فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on جامپ کات 4: جشنواره فیلم برلین 2017

جامپ کات 4: جشنواره فیلم برلین 2017

شصت‌وهفتمین دوره جشنواره فیلم برلین در حالی یکی، دو هفته پیش به پایان رسید که برخی می‌گفتند از بهترین سال‌های این جشنواره است و تعدادی هم آن را از بدترین یا حداقل معمولی‌ترین دوره‌های این جشنواره توصیف کردند. اینکه شصت‌وهفتمین دوره جشنواره برلین چه حال‌وهوایی داشته تا زمان دیدن تعداد قابل‌توجهی از برنامه‌های بلندبالای آن ممکن نیست و قرار هم نیست کیفیت این جشنواره در ادامه بررسی شود. من در برلین نبودم، اما فرصتی دست داد تا سه فیلم جشنواره را ببینم؛ سه فیلمی که از‌قضا فیلم‌های مهمی هم بودند و برخی از جوایز اصلی را هم نصیب خود کردند. این فیلم‌ها «درباب جسم و روح» (On Body and Soul) ساخته انیدی ایلدیکو، برنده خرس طلای برلین، «ردپا» (Spoor) ساخته آنیژکا هولاند، برنده جایزه آلفرد بائر و «آنا، عشق من» (Ana, Mon Amour) ساخته کالین پتر نتزر، برنده خرس نقره‌ای دستاورد هنری – در رشته تدوین – بودند. Continue Reading “جامپ کات 4: جشنواره فیلم برلین 2017”

Articles, فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on سفری کوتاه به سرزمین آدم‌های تار – نگاهی به کتاب بلا تار، پس از پایان

سفری کوتاه به سرزمین آدم‌های تار – نگاهی به کتاب بلا تار، پس از پایان

چیزی که در نگاه اول با دیدن جلد کتاب «بلا تار، پس از پایان» توجه آدم را به خود جلب می‌کند بیش از نام بلا تار و علاقه به سینمای او، نام نویسنده کتاب است؛ ژاک رانسیر. Continue Reading “سفری کوتاه به سرزمین آدم‌های تار – نگاهی به کتاب بلا تار، پس از پایان”

فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on نمره انسانیت: صفر – درباره فیلم دفتر بزرگ

نمره انسانیت: صفر – درباره فیلم دفتر بزرگ

«دفتر بزرگ» مثل کتابش نوشته آگوتا کریستوف اثری است بسیار هولناک، اما اگر در کتاب شما فقط با کلمات سروکار داشتید و تصاویر مینیمالی که از خواندن این کلمات در ذهنتان شکل می‌گرفت؛ موقع دیدن فیلم تمامی حواستان درگیر می‌شود چراکه تصاویر و صداهایی که یانوش ساس در این فیلم استفاده کرده آنقدر قدرتمند هستند که شما را تمام و کمال در تجربه او و دیگری، دو پسربچه دوقلوی فیلم سهیم می‌کنند. Continue Reading “نمره انسانیت: صفر – درباره فیلم دفتر بزرگ”

فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on ناگهان هاگن – درباره فیلم خدای سفید

ناگهان هاگن – درباره فیلم خدای سفید

 فیلم «خدای سفید» اولین فیلم تاریخ سینما نیست که یکی از شخصیت‌های اصلی‌اش غیرانسان است؛ سگی به نام هاگن که دربرابر بی‌رحمی آدم‌ها شورش می‌کند. از حضور کوتاه حیوانات در نقش‌های مهم در فیلم‌هایی مثل «آرتیست» ساخته میشل هازاناویسیوس تا حضور کامل و اصلی در فیلم‌های پرخرجی مثل «کینگ کنگ» (از همان نسخه قدیمی‌اش بگیر تا نسخه آخرش ساخته پیتر جکسن) و «اسب کارزار» ساخته استیون اسپیلبرگ و اغلب انیمیشن‌های والت دیزنی تا فیلم‌های مستقل و خاصی مثل «ناگهان بالتازار» ساخته روبر برسون و «عشق من، مکس» ساخته ناگیسا اوشیما و البته «سگ سفید» ساموئل فولر که انگار موندروسو موقع نوشتن فیلم‌نامه فیلمش به یاد آن بوده. «خدای سفید» کورنل موندروسو در کنار فیلم‌های برسون و اوشیما قرار می‌گیرد، یک فیلم مستقل و خاص درباره سگ‌هایی دورگه در خیابان‌های بوداپست که باید جمع بشوند و احتمالا کشته شوند و در این بین عشق میان هاگن و لیلی، دختر نوجوانی که هنوز به قدرت عاطفه ایمان دارد، مسیر جمع‌آوری این سگ‌ها را به‌شدت تغییر می‌دهد.
«خدای سفید» (برنده جایزه اصلی نوعی نگاه جشنواره فیلم کن) را اگر بخواهی در یک ژانر خاص بگنجانی باید بگویی که فیلمی ماجراجویانه است. حرف بیراهی هم نیست. با رهاشدن هاگن در خیابان‌های شهر فیلم دو مسیر ماجراجویانه را دنبال می‌کند: یکی تلاش لیلی برای یافتن هاگن و دیگری کنارآمدن هاگن با زندگی به همراه سگ‌های ولگرد دیگر. این دو مسیر داستانی در یک‌سوم پایانی فیلم به هم می‌رسند و از این نظر هم می‌توان گفت فیلم‌نامه «ارباب سفید» طبق الگوی کلاسیک فیلم‌های هیجان‌انگیز ماجراجویی نوشته شده است، اما این تنها ظاهر ماجراست. فیلم جدا از مسیر داستانی که بیننده دنبال می‌کند، خیلی ساده دو لایه معنایی را هم دنبال می‌کند. حضور هاگن در خیابان‌های شهر بهانه‌ای می‌شود برای فیلم‌ساز برای نمایش سنگ‌دلی آدم‌ها و خالی‌شدن آنها از هرگونه عاطفه و مهری. سکانس‌هایی که این موضوع را نمایش می‌دهند کم نیستند؛ از حضور ناگهانی هاگن در قصابی و استقبال قصاب از او و دیگر سگ‌ها با ساطور گرفته تا فصل تماشایی تلاش هاگن برای عبور از خیابان و البته فصل مهم مبارزه غیرقانونی سگ‌ها در محله‌ای دورافتاده. دوربین لرزان موندروسو تقریبا در تمام مدت فیلم، این حس را القا می‌کند که با تصاویری مستند از برخورد غیرانسانی آدم‌ها با سگ‌ها روبه‌رو هستیم و همین حس هم‌ذات‌پنداری بیننده با سگ‌ها را دو چندان می‌کند. نکته ظریفی که موندروسو به آن می‌پردازد و فیلم را از دام یک مستند سوزناک درباره بدبختی سگ‌ها دور می‌کند، تصویری است که از زندگی لیلی نمایش می‌دهد. لیلی با جدایی از هاگن، خیلی سریع وارد مسیرهای غلط می‌شود و خشم و ناراحتی خود را با بدرفتاری در کلاس موسیقی و خیابان‌گردی‌های بی‌هدف و بی‌خبر گذاشتن پدرش از کارهایش بروز می‌دهد. اگر به رابطه آدم‌های فیلم دقت کنیم، می‌بینیم برخورد آدم‌ها در این فیلم هم دست‌کمی از برخورد آدم‌ها با سگ‌ها ندارد؛ کمتر جایی می‌بینیم آدم‌ها به هم لطف یا محبت کنند و رابطه آنها مبتنی بر فریاد زدن بر سر یکدیگر است و همین شیوه برخورد است که وقتی آن را در کنار سکانس گذرای رفتار یک مرد متمول با سگش و آموزش نشستن و برخاستن به سگ می‌گذاریم، می‌بینیم انگار همه آدم‌ها سگ (مسخ) شده‌اند! لایه دوم فیلم که اهمیت بیشتری از منظر پرداختن به موضوع عاطفه و ازخودبیگانگی آدم‌ها دارد، لایه پنهانی‌تر فیلم یعنی جنبش و شورش اقلیت‌هاست. اگر سگ‌های فیلم (که به عمد سگ‌های دورگه و غیراصیل انتخاب شدند) را نمادی از گروه اقلیت جامعه قرار دهیم، گروهی که قدرت در دستش نیست و باید مطیع باشد، آن موقع فیلم موندروسو معنایی متمایز پیدا می‌کند. بگذارید دوباره نگاهی به فیلم بیندازیم؛ سگی بی‌آزار که تنها همدمش یک دختر است از خانه بیرون رانده می‌شود، در خیابان و بین زباله‌ها دنبال غذا می‌گردد، از دست مأموران شهرداری که سگ‌ها را شکار می‌کنند، فرار می‌کند و گرفتار مردی بی‌خانمان می‌شود که در برابر بهایی اندک و یک ظرف غذای گرم او را به یک دلال سگ می‌فروشد، دلال او را به قیمتی گزاف به یک مربی سگ‌های مبارز می‌فروشد. مربی با روش‌های حیوانی و غیرانسانی سگ را هار می‌کند و حتی با بیهوش‌کردن سگ، دندان‌هایش را تیز می‌کند و کاری می‌کند که سگ با دیدن هر آدمی دندان‌های تیزش را نشان بدهد و او را بدرد. سگ در مسابقه‌ای در برابر یک سگ دیگر پیروز می‌شود و وقتی مربی دارد خوشحالی می‌کند با دیدن جسد سگی که کشته، شوکه می‌شود و فرار می‌کند و در شهر بالاخره اسیر مأموران شهرداری می‌شود، سگ در یک لحظه از غفلت مأموران شهرداری استفاده می‌کند و با حمله به یکی از مأموران از محل جمع‌آوری سگ‌ها می‌گریزد و سگ‌های دیگر هم او را دنبال می‌کنند و شورش آغاز می‌شود. درواقع خط اصلی داستانی فیلم به روشنی بیان می‌کند فیلم درباره شورش گروهی است که مورد ظلم قرار گرفته‌اند و توهین و تحمیل زور به آنها، موجب می‌شود راهی جز خشونت برای مقابله پیدا نکنند. یک‌سوم پایانی فیلم، در واقع مسیر انتقام‌گیری هاگن از تمامی کسانی است که او را از سگی مطیع و نیازمندِ محبت به یک هیولای وحشی بدل کرده‌اند. سگ‌ها در واقع در این فیلم نماد تمامی گروه‌های اقلیتی هستند که در جامعه به آنها زور گفته می‌شود یا نادیده گرفته می‌شوند و به گوشه‌ای رانده می‌شوند. «ارباب سفید» در واقع بیش از آنکه یک فیلم ماجراجویانه جذاب باشد، یک زنگ هشدار است؛ زنگ هشداری برای آنهایی که قدرت در دست‌شان است و بی‌مهابا آن را بر سر هرکس می‌خواهند می‌گیرند؛ هرچند پایان فیلم در آرامشی عجیب بین لیلی و پدرش و گله سگ‌ها پس از شنیدن نوای ترومپت شکل می‌گیرد اما معلوم است که این آرامش پایدار نیست و سگ‌ها آینده روشنی ندارند، اما درهرصورت اقلیت‌ها نشان دادند که اگر راهی جز شورش نداشته باشند، حتما اکثریت را به خطر می‌اندازند.
«خدای سفید» فیلم بحث‌انگیزی است، هم به‌خاطر نگاهش به انسان‌ها و سگ‌ها و هم به‌دلیل پرداخت مستندگونه‌اش و بحث‌انگیزی موضوعی ناآشنا برای کورنل موندروسو نیست. این کارگردان ٤٠ ساله مجارستانی که در «خدای سفید» نقش یک افغانی فروشنده سگ‌های ولگرد را بازی می‌کند، همیشه محبوب جشنواره فیلم کن بوده و سال ٢٠٠٥ با فیلم «جوانا» در بخش نوعی نگاه جشنواره کن حضور داشت؛ «جوانا» یک تجربه غریب است؛ فیلم، ماجرای ژاندارک را در فضای یک بیمارستان بازسازی می‌کند و البته تمامی شخصیت‌های فیلم به سبک بازیگران اپرا با آواز با هم مکالمه می‌کنند. «دلتا» فیلم بعدی موندروسو در بخش رقابتی کن بود و جایزه فیپرشی منتقدان را گرفت، فیلمی که با قاب‌های حیرت‌انگیزش به موضوعی مشابه «خدای سفید» می‌پرداخت و اقلیت‌ها را در برابر سنت به تصویر می‌کشید. «پسر لطیف: پروژه فرانکنستاین» هم در بخش رقابتی کن بود و از همه فیلم‌های موندروسو کمتر قدر دیده است اما نکته جالب درباره فیلم این است که ماجرای پسری را تعریف می‌کند که از آسایشگاه به خانه برمی‌گردد اما کسی پذیرای او نیست و پسر سعی می‌کند عشق و محبت خانواده را در خود دوباره زنده کند. نگاهی به این چهار فیلم موندروسو نشان می‌دهد این کارگردان در هر چهار فیلم مهم اخیر خود یک مضمون را دنبال کرده است؛ طردشدن. هر چهار فیلم درباره آدم‌ها و البته در «خدای سفید» سگ‌هایی است که خانواده و یا جامعه آنها را طرد می‌کنند، درباره تلاش این گروه اقلیت است که سعی می‌کنند دوباره جایگاهی برای خود پیدا کنند و دوباره دیده شوند. از ژاندارک که متهم به ارتداد شد تا هاگن که به جُرم دورگه‌بودن رانده شد، تمامی شخصیت‌های اصلی موندروسو در تلاش برای پیداکردن منزلت خود هستند و موندروسو شاید یکی از معدود فیلم‌سازهای روز سینما باشد که درباره‌ اقلیت‌ها فیلم می‌سازد و گزارشی از زندگی آنها ارائه می‌دهد بی‌آنکه وارد احساسات‌گرایی مرسوم این سینما و شعارزدگی رایج چنین فیلم‌هایی شود.
«خدای سفید» از نظر داستانی و مضمونی شباهت غریبی به «ناگهان بالتازار» روبر برسون و «سگ سفید» ساموئل فولر دارد. فیلم همان مسیر روایی «ناگهان بالتازار» را با مینی‌مالیسم کمتر و اغراق بیشتر و البته جابجاکردن سگ به‌جای الاغ دنبال می‌کند و مثل همان فیلم نشان می‌دهد موجودات معصومش (در اینجا هم مثل فیلم برسون یک دختر نوجوان و یک حیوان) چطور از سوی آدم‌ها به یک شکل مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند. «سگ سفید» ساموئل فولر براساس رمانی از رومن گاری که شاید ضعیف‌ترین اثر کارنامه هر دو بزرگ باشد، داستان سگی بود که تربیت شده بود به سیاه‌ها حمله کند و یک مربی سعی می‌کرد سگ را دوباره تربیت کند تا دست از این کار بکشد. «خدای سفید» انگار پاسخی به آن فیلم باشد و اشاره می‌کند این اقلیت‌ها (سیاه‌ها در فیلم فولر) و سگ‌ها (در فیلم موندروسو) نیستند که باید تغییر کنند و یا در گوشه‌ای جمع‌آوری شوند، بلکه این اکثریت است که باید اقلیت‌ها را بپذیرد و اگر این اتفاق نمی‌افتد انگار اکثریت نیاز به مربی دارد که عاداتش را تغییر دهد و انسانیت را به انسان‌ها برگرداند.

این مطلب در تاریخ 21 اردیبهشت 1394 در روزنامه شرق منتشر شده است