فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on جامپ کات 3 – درباره فیلم اهداکننده

جامپ کات 3 – درباره فیلم اهداکننده

در «اهداکننده / The Donor» زندگی یانگ با و همسر اعصاب‌خردکن و پسر نوجوان در آستانه کنکور دانشگاهش را اپیزودهای تکرارشونده‌ی مگس پراندن در تعمیرگاه، جروبحث‌های بیهوده با همسر و تلاش مذبوحانه برای نزدیکی به پسرش بائو تشکیل داده است. Continue Reading “جامپ کات 3 – درباره فیلم اهداکننده”

فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on درنگ کن – درباره فیلم کوتاه خواب هرگز هرگز

درنگ کن – درباره فیلم کوتاه خواب هرگز هرگز

 فیلم کوتاه «خواب هرگز هرگز»، جدیدترین کار تسای مینگ-لیانگ، درواقع هفتمین بخش از مجموعه فیلم‌های کوتاه او معروف به «مرد متحرک» است. مجموعه‌فیلم‌هایی که یک راهب با ردای سرخ را در حال آهسته راه‌رفتن در میان جمعیت یا در گوشه‌ای خلوت نشان می‌دهد؛ مردی که سرعت حلزون‌وارش باعث می‌شود دیگران یا به‌سادگی از کنارش عبور کنند؛ انگار از کنار درختی می‌گذرند یا برگردند و او را نگاه کنند؛ انگار دارند به دیوانه‌ای نگاه می‌کنند. مینگ-لیانگ در این هفت فیلم کوتاه با راهبش از هنگ‌کنگ به مارسی فرانسه و حالا به ژاپن رفته، او راهبش را در شهرهای شلوغ دنیا به حرکت وامی‌دارد و از بیننده می‌خواهد تا او را در میان جمعیت پیدا کند یا اگر تنهاست، به ذره‌ذره حرکت‌های او نگاه کند و فکر کند. دراین‌بین شاید «خواب هرگز هرگز» نسبت به فیلم‌های قبلی این مجموعه تجربه آسان‌تری برای دیدن باشد، مخصوصا که نماهای این فیلم کوتاه در مقایسه با فیلم قبلی این مجموعه یعنی «سفر به غرب» کوتاه‌تر هستند و کمتر خبری از نماهای بلند ١٠ دقیقه‌ای است، این‌بار نماها کوتاه‌تر هستند (البته در مقیاس فیلم‌های مینگ-لیانگ و نهایتا چهار یا پنج دقیقه هستند) و نسبت به فیلم‌های قبلی حرکت و اکشن بیشتری در «خواب هرگز هرگز» می‌بینیم، البته حرکت و اکشن در زبان مینگ-لیانگ چیزی نیست که حرکت و اکشن در تصور بیننده رقم زده‌اند، حرکت در اینجا می‌تواند پاک‌کردن عرق از چهره باشد یا بازکردن چشم و نگاه‌کردن به کسی که کنارت نشسته است. «خواب هرگز هرگز» از نظر تماتیک هم ساده‌فهم‌تر از دیگر فیلم‌های این مجموعه است. این‌بار سرعت و آرامش راهب در تضاد با حرکات سریع مردی جوان قرار می‌گیرد که با مترو و به‌سرعت خود را به استخر/ حمامی رسانده و سریع می‌خواهد به رختخواب برود تا برای روز بعد آماده شود اما انگار این سرعت و عجله او که در صحنه‌ای درخشان مخل آرامش و آسایش راهب می‌شود، درواقع همان چیزی است که خواب را از او می‌گیرد. درحالی‌که جوان در اتاقکش مدام از این پهلو به آن پهلو می‌شود و خوابش نمی‌برد، راهب در اتاقکی دیگر به خوابی عمیق رفته و فیلم با نمایی از راهب، زیر ملحفه سفیدش که با نفس‌های عمیق او بالا و پایین می‌شود، خاتمه می‌یابد و انگار مینگ-لیانگ بیننده‌اش را تشویق می‌کند به آرامش؛ به آرامشی که در تک‌تک این هفت فیلم و نماهای آن جاری است؛ آرامش و سکونی برای اندیشیدن به دنیای پیرامون و فاصله‌گرفتن از سرعتی که دنیای مدرن با ماشین‌ها و نورهای رنگارنگش بر زندگی تحمیل کرده است. «خواب هرگز هرگز» از آن تجربه‌های نادر در سینمای این‌روزهای دنیاست، که راه خودش را می‌رود و مثل زیباترین قاب‌های آرام و کم‌حرکت سینمای آندری تارکوفسکی یا بلا تار از بیننده می‌خواهد، درنگ کند، به پیرامونش نگاهی بیندازد و قدر آرامش و سکون را بداند. تسای مینگ-لیانگ کم‌کار است، انگار خودش شبیه راهب فیلم‌هایش باشد و با درنگ و تأمل فیلم بسازد. «خواب هرگز هرگز» در کنار «سگ‌های ولگرد» و «حفره» و «آنجا ساعت چند است؟»، بهترین‌های یکی از مؤلفان سازش‌ناپذیر سینما را خلق می‌کند.

این مطلب 21 مرداد 1394 در روزنامه شرق منتشر شده است

فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on یک دست بریده، کفش اسکی خونین – درباره زغال سیاه، یخ نازک

یک دست بریده، کفش اسکی خونین – درباره زغال سیاه، یخ نازک

1. بگذارید سری بزنیم به اخبار حوادث سال 1999 در چین، یعنی زمان شروع فیلم «زغال سیاه، یخ نازک»؛ در چهارم ژانویه، پل عابر پیاده در کیجیانگ فرو ریخت و چهل نفر جان خود را از دست دادند. در 24 فوریه پرواز شماره 4509 هواپیمایی جنوب شرقی چین سقوط کرد و 61 نفر کشته شدند. و یکی دو برخورد هواپیما و چند اتفاق دیگر که تیتر روزنامه‌ها شدند. در همین سال که مصادف با 50 سالگی شکلگیری جمهوری خلق چین هم هست داستان فیلم «زغال سیاه، یخ نازک» شروع می‌شود. دستی بریده در یک کارخانه تولید زغال سنگ پیدا می‌شود و بعدش تکه‌های دیگری از بدن این آدم در گوشه‌های مختلف شهر. کارآگاه ژانگ مسئول پیدا کردن قاتل می‌شود. مشکل اینجاست که همسر ژانگ همین تازگی او را ترک کرده و ژانگ هم به الکل پناه آورده است. مقتول آدمی بسیار معمولی است که مسئول وزن‌کشی کامیون‌های حمل زغال سنگ بوده. تحقیقات ژانگ و همکارانش خیلی زود به نتیجه می‌رسد و دو مظنون را در یک کافه گرفتار می‌کنند. در جریان دستگیری قاتل تیراندازی درمی‌گیرد و دو پلیس کشته می‌شوند. همین باعث می‌شود ژانگ از کار بیکار شود. پنج سال بعد، یعنی سال 2004، ژانگ که دیگر پلیس نیست با اعتیاد شدید به الکل دست و پنجه نرم می‌کند. او حالا نگهبان شده و خیلی اتفاقی با یک همکار قدیمی روبرو می‌شود که از او مشورت می‌خواهد. قتل‌هایی مشابه با پنج سال پیش رخ داده و آنها به وو ژیژن شک دارند که در یک خشک‌شویی کار می‌کند. وو ژیژن کیست؟ بیوه همان کارگری که پنج سال پیش به قتل رسیده بود. حالا احتمال می‌رود وو دو نفر را کشته باشد و شاید اصلا قاتل پرونده پنج سال قبل هم او بوده. از اینجا به بعد زندگی ژانگ وارد دنیایی جهنی می‌شود. او نه تنها کارش را از دست داده، همسرش را از دست داده و به فلاکت رسیده بلکه ممکن است قاتل اشتباهی هم کشته باشد. ژانگ تصمیم می‌گیرد به وو نزدیک شود تا سر از راز این قتل دربیاورد. «زغال سیاه، یخ نازک» داستانی ساده دارد که هر چه پیشتر می‌رود پیچیده‌تر می‌شود. اینکه فیلم از این نظر شبیه بسیاری از داستان‌های آشنای فیلم‌های نوآر است نه حسنی برای فیلم است و نه ضعف آن. چیزی که فیلم را از آثار مشابه به خودش جدا می‌کند ارجاعات اجتماعی فیلم است. همانطور که در ابتدا اشاره شد، در سال 1999 آنقدرهای اتفاق‌های مرگبار در چین رخ داده و آنقدر این کشور بزرگ است که رخ دادن قتلی مثل قتل فیلم «زغال سیاه، یخ نازک» خیلی راحت می‌شود فراموش شود. یی‌نان دیائو، کارگردان فیلم با بهره گرفتن از کوچکی این اتفاق، موفق می‌شود دست روی نکته مهمی بگذارد. اینکه سالانه در چین آنقدر اتفاق‌های وحشتناک رخ می‌دهد (وحشتناکی ماجرای این فیلم را جز دیدن پایان فیلم بیان نمی‌کند) ولی کسی به آنها فکر نمی‌کند و اصلا خیلی از آنها هرگز فاش نمی‌شوند و قاتل‌ها اغلب مواقع راست راست در خیابان راه می‌روند. درواقع یک لایه فیلم، همین لایه نوآر و یا بهتر بگوییم نئونوآر فیلم است که موجب می‌شود حتی مخاطب معمولی هم بتواند فیلم را دنبال کند. دیائو با تاکید بر استفاده از نماهای بلند و نماهای باز و همچنین نماهای متعدد تعقیبی به ترکیب بصری جذابی در فیلم رسیده است که به فیلم کمک می‌کند تا کم کم از یک داستان جنایی فاصله بگیرد و به تصویری تلخ از تنهایی آدم‌هایی بدل شود که در آستانه فصل سرد رازهای خود را زیر سفیدی برف پنهان می‌کنند.


2. لایه دوم فیلم «زغال سیاه، یخ نازک» در نیمه دوم فیلم شکل می‌گیرد، یعنی از جایی که ژانگ تصمیم می‌گیرد وارد زندگی وو شود تا از راز قتل پنج سال پیش و راز دو قتل امروز سر در بیاورد. چیزی که در ابتدا یک کنجکاوی و سماجت کارآگانه و مردانه به نظر می‌رسد کم کم جنبه واقعی خود را عیان می‌کند: هدف ژانگ مطمئن شدن از قاتل بودن یا قاتل نبودن وو نیست، هدف او ایجاد رابطه با یک آدم دیگر است که مثل خودش زخم خورده و دست روزگار او را به فلاکت رسانده. وو شاید در نگاه اول زنی زیبا باشد که زندگی روبه‌راهی دارد و حالا زندگی معمولی را می‌گذراند. اما جدا از گره‌گشایی پایانی که نشان می‌دهد وو در چه جهنی زندگی می‌کند، وو در خشکشویی هم گرفتار یک رئیس سوءاستفاده‌گر شده است. بدین ترتیب دو آدم که زندگی‌شان جهنمی است در درام تلخ دیائو با هم روبرو می‌شوند و رابطه‌ای عشق و نفرت بین آنها شکل می‌گیرد که هرچند معلوم است آینده‌ای روشن ندارد اما می‌تواند برای مدتی هرچند کوتاه دل آنها را خوش کند. اما نکته دردناک فیلم این است که وقتی این رابطه شکل می‌گیرد، ژانگ قصد واقعی خود را رو می‌کند و لو دادن وو برای کاری که در گذشته مرتکب شده، افتخار و غرور گذشته خود را بازمی‌یابد و دوباره بر سر کار در اداره پلیس برمی‌گردد. درواقع لایه دوم فیلم با تاکید بر تنهایی آدم‌ها در چین معاصر شروع می‌شود در انتها به دشواری زندگی زنان تنها در چین می‌رسد. زنانی که به آنها ظلم می‌شود؛ زنانی که شوهران‌شان مثل خوره به جان‌شان می‌افتند و از طرفی پلیس یعنی نماینده قانون هم از آنها سوءاستفاده ابزاری می‌کند. بدین تریبت «زغال سیاه، یخ نازک» به شکلی تلویحی اما تاثیرگذارتر از فیلم چنین پیش‌پاافتاده و سطحی مثل «نشانی از گناه» جیا ژانگ‌که موفق می‌شود جامعه امروز چین را نقد کند. پایان فیلم با تصاویری از فشفشه‌هایی که به هوا می‌رود بیش از آنکه شادی جشن و سرور را به خاطر بیاورد، درست مثل تصاویر اولیه فیلم از دستی که راهش به کارخانه زغال سنگ باز می‌شود یادآوری می‌کند که هیچکس حواسش به این خرده جنایت‌ها نیست، خرده جنایت‌هایی که به مرور راه را برای جنایت‌های بزرگ‌تر باز می‌کند. آدم‌ها درگیر زندگی خودشان هستند و کسی حواسش نیست آدمی که در پیست اسکی روی یخ در کنارش در حال حرکت است، می‌تواند قاتلی سریالی باشد و حتی اگر پلیسی هم مراقبش باشد دلیلی بر امن بودن زندگی‌اش نیست. «زغال سیاه، یخ نازک» داستان دستی بریده است که زندگی خیلی‌ها را ملوث می‌کند و حتی پیدا شدن کفش اسکی خونینی که معرف قاتل است، دردی را دوا نمی‌کند و مشکلی را حل نمی‌کند، و اصلا مهم نیست که چند سال از جمهوری خلق شدن چین بگذرد، خلق همیشه قربانی است.