مطلب «مانیفستی کوتاه درباره نقادی و آکادمیسم» نوشته تگ گالاگر، هرچند نثری سنگین دارد و تنه‌ای به نوشته‌های فلسفی می‌زند، اما خیلی ساده، خواننده را به‌یاد چند سؤال آشنا می‌اندازد که کار منتقد چیست، نقد فیلم چیست، با چه چیزی برای تحلیل روبه‌روست و کلا منتقد چه کاری باید انجام دهد. شاید پاسخ به سؤال دوم ساده‌تر باشد؛ منتقد با یک اثر هنری روبه‌روست و منتقد سینما با فیلم؛ فیلمی که ممکن است با کارهای پیشین سازنده‌اش ارتباط داشته باشد یا نداشته باشد، ممکن است برای درکش نیاز باشد نقش و جایگاهش را در گستره‌ای از دیگر فیلم‌ها و چه‌بسا هنرها دید. اما گالاگر به‌روشنی بیان می‌کند منتقد در برخورد با این اثر هنری، نیازی ندارد به‌دنبال «قرائت» و «خوانش» برود، باید به خود اثر بپردازد، به خود فیلم، به تجربه دیدن و شنیدن فیلم و نه خواندن آن. چیزی که باعث می‌شود گالاگر این مانیفست را بنویسد؛ اتفاقی است که به گفته خودش ٣٠ سالی است دامنه دنیای نقدنویسی سینما را گرفته. دلیل نوشتن این مانیفست می‌تواند پاسخی به سؤال اول و سوم بدهد. منتقد سینما، مدرس محقق و دانشمند نیست، البته بد نیست از هر کدام از این سه، بهره‌هایی برده باشد اما باید کارش بیش و پیش از هر چیزی، استفاده‌بردن از تجربه‌کردن فیلم و سهیم‌کردن خوانندگان نقدش در این تجربه باشد. بگذارید ساده و روشن بگوییم؛ قرار نیست موقع خواندن یک نقد فیلم، دنبال نشانه‌ها برویم، یک چاقو در یک نما حتما حاوی معانی فرویدی یا انقلابی نیست، می‌تواند یک چاقو باشد. اما انگار برخی نویسندگان که ازقضا درباره سینما هم می‌نویسند، نمی‌توانند قبول کنند حتما هدف از نمایش یک چاقو، صرف نمایش یک چاقو بوده و حتما باید فسفر بسوزانند و معنایی برای آن خلق کنند که حتی در مخیله خالق اثر نبوده. گالاگر در نوشته‌اش اشاره‌ای کوتاه می‌کند که ٣٠ سال است خوانش وارد وادی نقدنویسی شده و راستش خیلی وارد بحث تأثیرات مخرب این رویکرد در نقدنویسی نمی‌شود چون هدفش بیشتر طرح مسئله است. اما بگذارید در اینجا به تعدادی از فاجعه‌هایی که «نقد خوانشی» برای سینما به همراه داشته، اشاره کنم. بهترین راه برای بیان این مسئله استفاده از مثال‌های به‌روز از دنیای سینماست: نقدهای نشانه‌شناسانه موجب شد فیلم‌سازی مثل کیم کی دوک ناگهان به‌عنوان یک هنرمند، مؤلف و فیلم‌ساز صاحب‌اندیشه وارد دنیای نقدهای سینمایی شود. منتقدانی که به هر دلیل روشن و پنهان از فیلم‌های بیمارگونه این فیلم‌ساز مثل «جزیره» لذت رخوتناک برده بودند، برای توجیه این لذت دست به نشانه‌شناسی در فیلم‌های کیم کی دوک زدند و جالب بود که فیلم‌های این فیلم‌ساز (به‌جز فیلم نمادین و متوسط «بهار، تابستان، پاییز، زمستان… و بهار») همگی چنان در شناعت و خشونت مفرط غرق شده بودند که منتقدانی که شهوت کشف و نشانه داشتند، از خلال خون و نکبت فیلم‌هایی مثل «جزیره»، «مرد بد» و این اواخر «پیه‌تا» و «موبیوس» به اکتشافاتی در باب شاعرانگی خشونت، تأثیر ذن و بودیسم بر دنیای فیلم‌سازی کی دوک و الی آخر رسیدند و هیچ‌کدام از این منتقدان نشانه‌گرا اصلا نگفتند دلیل کم‌حرف‌بودن شخصیت‌های کی دوک به نگاه و ایدئولوژی فیلم‌ساز برنمی‌گردد و بلکه دلیلش این است که اصولا جشنواره‌های جهانی مثل کن و ونیز در زمان انتخاب فیلم ترجیح می‌دهند فیلم نیاز کمتری به زیرنویس داشته باشد، چون تماشای فیلمی پردیالوگ می‌تواند کار را برای بیننده دشوار و او را دلزده کند. کی دوک مثل هر کاسب‌کاری وقتی دید نقدهای نشانه‌شناسانه دیگر تأثیری در افزایش شهرتش ندارند، سریع مستندی به نام «آریرانگ» ساخت و عجزولابه کرد دیگر کسی روی فیلم‌هایش سرمایه‌گذاری نمی‌کند و این هوچیگری‌اش هم جواب داد و بعد از آن پشت‌سر هم چند فیلم (پنج فیلم در چهار سال) ساخت که در ونیز نمایش داشتند ولی واقعا بیایید و نگاهی جدی به «موبیوس» بیندازیم؛ واقعا در این حجم انبوه از شخصیت‌هایی که دیالوگ‌هایشان را به‌اجبار نباید بشنویم، در رفتارهای بیمارگونه‌شان چه نشانه‌هایی نهفته است که از دید مخاطب سینما پنهان است؛ واقعا هیچ چیز! فیلم تهی و بی‌مقدار است، اما منتقدان اهل «خوانش» فغان سرمی‌دهند دانش ما کافی نیست و فیلم پر از ایده‌های فرویدی است و هر صحنه فیلم سرشار از ایده‌ها و مفاهیم عمیق است! (سکوت خوانش‌گراها دربرابر فیلم آخر کی د. ک یعنی «One on One»، نشان می‌دهد چقدر این دنبال نشانه‌هارفتن بیهوده است). درواقع اهالی «خوانش» با لفاظی و سروصدای بسیار و تحقیر منتقد یا نویسنده‌ای که اهل «خوانش» نیست، آثار بی‌مقدار را بزرگ می‌کنند یا برای کارهای مهم «معناتراشی» می‌کنند (شبیه برخی نوشته‌های لاکان درباره هیچکاک یا اغلب نوشته‌های ژیژک). اهالی «خوانش» به‌عبارتی به مخاطب آدرس غلط می‌دهند و این در حالی است که کار منتقد (سؤال اول و سوم) دادن آدرس صحیح برای برخورد با یک فیلم است، پیشنهاددادن به مخاطب است (چه مخاطب جدی و چه مخاطبی که هدفش فقط سرگرمی است). منتقد سینما نباید فراموش کند دارد درباره سینما می‌نویسد؛ یکی از عمومی‌ترین و توده‌ای‌ترین هنرها. مخاطبان نوشته‌های منتقدان، همه نوع آدمی می‌توانند باشند. پس کار منتقد کشف و پیشنهاد برای این مخاطبان عام است. درواقع منتقد تأثیرگذار و مهم کسی است که بتواند بدون «خوانش» و تحقیر مخاطب، روی سلیقه او تأثیر بگذارد و راهنمایی‌اش کند. منتقد واقعی کسی است که بیش از هر چیزی خودش فیلم را تجربه کند و بتواند این تجربه را با دیگران تقسیم کند. شاید بد نباشد در اینجا باز هم از آندره بازن یاد کنیم؛ احتمالا کمتر کسی درباره تأثیر عمیق او بر دنیای نقدنویسی شک دارد، اصلا اگر بازن نبود، نقد فیلم جدی گرفته نمی‌شد. بازن شیفته سینما بود و از دیدن فیلم‌های خوب لذت می‌برد و مخاطب را به لذت‌بردن از همان فیلم‌ها تشویق می‌کرد. بازن بدون اینکه در نوشته‌هایش به توصیفات و ابداعات «خوانشی» متوسل شود، فیلم‌سازهایی مثل ویسکونتی، روسلینی و رنوار را به مخاطبان خود دوباره معرفی کرد، به آنها یاد داد چطور باید با اثری از این بزرگان روبه‌رو شوند تا از آن لذت ببرند و حالا که نقدهایش را می‌خوانی، می‌بینی چقدر پیشنهاد داشتند و چقدر راه پیشِ‌پای مخاطب خود باز می‌گذاشتند؛ پیشنهادهایی که مخاطب پیگیر می‌توانست خودش دنبال کند و به نتیجه هم برسد، نه پیشنهادهایی شبیه حرف‌های «خوانشی» شبه‌منتقدان نشانه‌گرا که فقط خودشان از آنها سر درمی‌آورند و به شکلی جالب ممکن است درباره فیلم الف کارگردانی صدق کند و درباره فیلم ب همان کارگردان راه‌گشا نباشد. البته نوشته گالاگر به این معنا نیست نقد فیلم، کاری است سهل و آسان که هرکسی می‌تواند انجام دهد. منظورش این نیست بدون درک علوم دیگر می‌شود نقد نوشت. آشکار است اگر منتقدی بخواهد درک درستی از «جزیره شاتر» اسکورسیزی داشته باشد و بتواند مخاطب را در این لذت سهیم کند، هم باید احاطه درستی بر سینمای آلفرد هیچکاک داشته باشد (که مشخصا «سرگیجه»اش منبع الهام برخی صحنه‌های فیلم بوده) و هم بر کارنامه اسکورسیزی و هم البته درکی درست از اندیشه‌های فروید داشته باشد. اما همین منتقد نباید مدام به این فکر کند که برج مخوف فیلم نشانه نیست، این برج، یک برج و یک لوکیشن برای برخی رخدادهای فیلم است و نشانه چیزی نیست. برعکس منتقد «خوانشی» که حتما در قبال اثری مثل «جزیره شاتر» به صرافت می‌افتد درونیات خودش را از زبان فروید به مخاطب قالب کند و مفاهیم خاص از فیلم بیرون بکشد، منتقد فیلم از نظریات فروید برای توضیح رفتارهای شخصیت اصلی استفاده می‌کند؛ برای توضیح اینکه چارچوب فیلم‌نامه بر پایه این نظریه فروید شکل گرفته که یک راه درمان بیمار، قراردادن او در شرایطی ساختگی است و آرام‌آرام آماده‌کردن بیمار برای رویارویی با واقعیت. گالاگر خیلی درست از «تجربه»کردن فیلم حرف می‌زند،؛ لذت‌بردن از سینما یعنی تجربه‌کردن آن، همین تجربه‌کردن است که باعث می‌شود فیلمی از فلینی را از فیلمی از خسوس فرانکو تمییز دهی، بدانی پازولینی فیلم‌سازی است که درباره بیماری‌های روحی و روانی دورانش فیلم می‌ساخت و کسی مثل کیم کی دوک خودش بیمار است و فیلم‌هایش محل بروز این بیماری. این تجربه‌کردن و ترجیح مؤلف‌گرایی بر خوانش و قرائت است که باعث می‌شود منتقد فیلم هنری را از فیلم تکنیسینی تشخیص دهد و حتی در کارنامه یک فیلم‌ساز هم متوجه این جدایی و تمایز شود. نوشته گالاگر راه را برای بحث‌های بسیاری باز می‌کند؛ درست مثل یک نقد خوب که پیشنهادهای بسیار درست مي‌دهد و درست برعکس یک نوشته خوانشی که فقط ذهن خواننده‌اش را درگیر موضوعاتی بی‌ربط می‌کند. شاید این حرف‌ها برخی را برآشفته کند، اما بگذارید بحث را با حرف گالاگر خاتمه دهم؛ سینما برای دیدن/شنیدن است و نه خوانده‌شدن. منتقدان خوانشی کلا مسیر را اشتباه آمدند چون در سینما چیزی برای «خوانش» وجود ندارد، هرچه روی پرده نقره‌ای نقش می‌بندد برای دیده‌شدن و شنیده‌شدن است، کاش این شبه‌منتقدانِ همه‌چیز‌دان، بساط‌شان را از جلو سالن‌های سینما جمع کنند و بگذارند منتقدان سینما و مخاطبان سینما، با فیلم‌ها نفس بکشند و خیال و واقعیت را تجربه کنند.

Total Views: 1154 ,

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *