ریویو, فارسی‌نوشت‌ها

لاتاری – جشنواره فیلم فجر 36

لاتاری (محمدحسین مهدویان)
بعد از چهل و اندی سال باز هم راهکار، همان راهکار قیصر است، چاقو و انتقام شخصی اما این بار با کفش کتانی ولی با همان کت مشکی و پیراهن سفید و به جای راه‌آهن در دوبی و به جای آب‌منگل‌ها باید رفت سراغ شیوخ هوس‌باز عرب… فقط با این تفاوت که انگیزه غیرتی شدن قیصر ماجرایی شخصی بود و دنیای کوچکی داشت، زنگ زورخانه‌ای منفردزاده را داشت و نه گیتار برقی که انگار از دل فیلم دیگری آمده و نوجوانش از قضا در هوا سیر می‌کند و مثل قیصر برای نان‌درآوردن نیست که غیبت داشته و ناموسش از دست رفته. قیصر خوب یا بد یک تراژدی است و فیلم مهدویان یک اکشن هندی آموزنده است از جنس هرگز یک ایرانی را تهدید نکن، با مربی که همه جا آشنا دارد اما چهل سال است رفته تو سوراخ، با نماینده نسل جدیدی که سودایی است و حاج کاظمی که یک‌هو پیدایش می‌شود. سرمایه‌گذاری روی منطقی و کنش و واکنش شده، ورم رگ گردن و غیرتی شدن اصول فیلمنامه‌نویسی بوده… چرایی اینکه دوربین فیلم روی دست است، فیلمنامه فقط روی کلیشه پیش می‌رود، موسیقی پرحجم است و خیلی چیزهای دیگر را فقط به خاطر بازی ساعد سهیلی، هادی حجازی‌فر و زیبا کرمعلی می‌شود برای مدت فیلم از ذهن بیرون نگه داشت… راستی جواد عزتی هم در فیلم بود، برای باد کردن رگ غیرت و البته خنداندن تماشاگر!
پ.ن: مهدویان در ایستاده در غبار به لطف بداعت و آشنایی با آدم‌هایش فیلم قابل تاملی ساخت، در ماجرای نیمروز باز هم آدم‌ها آشنا بودند اما دیگر نوآوری نبود و جایش شعار بود و همین افت شدیدی در کارنامه‌اش بود، لاتاری تیر خلاص نیست اما همان حوالی سیر می‌کند: ترکیب مشکلات دو کار قبلی است یعنی تمرکز نداشتن در فیلمنامه، تک‌بعدی بودن شخصیت‌ها و فقدان نوآوری و انباشت شعار و کلیشه!
پ.ن.٢: کیمیایی جوان قیصر را به نماینده نسلش بدل کرد، مردی که جانش را داد اما سرش را نداد و روی پایش ایستاد (شاید چون الگویش سینمای وسترن بود)، مهدویان اما چهل و اندی سال بعد با ذهنیتی کهنه قهرمان نسل جدیدش را عجول و دعوایی تصویر می‌کند که کهنه‌سرباز موسفید باید به جایش عمل قهرمانانه اصلی را انجام دهد و کهنه‌سرباز دیگری هم جلوی آمدن دخلش را بگیرد، شاید چون وسترن ندیده!

Articles, فارسی‌نوشت‌ها

سینمای پنهان – ویدئودروم ساخته دیوید کراننبرگ

بلوغ سینمایی دیوید کراننبرگ خیلی دیر رخ می‌دهد و تا سال‌ها، حتا وقتی به شهرت هم می‌رسد از این بلوغ خبری نیست. وقتی فیلم‌های دوره اول فیلمسازیش را نگاه می‌کنی، کارهایی مثل «جرم‌های آینده»، «استریو» و «هار» و حتا «اسکنرز» و «Shivers»، همچنان احساس می‌کنی با فیلمسازی روبرو هستی که ذوق‌زدگی بیش از اندیشه او را به جلو می‌راند. Continue Reading “سینمای پنهان – ویدئودروم ساخته دیوید کراننبرگ”

ریویو, فارسی‌نوشت‌ها

امیر و مغزهای کوچک زنگ‌زده – جشنواره فیلم فجر 36

امیر (نیما اقلیما)
امیر نیما اقلیما با یک‌دستی بصریش رنگ یک فیلم اول را ندارد. متانت و سکونی دارد که آرام آرام بیننده را همراه خود می‌کند. تهران خاکستری امیر، تهرانی است که صداهای دعوا و جنون از همه گوشه‌اش شنیده می‌شود. تهرانی است زنگ‌زده که دیگر امیر حوصله‌اش را ندارد چون فهمیده که همه به بن‌بست رسیده‌اند، از معلم و زن خانه‌دار بگیر تا کاسب و بچه مایه‌دارش. برای همین سکوت می‌کند، طفره می‌رود، جواب سربالا می‌دهد، وانمود می‌کند دلش از سنگ شده و اشک‌های زنی را که دوستش دارد نمی‌بیند. امیر هم گوش شنوایی دردهای دیگران است و هم آینه تلخی دربرابر آنها. امیر داستان آدم‌هایی است که مثل مانکن‌های بالای بام استودیو عکاسی جانی در تنشان نیست و بودونبودشان فرقی ندارد، درگیر سطوح سیمانی و آهنی شدند و در کدری آسمان تهران مرده دیده نمی‌شوند و اصلا برای همین شاید قاب‌های فیلمش اصرار دارند آدم‌ها را تقریبا از گردن به بالا نمایش دهند، انگار از زندگی و زمین قطع شدند، درست شبیه نوشته شدن نام امیر در عنوان‌بندی، از زمین جدا شدند و در خاکستری آسمان ناپدید می‌شوند. امبر آدم را به دیدن کار بعدی فیلمسازش ترغیب می‌کند.

مغزهای کوچک زنگ‌زده (هومن سیدی)
ابد و یک روز ماجرای آدم‌هایی بود از طبقه فرودست که برای بالا کشاندن خود دست و پا می‌زدند و در این بین بیشتر پی نفع شخصی بودند هرچند خانواده و حفظش ورد زبانشان بود. مغزهای کوچک زنگ‌زده هرچند راه به مقایسه با آن فیلم می‌دهد اما یک تفاوت کلیدی دارد: خانه و خانواده وجود ندارد و فقط چند نفر کنار هم هستند چون برای سیر ماندن و لنباندن لقمه نانی به چوپان خانواده نیاز دارند. قصه فیلم قصه آدم‌هایی است که لای زباله‌ها شب و روز می‌کنند و فقط نفس می‌کشند، زیستنی در کار نیست، جدال برای بقاست و ابزار مواد و قمه. فیلم سیدی خشن و بی‌رحم زندگی آدم‌هایش در منجلاب را پیش می‌گیرد، آدم‌هایی که روزشان روز نمی‌شود اگر دو قطره خون نریزند، اگر لیچار بار هم نکنند و اگر خون یکدیگر را به جوش نیاورند و دیگری را تحقیر نکنند. سیدی با اتکا به شخصیت شاهین ما را وارد این دنیای کثیف می‌کند، شاهینی که آرام آرام همه چیزش را از دست می‌دهد و حتا نداشته‌هاش هم دود هوا می‌شود و زمانیکه فهمیده وجود چوپان شدن ندارد ولی شاید بتواند در مسیری خارج از گوسفند بودن گذران کند با چشم‌های خون‌گرفته چوپان بعدی روبرو می‌شود. سیدی در حفظ ریتم و لحن قوی است، فضاسازی باورپذیری دارد اما در متن بلندپروازی ندارد، متنش بیشتر انگار برای خلق موقعیت‌هایی است که توان بازیگرانش (به‌ویژه نوید محمدزاده و فرهاد اصلانی) را به نمایش بگذارد یا توان اجرایی فیلمساز را و برای همین از نیمه که می‌گذرد و با فضا آشنا می‌شوی دیگر غافلگیر نمی‌شوی و بیشتر مقایسه با ابد و یک روز به یادت می‌آید. و همین باعث می‌شود این نمایش سیکل بدبختی به تجربه‌ای کامل بدل نشود.
پ.ن: مغزهای کوچک زنگ‌زده با این همه بهترین کار سیدی کارگردان است، فیلمسازی که همیشه کنجکاو کارهایش هستم.