم کم از یک داستان جنایی فاصله بگیرد و به تصویری تلخ از تنهایی آدم‌هایی بدل شود که در آستانه فصل سرد رازهای خود را زیر سفیدی برف پنهان می‌کنند.


2. لایه دوم فیلم «زغال سیاه، یخ نازک» در نیمه دوم فیلم شکل می‌گیرد، یعنی از جایی که ژانگ تصمیم می‌گیرد وارد زندگی وو شود تا از راز قتل پنج سال پیش و راز دو قتل امروز سر در بیاورد. چیزی که در ابتدا یک کنجکاوی و سماجت کارآگانه و مردانه به نظر می‌رسد کم کم جنبه واقعی خود را عیان می‌کند: هدف ژانگ مطمئن شدن از قاتل بودن یا قاتل نبودن وو نیست، هدف او ایجاد رابطه با یک آدم دیگر است که مثل خودش زخم خورده و دست روزگار او را به فلاکت رسانده. وو شاید در نگاه اول زنی زیبا باشد که زندگی روبه‌راهی دارد و حالا زندگی معمولی را می‌گذراند. اما جدا از گره‌گشایی پایانی که نشان می‌دهد وو در چه جهنی زندگی می‌کند، وو در خشکشویی هم گرفتار یک رئیس سوءاستفاده‌گر شده است. بدین ترتیب دو آدم که زندگی‌شان جهنمی است در درام تلخ دیائو با هم روبرو می‌شوند و رابطه‌ای عشق و نفرت بین آنها شکل می‌گیرد که هرچند معلوم است آینده‌ای روشن ندارد اما می‌تواند برای مدتی هرچند کوتاه دل آنها را خوش کند. اما نکته دردناک فیلم این است که وقتی این رابطه شکل می‌گیرد، ژانگ قصد واقعی خود را رو می‌کند و لو دادن وو برای کاری که در گذشته مرتکب شده، افتخار و غرور گذشته خود را بازمی‌یابد و دوباره بر سر کار در اداره پلیس برمی‌گردد. درواقع لایه دوم فیلم با تاکید بر تنهایی آدم‌ها در چین معاصر شروع می‌شود در انتها به دشواری زندگی زنان تنها در چین می‌رسد. زنانی که به آنها ظلم می‌شود؛ زنانی که شوهران‌شان مثل خوره به جان‌شان می‌افتند و از طرفی پلیس یعنی نماینده قانون هم از آنها سوءاستفاده ابزاری می‌کند. بدین تریبت «زغال سیاه، یخ نازک» به شکلی تلویحی اما تاثیرگذارتر از فیلم چنین پیش‌پاافتاده و سطحی مثل «نشانی از گناه» جیا ژانگ‌که موفق می‌شود جامعه امروز چین را نقد کند. پایان فیلم با تصاویری از فشفشه‌هایی که به هوا می‌رود بیش از آنکه شادی جشن و سرور را به خاطر بیاورد، درست مثل تصاویر اولیه فیلم از دستی که راهش به کارخانه زغال سنگ باز می‌شود یادآوری می‌کند که هیچکس حواسش به این خرده جنایت‌ها نیست، خرده جنایت‌هایی که به مرور راه را برای جنایت‌های بزرگ‌تر باز می‌کند. آدم‌ها درگیر زندگی خودشان هستند و کسی حواسش نیست آدمی که در پیست اسکی روی یخ در کنارش در حال حرکت است، می‌تواند قاتلی سریالی باشد و حتی اگر پلیسی هم مراقبش باشد دلیلی بر امن بودن زندگی‌اش نیست. «زغال سیاه، یخ نازک» داستان دستی بریده است که زندگی خیلی‌ها را ملوث می‌کند و حتی پیدا شدن کفش اسکی خونینی که معرف قاتل است، دردی را دوا نمی‌کند و مشکلی را حل نمی‌کند، و اصلا مهم نیست که چند سال از جمهوری خلق شدن چین بگذرد، خلق همیشه قربانی است.