فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on تنهایی پرهیاهو – درباره فیلم عیب ذاتی ساخته پل تامس اندرسن

تنهایی پرهیاهو – درباره فیلم عیب ذاتی ساخته پل تامس اندرسن

 یک: شاید بد نباشد موقع نوشتن درباره «عیب ذاتی» (Inherent Vice) پل تامس اندرسن، پیش از هر‌چیزی به‌عنوان فیلم نگاهی بیندازیم؛ عنوانی که برگرفته از اصطلاحی در دنیای اقتصاد و تجارت است که آن را «فساد ذاتی» هم ترجمه کرده‌اند و به‌ویژه در زمان حمل‌ونقل یک کالا در بیمه‌نامه‌ها ذکر می‌شود که به معنای نقص غیرمحسوس در محصولات داخل یک کشتی است که در زمان فرستادن کالاهای مورد بحث وجود داشته است و پیش از رسیدن به مقصد سبب ایراد خسارت یا نقصان برای مالک می‌شود، مانند فساد غله طی مدت حمل‌ونقل. به عبارت دیگر، کالایی که عیب ذاتی داشته باشد، ممکن است به دلیل ویژگی‌های خودش و نه بر اثر فشار و عاملی خارجی خراب شود و همین باعث می‌شود شرکت‌های بیمه ضررهای ناشی از عیب ذاتی را نپذیرند. مثلا در هر کاغذی مقداری اسید وجود دارد و همین ممکن است به مرور زمان موجب تغییر رنگ کاغذ به زرد یا قهوه‌ای شود، این اتفاق به دلیل عاملی بیرونی نیست و خود کاغذ بالذات می‌تواند باعث آسیب‌رساندن به خود شود. درواقع عیب ذاتی به ماهیت خود‌ویرانگر اشیا اشاره دارد و این همان معنایی است که مدنظر تامس پینچن (نویسنده رمان «عیب ذاتی») و پل تامس اندرسن، کارگردان و نویسنده نسخه سینمایی این رمان، بوده است. ماجرای فیلم درباره لری داک اسپورتلو است که بعد از مدت‌ها دوباره محبوبه قدیمی خود یعنی شستا فی هپ‌ورث را می‌بیند و به خاطر او وارد یک ماجرای آدم‌ربایی می‌شود. اما فیلم جدا از این خط داستانی ساده، بیشتر درباره دهه ١٩٧٠ در کالیفرنیای آمریکاست و آدم‌های شبح‌واری که در آن دوره زمانی انگار کاری جز خودویرانگری به شکل‌های مختلف نداشتند و یکی از شکل‌های اساسی خودویرانگری در آن زمان مصرف موادمخدر بوده. شاید اگر با این برداشت از نام فیلم، به آن نگاه کنیم آن موقع بسیاری از ایده‌های پراکنده فیلم معنایی دیگر پیدا کنند و ماهیت جسته و گسیخته فیلم، انسجامی معنایی پیدا کند و آن موقع راهی برای درک فیلم که پیچیدگی‌اش از جنس توهم است، پیدا شود.
دو: «عیب ذاتی» براساس رمانی به همین نام نوشته تامس پینچن ساخته شده است. پینچن این رمان را در سال ٢٠٠٩ منتشر کرد که در مقایسه با دیگر نوشته‌هایش مثل «رنگین‌کمان جاذبه» خیلی کم‌ورق‌تر است و به‌دلیل رویکرد ژانری که دارد (رمان اساسا داستانی نوآر را روایت می‌کند) قابل‌فهم‌ترین نوشته پینچن است، هرچند زبان خاص و دشواری دارد، اما یک راه درک فیلم تامس اندرسن، آشنایی بیشتر با این رمان است که جدا از حذف‌شدن بخش‌های کوتاهی از آن در  فیلم و پایان تقریبا متفاوت این دو، می‌تواند کلیدی برای ورود به فیلم و درک دنیای غریبش باشد. آلن یوهاس در مقاله‌ای در گاردین استدلال می‌کند که «عیب ذاتی» به همان اندازه که درباره دهه ٧٠ میلادی است درباره دوران معاصر هم هست. او اشاره می‌کند که رمان در خلال داستان ظاهرا جنایی خود به موضوعات بسیار مهم و داغی در آمریکای دهه ٧٠ میلادی اشاره می‌کند؛ مسائلی مثل تبعیض نژادی و مشکلات اقلیت‌ها، سرمایه‌داری و نابرابری و می‌نویسد «همان‌طور که جان اشتاین‌بک در خوشه‌های خشم حرف‌های بسیاری درباره آمریکای معاصر از دریچه آمریکای دهه ١٩٣٠ می‌زد و این کار را خیلی ساده و با صدای بلند انجام می‌داد»، در اینجا پینچن با اشاره‌های گوناگون به فرهنگ عامه این کار را انجام می‌دهد. این نویسنده اشاره می‌کند که مثلا یکی از موضوعات رمان برخورد بین سیاه‌پوستان و سفیدپوستان است، اینکه چطور نیروی پلیس دربرابر هر چیزی مصون است و چطور اقلیت‌ها را آزار می‌دهد و آن را با حادثه‌ای که چندی پیش در آمریکا رخ داد و پلیسی یک سیاه‌پوست را کشت، مقایسه می‌کند. رمان درباره تأثیرات توسعه هم است؛ اینکه چطور اراضی‌ای که در اختیار آدم‌های ساده و بی‌چیز بوده توسط ثروتمندان غصب شده و در آن زمین‌ها فروشگاه و مغازه ساخته شده. یکی از اشاره‌های فیلم، درباره کابوس‌های جنگ هندوچین است که سربازهای بازگشته از آن را رها نمی‌کند و این روزها سربازهای بازگشته از جنگ عراق و افغانستان با همین کابوس‌ها دست به گریبان هستند. درواقع زیر لایه شوخ‌طبع و هذیانی «عیب ذاتی» ما با متنی روبه‌رو هستیم انتقادی و بسیار تلخ و گزنده که نابودی رؤیای آمریکایی و از آن مهم‌تر ماجرای انسان‌هایی را روایت می‌کند که در آن سیستم متکی به سرمایه و ترویج بی‌حسی با موادمخدر تباه شدند.
سه: «عیب ذاتی» فیلمی ساده اما دشوار است و شاید به همین دلیل باشد که در نقدهای مختلفی که روی آن نوشته شده، جدا از اشاره به نکته‌هایی مشترک، هر منتقد برداشتی خاص نسبت به فیلم داشته است؛ برداشت‌هایی که نمی‌توان گفت کدام یک درست است و کدام یک اشتباه، اما هرکدام سرنخ‌هایی برای درک بیشتر فیلم و لذت‌بردن بیشتر از آن در دیدارهای بعدی پیش‌پای مخاطب می‌گذارد. در نقدهایی که بر این فیلم نوشته شده شاید «سایه آبی پینچن» نوشته جفری اوبرایان در «نیویورک ریویو آو بوکس»، «یک شاهکار نوآر هذیانی آفتابی» نوشته پیتر برادشاو در «گاردین»، «دهه هفتاد خوشگذرانی» نوشته آنتونی لین در «نیویورکر» و «تازه چه خبر، دکترجون» نوشته کنت جونز در «فیلم کامنت» بیش از سایر نوشته‌ها درباره این فیلم بتوانند به مخاطب فیلم کمک کنند. این چهار منتقد بیش از هر چیزی به این مسئله اشاره می‌کنند که «عیب ذاتی» فیلمی است ساخته پل تامس اندرسن که با وجود وامداربودن به رمان (تقریبا تمامی دیالوگ‌های فیلم از کتاب گرفته شده‌اند)، می‌تواند به‌عنوان اثری مستقل روی پای خود بایستد. فیلمی که هرچند وامدار آثار سینمایی مثل «خداحافظی طولانی» و «خواب بزرگ» و حتی «لبوفسکی بزرگ» است اما به قول کنت جونز «خط داستانی ملموس کمتری» نسبت به این فیلم‌ها دارد و خط داستانی فیلم بیشتر چیزی است که در ذهن شخصیت اصلی آن شکل گرفته که تنها به فکر نجات‌دادن جان محبوبه قدیمی‌اش است. جونز اشاره می‌کند در این فیلم برعکس نوآرهای رایج «توطئه یک مسئله مشخص نیست و درعوض جایش را فضایی بی‌انتها و شوم به نام سرمایه گرفته». آنتونی لین انگار متوجه این تفاوت شده است که در نقدش اشاره می‌کند تامس اندرسن فیلم خود را با ابزار و ادوات دهه ١٩٧٠ پر نکرده است و برخلاف فیلمی مثل «حقه‌بازی آمریکایی» که متکی به طراحی صحنه بود و هر چیزی در صحنه فریاد می‌کشید متعلق به دهه ١٩٧٠ است، بدون استفاده از چنین ابزارهایی و بدون گرفتن نماهای معرف مرسوم در فیلم‌های تاریخی لحن و فضای دهه ١٩٧٠ را بازسازی کرده و به شروع فیلم اشاره می‌کند؛ «دقایق ابتدایی فیلم با کنار گذاشتن نماهای باز، ما را با چهره واکین فینیکس در نقش داک مواجه می‌کنند و در نگاه خیره نافذ او رخدادهای بسیاری در جریان است. درواقع این نماهای بسته زحمتی را که ادوات دهه ١٩٧٠ قرار است بکشند، بر دوش می‌کشند و راستش پس‌زمینه تصاویر هم اغلب خالی است.» جفری اوبرایان هم به همین نماهای بسته ابتدا اشاره می‌کند و می‌گوید فیلم نه تنها موفق می‌شود با این نماها لحنی صمیمانه به خود بگیرد بلکه موفق می‌شود راه‌حلی مناسب برای کمدی پرحجم خود و سبک بصری گروتسک خود پیدا کند. پیتر برادشاو هم با اشاره به همین شیوه کارگردانی است که نتیجه می‌گیرد، «عیب ذاتی» اثری متفاوت در کارنامه تامس اندرسن است؛ اثری که نمی‌توان آن را آلتمنی (از نظر کارگردانی) توصیف کرد و راستش مهر و امضایی دارد که خاص تامس اندرسن است.
چهار: پل تامس اندرسن متولد ١٩٧٠ و ٤٥ ساله است اما انگار صد ساله باشد و دانش و اطلاعات گسترده‌ای درباره تاریخ کشورش دارد؛ اطلاعاتی که ناشی از مطالعه بسیار هستند اما انگار درک او از جامعه پیرامونش با مطالعه صرف به دست نیامده، ریزبینی او تا حدی است که گاهی آدم حس می‌کند او تمامی رخدادهایی را که در فیلم‌هایش تصویر می‌کند، تجربه کرده است. بیش از هر چیزی حس می‌شود تامس اندرسن راوی تاریخ اجتماعی ایالات متحده آمریکا و ازدست‌رفتن رؤیای آمریکایی باشد و وقتی کارنامه سینمای کم‌تعداد اما بسیار وزین او را مرور کنید بیشتر به این نکته پی می‌برید. «جفت چهار» فیلم اول تامس اندرسن در سال ١٩٩٦ ساخته شد که در روزهای تولید دردسرهایی هم داشت؛ فیلمی که تهیه‌کننده خودش آن را تدوین کرد اما تامس اندرسن نسخه خودش را برای جشنواره فیلم کن فرستاد و همان نسخه هم در بخش نوعی نگاه کن به نمایش درآمد. فیلم هرچند یک نئونوآر بوده و فیلم اول تامس اندرسن است و خام‌دستی‌هایی دارد اما در یک نکته با دیگر فیلم‌های این کارگردان مشترک است و آن اهمیت تامس اندرسن در حد یک فیلم‌ساز فیلم اولی به تاریخ است. فیلم اساسا درباره فساد و ازدست‌رفتن رؤیای آمریکایی در آمریکای دهه ١٩٦٠ است. موفقیت نسبی این فیلم و همچنین دستیاری رابرت آلتمن باعث شد، تامس اندرسن گام بعدی خود را بسیار بلند بردارد. «شب‌های بوگی» در سال ١٩٩٧ ساخته شد، فیلمی که ظاهرا درباره چند زن و مرد است که در صنعت ساخت فیلم‌های مبتذل در دهه ١٩٧٠ و ١٩٨٠ مشغول به کار هستند و در این فیلم هم باز با ازدست‌رفتن رؤیای آمریکایی و له‌شدن معصومیت آدم‌ها در نظامی متکی به سرمایه روبه‌رو هستیم. «مگنولیا» با روایتی متقاطع که بسیار یادآور «برش‌های کوتاه» رابرت آلتمن است داستانش را در اواخر دهه ١٩٩٠ روایت می‌کند؛ روزگاری آخرالزمانی که هیچ‌کس انگار در آن در جای خودش نیست؛ روابط آدم‌ها از پدر و پسر گرفته تا زن و شوهر ازهم‌گسیخته، رؤیای آمریکایی مدت‌هاست نابود شده و همه انگار در انتظار رخدادی ماورایی هستند تا شاید به زندگی امید پیدا کنند و باران قورباغه نهایی فیلم ممکن است نشانی از رستگاری و امید باشد. این فیلم تامس اندرسن شاید بیش از سایر کارهایش به تأثیر رسانه در زندگی آدم‌ها اشاره کرده باشد. «عشق سر به هوایی» شاید در نگاه اول تنها فیلم تامس اندرسن باشد که کاری به تاریخ آمریکا و رویای آمریکایی نداشته باشد و یک کمدی عاشقانه باشد، اما نگاهی دوباره به فیلم نشان می‌دهد شخصیت اصلی فیلم با بازی آدام سندلر یک بازنده واقعی است که نه تنها رؤیای آمریکایی برای او محقق نشده، بلکه اصلی‌ترین نشانه‌های این رؤیاپردازی یعنی پول و خوش‌گذرانی، زندگی او را به تباه کشیده است و برای همین فیلم چیزی فراتر از یک کمدی عاشقانه ساده است. تامس اندرسن با «خون به پا می‌شود» خیلی روشن و آشکار به دل تاریخ نقب می‌زند و یکی از اولین تجلی‌های رؤیای آمریکایی را زیر سؤال می‌برد؛ داستان فیلم در اواخر قرن نوزدهم میلادی می‌گذرد و روایتی است دقیق از جنون طلا و پس از آن کشف نفت در آمریکا. اینکه چطور وسوسه پول و زندگی غرق در خوشی آمریکا را از نظر روحی فلج کرد و چطور سرمایه به وعده‌هایی که داده بود، عمل نکرد و جمله پایانی شخصیت اصلی فیلم «دخلم آمده! » طنینی بسیار تلخ دارد. «مرشد» اما به بلای دیگری در جامعه آمریکا می‌پردازد و بیش از آنکه درباره پول باشد، درباره شکل‌گرفتن فرقه‌های مختلف مذهبی در آمریکا و تأثیر مخرب آن بر زندگی شخصیت‌هاست. تامس اندرسن در «مرشد» به دهه ١٩٥٠ می‌رود و زوال جامعه آمریکا در این دهه را با استفاده از شخصیت اصلی که یک سرباز برگشته از جنگ جهانی دوم است، تصویر می‌کند. حالا در آخرین فیلمش، این کارگردان دوباره به دهه ١٩٧٠ برگشته، اما این بار زندگی هیپی‌وار، موادمخدر، سرمایه‌داری، نژادپرستی و فرقه‌های مذهبی را در یک داستان کنار هم می‌گذارد و در روایتی پراکنده، پرسه‌وار و طناز خط بطلانی بر وجود چیزی به نام رویای آمریکایی می‌کشد و از این نظر شاید «عیب ذاتی» عصاره تمامی فیلم‌های تامس اندرسن باشد. تامس اندرسنی که از قرن نوزدهم تا دنیای معاصر را در فیلم‌هایش تصویر کرده و بیش از هر چیزی وضعیت فعلی جامعه آمریکا و محقق‌نشدن رؤیاهایش را ناشی از رخدادهای دهه ١٩٧٠ می‌بیند. راستش اصلا عجیب هم نیست که وقتی حرف از کارگردان‌های تأثیرگذار عمرش می‌شود از مارتین اسکورسیزی، رابرت آلتمن، استنلی کوبریک و اورسن ولز نام ببرد. انگار تامس اندرسن که سینما را با فیلم‌دیدن یاد گرفته و در کودکی با دوربین هشت میلی‌متری فیلم ساخته از هر کدام از این بزرگان سینما چیزی آموخته و حالا در فیلم‌هایش آنها را به نمایش می‌گذارد؛ طنازی را از رابرت آلتمن، عمق اندیشه را از کوبریک، زندگی آدم‌های حاشیه‌ای را از اسکورسیزی و روایت سقوط و زوال آدم‌ها را از اورسن ولز. این چهار کارگردان در یک نکته دیگر هم با هم شباهت دارند؛ هرچهار کارگردان استاد استفاده از دوربین سیال در فیلم‌هایشان بودند و هستند و این چیزی است که اندرسن از فیلم‌های این بزرگان آموخته و در فیلم‌هایش که از نظر بصری و رنگ‌آمیزی و تِم بسیار متفاوت با فیلم‌های کارگردان‌های هم‌نسلش مثل کریستوفر نولان و دارن آرونوفسکی است، به کار بسته است. تامس اندرسن مثل همین چهار کارگردان بزرگ، راوی زندگی شخصیت‌هایی است که تنها هستند. تنهایی پرهیاهویی دارند، سرگشته هستند و حسرت می‌خورند و انگار گذشته هرگز رهایشان نمی‌کند. این تنهایی و رهانشدن از گذشته در هیچ کدام از فیلم‌های تامس اندرسن به اندازه «عیب ذاتی» نمود ندارد، داک تقریبا تا ته خط و یک قدمی مرگ می‌رود به خاطر عشقی که دیگر نیست، به خاطر عشقی که حتی پس از چند لحظه صمیمیت به او می‌گوید: «فکر نکنی این حرف‌ها، یعنی دوباره با هم شدیم!»، داک اسپورتلو از این نظر کارآگاه خصوصی بسیار رمانتیکی است که هر کاری امروز می‌کند و هر خطری که می‌پذیرد به دلیل خاطره خوش پابرهنه دویدن زیر باران در کنار سیم‌های توری یک زمین خالی به همراه محبوبه‌اش است.
پنج: «عیب ذاتی» فیلمی ساده نیست. لذت‌بردن از تماشایش با یک‌بار میسر نمی‌شود و راستش سرشار از اشاره‌ها و ارجاع‌هایی است که درکش برای مخاطبان، هم آمریکایی و هم غیرآمریکایی ساده نیست. احتمالا خیلی‌ها وقتی اولین‌بار کسی با دیدن داک در فیلم از او می‌پرسد: «تازه چه خبر داک؟» به یاد فیلم «تازه چه خبر، دکترجون؟» به کارگردانی پیتر باگدانویچ با بازی رایان اونیل بیفتند، اما این یکی از صدها ارجاع فرهنگی فیلم است. از طرفی زبان خاص فیلم شاید درک شوخی‌های آن را هم برای مخاطب دشوار کند و فیلم آن‌طور که به نظر همین چهار منتقد بالا کمدی است، کمدی نیاید. اما راستش اینها مانعی برای لذت‌نبردن از این فیلم تلخ اما طناز نمی‌شوند. «عیب ذاتی» جدا از لایه‌های زیرینش داستان نوآر جذابی دارد، بازی‌‌های حیرت‌انگیزی از واکین فینیکس، جاش برولین و کارتین وترستن دارد، فیلمبرداری رابرت الزویت چشم‌نواز است و در مجموع یک فیلم دوساعت‌و‌نیمه است که با تمام‌شدنش تا مدت‌ها ذهن‌تان را درگیر می‌کند و مثل یک مخدر است. هرچه بیشتر به آن فکر کنی، بیشتر درگیرش می‌شوی و بیشتر می‌خواهی درباره‌اش بدانی و راستی این همان چیزی نیست که داک اسپورتلو دچارش شده. داک معتاد به موادمخدر و عشق است، هرچه بیشتر به عشق خود فکر می‌کند بیشتر مواد مصرف می‌کند، انگار هم می‌خواهد عشقش را فراموش کند و هم خاطراتش را به یاد بیاورد و راستش در این چند سال اخیر کمتر فیلمی را به یاد می‌آورم که شبیه مخدر باشد و مخاطبش را راهی همان سفری کند که شخصیت اصلی‌اش راهی آن شده؛ سفری برای رهایی و یادآوری گذشته، برای فارغ‌شدن از عشق و مبتلاشدن دوباره به آن؛ سفری هذیانی که در خلال آن طعم شیرینی گذشته را بیشتر می‌شود حس کرد؛ سفری که شاید وهم باشد و خیال و آیا سینما چیزی جز خیال است؟

فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on تشویش – درباره فیلم تعقیب می‌کند

تشویش – درباره فیلم تعقیب می‌کند

 فیلم «تعقیب می‌کند» ساخته دیوید رابرت میچل شاید در نگاه اول فیلمی تکراری به نظر برسد مثل بسیاری از فیلم‌های ترسناک نوجوانانه، اما اگر پایان‌بندی فیلم را کنار بگذاریم، این فیلم جمع و جور مستقل پیشنهادهایی می‌دهد که باعث می‌شود آن را به نسبت فیلم‌های ترسناک نوجوانانه دیگر جدی‌تر بگیریم. فیلم داستانی بسیار ساده دارد؛ دلیلی ناشناخته باعث شده که پسری جوان مدام زنی با لباس سفید را در تعقیب خود ببیند، او به این نتیجه می‌رسد نفرین شده و باید این نفرین را به کسی دیگر منتقل کند و برای همین با دختری به نام جی دوست می‌شود. جی به همراه چند تن از دوستانش زندگی می‌کند و وقتی یک شب خونین و ترسیده به خانه برمی‌گردد زندگی آرام او و دوستانش به هم می‌ریزد، نفرین حالا به دنبال جی است و هر بار در هیبتی متفاوت او را تعقیب می‌کند، گاهی به شکل پسر بچه، گاهی به شکل مردی که چشمانش از حدقه درآمده و گاهی به شکل زنی گریان. تا اینجا «تعقیب می‌کند» هیچ تفاوتی با فیلم‌های مشابه ندارد و راستش از تمامی کلیشه‌هایی که ژانر ترسناک نوجوانانه در اختیارش می‌گذارد هم بهره می‌برد اما چیزی که این فیلم را متمایز می‌کند بیش از آنکه به متن فیلم برگردد به کارگردانی دیوید رابرت میچل برمی‌گردد. او و فیلمبردارش مایک گیولاکیس به عمد قاب عریض 2.35:1 را برای فیلم انتخاب کردند و اصرار آنها بر گرفتن نماهای باز و قرار دادن شخصیت‌های در خطر در گوشه تصویر یا مرکز و خالی گذاشتن فضای پیرامون آنها موجب شده، تنهایی این شخصیت‌ها و در خطر بودنشان بیشتر احساس شود.

فیلم با رنگ و لعابی که یادآور فیلم‌های ترسناک تکنی‌کالر دهه 1950 مثل «خانه مومی» است، اما یک ادای دین به ژانر وحشت نیست. فیلم درواقع استعاره‌ای از تشویش ذهنی دوران بلوغ است که در اینجا خودش را به شکل آدم‌هایی با لباس سفید نشان می‌دهد که شخصیت اصلی را رها نمی‌کند و تنها راه مقابله با این نفرین یا بهتر بگوییم گذر از دوران بلوغ، روبرو شدن با آن و پذیرفتن پیچیدگی‌های بلوغ است. درواقع «تعقیب می‌کند» را همین مضمون تشویش بلوغ از آثار مشابه‌اش جدا می‌کند و آن را به تجربه‌ای دیدنی بدل می‌کند، هرچند پایان‌بندی فیلم به سبک دیگر فیلم‌های این گونه موجب می‌شود تاثیر این لایه روانشناختی کم شود. «تعقیب می‌کند» نشان می‌دهد که دیوید رابرت میچل کارگردانی است با هوش بصری بالا، نماهای این فیلم که گاه شبیه عکس می‌شوند همگی نوعی اضمحلال جامعه آمریکایی را تصویر می‌کند که شاید در کمتر فیلم فیلمساز جوانی بشود نمونه‌اش را مشاهده کرد. فیلم‌های او در شهرهای حومه‌ای می‌گذرند و خرابی خانه‌ها و زهواردررفتگی آنها در قاب‌های رابرت میچل هویتی متفاوت به خود می‌گیرد. چیزی که رابرت میچل را با تنها دو فیلم «The Myth of American Sleepover» و «تعقیب می‌کند» به کارگردانی آینده‌دار بدل می‌کند همین دلبستگی‌اش به روایت ویرانی طبقه اجتماعی تقریبا مرفه حومه‌نشین است، اما فقط دو فیلم کافی نیست که بشود با قاطعیت گفت رابرت میچل استعداد جدید سینمای میانه‌روی (سینمایی که هم گوشه چشمی به گیشه دارد و هم هنری است) آمریکاست، اما خب آنقدر ظرافت دارند که بشود منتظر فیلم بعدی‌اش نشست.

Articles, فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on انجیل به روایت ماریا – درباره فیلم طریقت صلیب

انجیل به روایت ماریا – درباره فیلم طریقت صلیب

 فیلم طریقت صلیب (Stations of the Cross) یک غافلگیری است، از آن فیلم‌های کم‌سروصدایی که خیلی راحت ممکن است در خیل فیلم‌های پرسروصدا بعضا تو خالی گم شود و دیده نشود. «طریقت صلیب» را دیتریش بروگمان، کارگردان 38 ساله آلمانی کارگردانی کرده که خودش در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده. او فیلمنامه را به همراه خواهرش آنا نوشته که به عنوان بازیگر شهرت دارد. این کارگردان اهل مونیخ از سال 2004 وارد سینما شده، اولین فیلم بلندش را در سال 2006 ساخته به نام «هفت صحنه» که شباهت فرمی به «طریقت صلیب» دارد، فیلم مهم بعدی‌اش را در سال 2010 ساخته که «اگر می‌توانی فرار کن» نام دارد و سپس در سال 2012 فیلم «حرکت» را ساخت. Continue Reading “انجیل به روایت ماریا – درباره فیلم طریقت صلیب”

Articles, English 0 comments on The Tribe Director Talks Sex Scenes, Deaf and Mute Actors and Many More

The Tribe Director Talks Sex Scenes, Deaf and Mute Actors and Many More

Ukrainian filmmaker Myroslav Slaboshpytskiy won the European Discovery award for his first film, The Tribe, a teen gang drama featuring a cast of deaf sign-language users. The Tribe debuted in Critics’ Week in Cannes, where it won the section’s grand prize. I talked to Slaboshpytskiy , after Cannes Film Festival, where his movie won three awards; Critics Week Grand Prize, France 4 Visionary Award and Gan Foundation Support for Distribution. Thanks to the producer of the movie and Myroslav, I get to watch the movie and totally mesmerized by it; it is one of the best movies of the year, one of the boldest and one of the most innovative ones. In the following interview he talks more about shooting the movie with non-professionals, filming the sex scenes and not using language. 

How did the idea of the movie come to your mind?
Initially, there was a concept: the film in sign language. And this concept has been with me most of my life. When I was a little boy, there was this specialized school for deaf children across the yard near my school. By the way, most of the shooting took place in my old school. Deaf kids came to play in our football playground. Often we fought each other. But I still remember how I was fascinated, watching the deaf communicate with each other in sign language. And since I already knew in my childhood that I would become a filmmaker, we can say that the idea was born then. Almost the entire film was shot in an district where I had spent my childhood. It was formerly named after Joseph Stalin. Locals still call it Stalinka. It proletarian district on the outskirts of the city, with its special architecture and character. And since I grew up there, I tried to express the spirit of this brutal district in the visual way. I selected all shooting locations personally. Since I’m the only one who knew the area thoroughly.

Why did you decide to use no subtitle in the movie?
For me it was a major challenge – to make a film that can be understood anywhere in the world without translation, without subtitles. This is its novelty. I thought it was pretty interesting art solution in terms of film language – like a mix of cinema, ballet or pantomime.

Does audience need to know sign language to understand the movie? 

I realized that it would be difficult for the general audience to understand literally what the characters are talking about, but the idea was that the whole story is comprehensible and did not let go until the last frame. The movie has pretty stiff story line. “Tribe” can be seen even as a  western in some point of view.

 
Do you know sign language yourself?
I learned a couple of gestures, mostly swear-words to entertain actors. They laughed a lot when I was showing some obscene gesture. In fact, the sign language is very difficult, because it is somehow similar to Chinese or Japanese. It has an alphabet, of course, but they use it quite a bit, in order to spell a name, for example. The rest of the gestures are signs like hieroglyphs. Each represents a concept or an item name. So for me it was a daunting task.
 
Are the actors deaf or mute, or they are just actors playing the role?
All the leading actors are deaf and mute. All our actors are amateurs. Casting lasted about a year. Back then when i was shooting “Deafness”, my short film, I’ve met the head of the Cultural Center of the Deaf people in Kiev. And he helped me a lot. The fact is that deaf people are pretty isolated and distrustful towards the others in our country. Organizing a casting with the support of the Cultural Center of the Deaf was a big luck. Deaf youth are very active users of social networks. There are several reasons for it. Deaf community is quite little. And it is difficult for them to communicate with the outside world beyond their own communities. Therefore, social networks play a very important part in their lives. Our castings took place in Cultural Center of the Deaf people for every month. In between castings we placed ads and announcements in all possible social networks, we’ve been supported by many specialized web-sites. I personally called all the specialized schools for deaf students in Ukraine, Russia and Belarus. We saw about 300 applicants for all roles.
At that age – we have actors from 19 to 23 years old – a person today may be interested in acting, and tomorrow switch passion to a sports, studies, whatever comes in hand. But I need actors for six-months shooting. Therefore, we haven’t searched actors by photographs or persuaded someone to participate. Willing was an important selection criterion: we knew that we will depend on these people and we had to be sure they are trustworthy.
I came across the leading actress, Yana, accidentally. She is studying in Gomel and takes pantomime classes. She has ambitions to become an actress. Yana arrived in Kiev on a casting in pop-circus school, for a special section for deaf actors. I also came to this casting, to cast completely different girl, more sexy-looking. That’s how i originally imagined our main character. Yana is different6 she’s sort of Belarusian Audrey Hepburn.  During this casting, where I came with the cameraman, I suddenly realized that I was looking not at sexy girl, but at Yana. She had that amazing energy coming from her. Two weeks later, Yana has come to us on the set. You know, she’s just fantastic. She died at the site, and then revived. All she was doing she did with absolute dedication. We celebrated her 20th birthday on set. 

Did you write the script without any dialogue and in sign language?
This is a real script with written dialogues. Actors memorized text. But we have tried, of course, to choose the most expressive gestures. Sometimes we asked actors to rephrase their lines right on set. In this sense, “The Tribe” is a regular film, which tells the usual story in which the characters talk a lot – they just do it in sign language, because they are deaf. On the other hand we can say that it is a modern silent film. Not stylized to an old silent movie, which is different. There is a certain amount of stylizations, but what we’ve done here… I talked to many people in Cannes – people who can tell everything about some movie filmed in Nigeria in 1965, and they, too, could not I say that something like this was already filmed before. I asked them to tell me if there is a movie like “The Tribe”, but so far no one did.
 
Your movie is some kind of experimental, you prefer experimental films or ordinary drama films or combination of both? 
I think my film is rather a combination of both. Despite all the experiments and innovations for dramatic cinematic language, The Tribe, in my opinion, is a classic western. And, frankly speaking, in movies I appreciate freshness most. Surprise, perhaps, some audacity. I love to be amused, whether it is an experimental film or narrative.
 
Tribe is controversial regarding nudity, sex and violence, do you believe so? 
This is a new kind of movie. Absolutely insane and uncompromising. And it’s not about nudity that is shown – in the end, we are all adults, we watch porn and we are used to sex scenes. This is a radical film in the terms of a relationship and concept. I never had any doubts that I was doing everything right. Although, of course, in Cannes, I was concerned about a reaction to such radicalism. You know, sometimes after in Cannes screening you start to think that it would be better not to present a movie at all. Cannes failure can bury any director’s career. Thank God with us everything was successful. 
 
Was directing the nude scenes hard? Was it hard convincing the actors to get involved in these real-like sex scenes? 
Well, Grisha, who plays the main character, we had no problems. For him to play in a sex scene is a demonstration of prowess. He’s a risky guy. He is a graffiti artist, parkourist, roofer. Despite my ban, he participated in Maidan street fights.
We had some problems with the leading actress, Yana, in the sex scenes. She came to us from the small town of Gomel Belarus. And she was slightly conservative. Fortunately, my friend Denis Ivanov, owner of the largest Ukrainian company-distributor of arthouse cinema “Arthouse Traffic ” had just released “La Vie d’Adele” by Abdellatif Kechiche. What is important, the film was screened with subtitles. It is very important for a deaf person. We sent the actress to see the film, accompanied by team of assistants who put her under merciless psychological pressure. Thus, we were able to legalize her a nudity in her eyes. After some time I was told by assistants, that she erased an lipstick inscription on the mirror in her bathroom, “I want to marry that kinda guy” and wrote “I want to get a Palm D’or in Cannes”. She became a fan of the film, joined the all «La Vie d’Adele» fan communities in social networks, watched all movies with Adele and Lea, and all Kechiche works too. She was the only one out of entire crew, who really believed we will be in Cannes. 
 
How do you think winning in Cannes can help you with your next movie?
I really hope so. I was offered to make one project right away, the day after the ceremony. A number of people have expressed their desire to work with me. I get tons of emails. Now I finally have time to answer all of them. I hope it all goes well. I’ve been waiting for it for too long. And I’m ready to start shooting a new film tomorrow.
 
Did you go to film school? Was it helpful for you?
Yes, I graduated from National University of theatre, cinema and television of Karpenko-Kary. Perhaps the main benefit of high school education is that the entire Ukrainian film community have studied there and formally we all know each other. I think that self-education should not be underestimated, but film school played an important role in socialization. Although it’s been a long time ago.
 
Who are your favorite filmmakers? 
This question always puzzles me,  I’ve seen a lot of movies, enough for a couple of lifetimes. And it was various movies – from porn to Tarkovsky, from thrash to blockbusters. I am almost omnivorous as a movie spectator. And at different times of the day I have a different favorite directors. This may be George Romero, and Tod Browning, and Russ Meyer, and Lars von Trier and Martin Scorsese, and Larry Clark, and Ulrich Seidl, and many, many others.
 
Will you continue making films in Ukraine, or you may make your next films in France or other countries? 
I have a project about Chernobyl, which I started to develop before filming “The Tribe” and even directed a short film, which won the “Silver Leopard.” I would like to make this picture, and since Chernobyl is in Ukraine, the shooting apparently will be held in Ukraine. But it obviously does not prevent other countries to participate in the producing, as they may desire.
 
How did making short films help you in directing a feature length movie? 
In 2010, with the help of my friends we took experimental short film “Deafness” with Canon Mark2 camera. It’s budget was only 300 euros, it was cheap, but i love it anyway. «Deafness» proved to be successful, hit the Berlinale Shorts Competition, received a number of awards at international film festivals. And at the end of 2010, I received a Hubert Belsey grant from the Rotterdam Film Festival Fund to develop the project – a feature length movie.
Making of “The Tribe” took about four years, ten percent of my life. In late 2010, I started writing the script, and in May 2014 it premiered.
 
Do you know what will be your next movie?
As I said before, I think it will be a movie about today’s life in the Chernobyl exclusion zone. I know these places pretty well and I think I have something to say about it.
 
Do you like to make another unconventional film; I mean Tribe has no dialogue, maybe you like to experiment with making a movie with no actor or no sound?
In fact this is a very interesting way. I saw one movie without scenery, and I was absolutely shocked that 5 minutes after I start watching it I completely stopped paying attention to the lack of scenery and was completely absorbed by the plot. Of course, I am talking about one of my favorite movies ever –  “Dogville” by Lars von Trier. And of course, withdrawing speech (one of the basic elements) from the construction of “The Tribe”, I kept it in my mind. I think that the artificial withdrawal of one of the pillars, so that the building remain standing is a very interesting and challenging story. 99% the building to collapse, but if you manage this trick – it brings enormous satisfaction.
 
How much are you familiar with Iranian cinema?
Unfortunately, far less than I would like to. Of course, I’ve seen “A Separation” by Asghar Farhadi, which I find absolutely awesome. And, of course, I’m familiar with movies by Jafar Panahi, Mohsen Makhmalbaf . When I was a student, in soviet and post-soviet times many international students from all over the world enrolled to film school in Kiev. At the time I once worked as director assistant with a guy named Naim, from Iran. Unfortunately, I can’t recall his last name now. Another contact with Iranian cinema happened in my Short Film Festival in Drama, Greece, where we had a wonderful international group, which included Germans, Brazilians, my wife and myself – the Ukrainians and the guy from Iran – Ashkan Ahmadi, who brought a wonderful short film “The pilgrims of Pomegranate Valley.” I really liked it. The company was wonderful and despite the fact that we were all citizens of different countries, nationalities and cultures, we had a great time and understood each other very well, because it seemed to me that we are all one united nation – the filmmakers. We still exchange emails and messages on Facebook from time to time.
فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on با کریستف زانوسی؛ از تارکوفسکی تا ساختار بلور

با کریستف زانوسی؛ از تارکوفسکی تا ساختار بلور

کریستف زانویسی، کارگردان سینما و تئاتر، تهیه کننده و فیلمنامه‌نویس لهستانی است. او در دانشگاه ورشو فیزیک خوانده و در دانشگاه کارکوف فلسفه خوانده. او فارغ‌التحصیل از آکادمی فیلم لودز در سال 1966 است. فیلم فارغ‌التحصیلی او «مرگ یک دهاتی» (1968) برنده جوایزی از جشنواره فیلم ونیز، مانهایم، وایادولید و مسکو شد. او نویسنده یا همکار نویسنده در تمامی فیلم‌های تلویزیونی و سینمایی خود است. ساختار بلور (1969) برنده جایزه از جشواره ماردلپلاتا در سال 1970، زندگی خانوادگی (1971) برنده جایزه از جشنواره فیلم شیکاگو در سال 1971، جشنواره وایادولید در سال 1972 و جشنواره فیلم کلومبو در سال 1973، روشنایی (1973) برنده جایزه بزرک جشنواره فیلم لوکارو در سال 1973، تصمیم یک زن (1975)، استتار (1977)، مارپیچ (1978) برخی از فیلم‌های مطرح او هستند. آخرین فیلم او جسم ناآشنا (2014) است. او مهمان بخش بین‌الملل جشنواره فیلم فجر است و کارگاهی درباره کارگردانی در این جشنواره برگزار کرد. در مصاحبه زیر که پس از نمایش «ساختار بلور» انجام شده او بیشتر درباره سینما صحبت کرده است.

× نمایش ساختار بلور تازه خاتمه یافته، بهتر است از همین فیلم شروع کنیم که اولین فیلم بلند شماست. جایگاه این فیلم در کارنامه شما چیست؟

اولین گام من بود. مایه آرامش من است که می‌بینم مردم هنوز هم به فیلم اهمیت می‌دهند. آنقدر از فیلم تعریف می‌کنند که گاهی شک برم می‌دارد و به خودم می‌گویم چرا بعد از این فیلم چهل فیلم بلند دیرگ ساختم. (می‌خندد) امیدوارم فیلم‌هایم با هم فرق داشته باشند، نیازی نیست ما لیست بسازیم و یکی را بالای دیگران قرار دهیم. اما حتما من از ساخته شدن این فیلم خوشحالم و خیلی خوشحالم که نتیجه فیلم اینی شد که دیدید. ساخت این فیلم خیلی بد شروع شد، وقتی فیلمبرداری تمام شد تهیه کننده به من گفت که پخش این فیلم ممکن نیست و می‌خواست فیلم از صحنه روزگار محو شود. می‌گفت به‌درد نمی‌خورد و باید کنارش بگذاری. نمی‌خواهم بگویم او نادان بوده یا اینکه تقصیر را گردن کسی بیندازم. اینطوری می‌شود که گاهی موقع تدوین اولیه اتفاقات مختلفی رخ می‌دهد. اولین نسخه ساختار بلور خیلی بد بود، غیرقابل‌تحمل بود و خیلی طولانی و تکراری بود. بعدش من ناگهان شروع کردن به حذف کردن‌های گسترده و می‌بینید که فیلم مدت زمان خیلی کوتاهی دارد. اگر این فیلم پنج دقیقه طولانی‌تر بود دیگر صدای بیننده‌ها در می‌آمد. باید مدت زمان فیلم را به کوتاه‌ترین زمان ممکن برای یک فیلم کوتاه بدل می‌کردم. البته این پیشنهاد را یک تهیه کننده سینما که البته استاد من در دانشگاه هم بود به من داد، گفت بگرد و کوتاه‌ترین زمان معمول برای فیلم سینمایی را پیدا کن. این زمان 75 دقیقه است و من هم فیلم را به همین میزان کوتاه کردم. این ماجرا را می‌گویم نه برای اینکه در تاریخ ثبت شود، بلکه برای اینکه فیلمسازهای جوان از آن درس بگیرند. گاهی رویکردی رادیکال به شما کمک می‌کند خودشیفتگی خود را از بین ببرید. بعد از این فیلم درک کردم که باید به خودم سخت‌گیرتر باشم.

× شما قبلا هم به ایران سفر کردید، می‌شود درباره تجربه‌تان از حضور در جشنواره فیلم فجر بگویید؟

من خیلی با این جشنواره آشنا هستم، بارها اینجا بودم و یادم رفته چند بار به اینجا سفر کردم. یک بار در هیات داوران بودم و مطمئن هستم دو یا سه تا از فیلم‌هایم را هم برای حضور به جشنواره فرستادم. می‌دانید این کار من نیست که درباره جشنواره قضاوت کنم، به نظرم منصفانه نیست که میزبان خود را قضاوت کنید. به این می‌ماند که به مهمانی دعوت شوید و بعد بگویید دست‌پخت میزبان خوب نبوده. به نظرم مهم داشتن یک جشنواره بادوام است و شاید انتخاب فیلم‌ها هم مهم باشد، اگر فیلم‌های انتخاب‌شده متنوع‌تر باشند و جشنواره بازتر باشد بهتر است. به نظرم این جشنواره بیشتر به فیلم‌هایی درباره مشکلات اجتماعی و مشکلات کودکان علاقه دارد، من خودم بیشتر به مشکلات متافیزیکی علاقه دارم. به نظرم ایران کشوری درست برای این کار است. این مسئله‌ای است که در اغلب جشنواره‌ها فراموش می‌شود. این را می‌گویم چون شما شاعرهای بزرگی دارید، شاعرهای عرفانی. چیزی دیگری که مایه تاسف من است محل برگزاری جشنواره است؛ این مکان جای خوبی ندارد. دسترسی به این جشنواره خوب است. می‌دانی در هر جشنواره‌ای پارکینگ به اندازه برنامه‌ریزی خود جشنواره مهم است. به نظرم شهر شما و فرهنگ شما پتانسیل زیادی برای حضور بیشتر بیننده دارد، فقط اگر دسترسی به این محل آسان‌تر بود. به عنوان یک غریبه من این چیزها را می‌بینم. من در جشنواره‌های فیلم دیگری هم بودم و از نظر من، به عنوان یک کارگردان و یک اهل سینما، باید بگویم که در یک جشنواره فیلم چیزی که مهم است پذیرایی نیست، صادقانه می‌گویم حضور بسیار آدم‌ها در جشنواره و اینکه مردم فیلم‌ها را ببینند مهم است. جشنواره‌ای ممکن است فقیرترین جشنواره دنیا باشد و هیچگونه پذیرایی نداشته باشد، ولی وقتی می‌بینم سالن‌های آن پر است یعنی اینکه این جشنواره معتبر است.

× شما آشنایی بسیاری با سینمای ایران دارید، چه چیزی در سینمای ایران برایت جذاب است؟

البته سینمای شما کیارستمی را دارد که استاد است و اصلیل‌تر از دیگران است. من فیلم‌های ایرانی بسیاری می‌شناسم و به نظرم همه آنها جالب هستند و هیچکدام را کنار نمی‌گذارم. اما چیزی که مرا نگران می‌کند نوعی یک‌نواختی است که گاهی می‌شود در فیلم‌ها دید. شاید من اینطور فکر می‌کنم چون فیلم‌های ایرانی زیادی نمی‌بینم و در جایگاه قضاوت نیستم. فیلم برنده اسکار شما جدایی نادر از سیمین را دیدم و خیلی دوستش داشتم. هرچند فیلم در رقابت اسکار فیلم یکی از دوستان عزیز من یعنی آنی‌يژکا هولاند را شکست داد (در تاریکی به کارگردانی هولاند همان سالی نامزد اسکار بود که جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی). فیلم هولاند خیلی خوب بود و فیلم فرهادی هم خیلی خوب بود و آنی‌يژکا هولاند اولین کسی بود که اعلام کرد باختن به جدایی نادر از سیمین اصلا مایه شرمساری نیست.

× بیش از 60 سال است که در سینما فعال هستید و سینما در این سال‌ها بسیار تغییر کرده است. نظرتان درباره این تغییرات چیست؟ نظرتان درباره سینمای دیجیتال چیست؟

شما روزنامه‌نگارها عادت دارید این سوال‌ها را بپرسید و فراموش می‌کنید که همه چیز از جایی دیگر شروع می‌شود. باید ببینیم چه چیزی در جامعه تغییر کرده نه در سینما، چون سینما تغییر کرده است. و حضور فناوری دیجیتال مشکلی در فیلمسازی نیست. برای من همه شکل فیلمسازی مثل هم هست، من خیلی با فناوری رابطه خوبی دارم، برایم مهم نیست دیجیتال باشد یا نه. دیجیتال یعنی شکل کاملا متفاوتی از پخش فیلم و این یک حقیقت جامعه‌شناختی است و از طرفی دسترسی به سینمای خانگی هم یک عامل جدید است که همه چیز را تغییر داده است. ما همیشه باید نگاه کنیم ببینیم ساختار جامعه چیست و البته باید یادمان نرود که این روزها شاهل آزادی بی‌حدواندازه مخاطبان هم هستیم. این هم خوب است و هم بد. خوب است چون آدم‌های بیشتری به فرهنگ و سینما دسترسی دارند. بد است چون مردم دیگر هیجان و شور ندارند و سعی نمی‌کنند رشد کنند درحالیکه باید این کار را انجا دهند. ما در لحظات مهمی زندگی می‌کنیم و مخاطبان حالا کمتر از قبل شور دارند، در سراسر دنیا اینطور است. همه آدم‌ها می‌خواهند سرگرم شوند آن هم در پایین‌ترین حد سرگرم شدن، بله سینما باید سرگرم‌کننده باشد اما شاید سطح بالای سرگرم‌کنندی، مثل شهرهای مولوی یا موسیقی موزارت.

× درباره همکاری خود با وویچک کیلار آهنگساز هم توضیح می‌دهید؟

من تمام عمرم با او کار کردم، همه فیلم‌هایم بدون استثناء. شاید داستان کسل‌کننده‌ای باشد اما همکاری ما با هم با همین فیلم ساختار بلور شروع شد. من جوان بود و انقلابی و نادان، انقلابی به معنای لغوی کلمه. به قولی من گوش موسیقی دارم و فکر می‌کردم برای این فیلم باید قبل از فیلمبرداری، موسیقی آن نوشته شده باشد. با آهنگسازی بزرگ صحبت کردم و او هم تلاشی کرد ولی وقتی کارش را گوش دادم بهش گفتم این فیلم من نیست، چیزی که من می‌خواستم نیست. او هم گفت من از کجا بدانم تو چه می‌خواهی وقتی فقط فیلمنامه را خواندم و من فیلمت را اینطور شنیدم. بعدش کسی به من گفت اگر قرار باشد کسی بدین شکل منظور من را بفهمد، آن فرد کیلار است. کیلار آن موقع تعداد زیادی موسیقی فیلم نوشته بود. با شرمندگی به من گفت فکر می‌کند کارم بی‌معنی است اما چون من می‌خواهم امتحان می‌کند و موسیقی نوشت که خیلی به فیلم نزدیکتر بود. فیلم را به عنوان صدای پسزمینه روی برخی صحنه‌ها استفاده کردیم. موسیقی را روی فیلم تدوین‌شده که گذاشتم دیدم اصلا جواب نمی‌دهد. کیلار بهم گفت بهت هشدار داده بودم و اشکال ندارد حاضر هستم موسیقی فیلم را بنویسم. تمام موسیقی قبلی را دور انداختیم و او یک موسیقی جدید نوشت و چیزی که حالا می‌شنوید همان موسیقی است. آن شیوه کار اشتباه من بود و نتیجه جوانی من بود. من بعد از فیلم اولم دیگر بچه نبودم و بزرگ شده بودم. از او عذرخواهی کردم و  از او پرسیدم اگر می‌شود او موسیقی باقی کارهایم را بسازد. او هم گفت قبول است اما دیگر سر موسیقی با هم بحث نمی‌کنیم و تو فقط فیلمنامه را بنویس.

× شما آندر تارکوفسکی را در بستر مرگ دیدید، این ملاقات چطور بود؟ او به شما گفت که به دیگران بگویید: «من یک گناهکار بودم» درست است؟

خب ببین این چیزی است که من باید به آن وفادار باشم، به درخواست او. به نظرم تارکوفسکی انسانی بسیار عمیق بود. می‌دانست او در خاطره‌ها می‌ماند آن هم به عنوان هنرمندی بزرگ. می‌خواست اعتراف کند که شاید همه آدم‌ها گناهکار هستند، مسائل اخلاقی خیلی برای او مهم بودند و او از برخی انتخاب‌هایش پشیمان بود و می‌خواست مردم همانقدر که فیلم‌هایش را به خاطر می‌سپارند این مسئله را هم بدانند. به نظرم ای حرف او بسیار شجاعانه بود.

× شما مدت زیادی هم هست که کارگردانی سینما تدریس می‌کنید، دوست دارم بدانم پیشنهاد شما به فیلمسازهای جوان چیست؟

اول از همه اینکه درک کنند که باید آماجگاه چندین عامل مختلف باشد. شما باید حساس باشید و بسیار انعطاف‌پذیر. این دو با هم سازگار نیستند. باید صادق باشید و حیله‌گر و این دو هم با هم سازگار نیستند، شما باید حد و مرزها را بشناسید. اما مهم‌ترین چیز است است که با خودتان صادق باشید. دروغ‌گوها خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنند مجازات می‌شوند. شاید یکی دو بار دروغ بکویید، اما کسی بار سوم متوجه می‌شود و می‌گوید که همه کارهایتان دروغ بوده.

× کار کردن با کریستف کیشلفسکی در خوره دوربین چطور بود؟

ما دوست‌های خوبی بودیم، رابطه کاری نبود، رابطه دوستی بود. نمی‌شد به آن کار گفت، ما فقط حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم. از بودن کنار هم لذت می‌بریدم و گاهی عصبانی هم می‌دیم. یک دوستی خیلی صمیمانه بود.

 

فارسی‌نوشت‌ها 0 comments on یک فیلم رادیکال (درباره مردی که اسب شد)

یک فیلم رادیکال (درباره مردی که اسب شد)

«مردی که اسب شد» امیرحسین ثقفی بسیار رادیکال‌تر از دو فیلم قبلی کارگردانش است و تماشایش صبر می‌خواهد، کسی که صبر می‌کند و فیلم را تا انتها می‌بیند حداقل تصاویری بسیار درخشان از نظر گرافیکی می‌بیند که در سینمای ما کم‌سابقه است و آدم را به ستایش ثقفی و امین جعفری فیلمبردار وامی‌دارد، اما راستش این تصاویر زیبا تنها ویژگی فیلم ثقفی هستند که نمی‌تواند بین مخاطب خود و تصاویرش ارتباط برقرار کند؛ مشکل فقط در مینیمال بودن افراطی خط اصلی فیلمنامه نیست، مشکل در این است که فیلم او به‌شدت غیربومی است و یا به عبارتی با دیدن تصاویرش مدام یاد ارجاعات مختلفش به فیلم‌های کسانی چون بلا تار، آنجلوپولوس، تارکوفسکی و آلبرت سرا می‌افتیم. نیم ساعت پایانی فیلم سرشار است از چند سکانس حیرت‌انگیز بصری که واقعا چشم‌نواز هستند اما این سکانس‌های درخشان گرافیکی در کنار هم یک کلیت را خلق نمی‌کنند و همین مشکل اصلی ثقفی است. بیشتر حس می‌کنم ثقفی در دو فیلم آخرش دارد با سینما به عنوان ابزاری برای خلق تصویر دست به تجربه می‌زند اما بهتر است همین اندازه که روی تصاویرش فکر می‌کند سعی داشته باشد جهان‌بینی خودش را تکمیل کند تا فیلم‌هایش رنگ و بوی ادای دین را از دست بدهند و به آثاری مستقل و منسجم بدل شوند. «مردی که اسب شد» فیلمی است از نظر بصری منسجم و چشم‌نواز و از نظر محتوایی سردرگم و راستش نتیجه این همنشینی فیلمی می‌شود در یک قدمی اثری خوب.

 

Articles, English 1 comment on Beauty of Death – Tom Van Avermaet, Director of Death of a Shadow Interview

Beauty of Death – Tom Van Avermaet, Director of Death of a Shadow Interview

Death of a Shadow (2012) marks Tom Van Avermaet’s first professional short film (though he has made magnificent Droomtijd in 2006). This story of love and loss centers on a deceased World War I soldier (Matthias Schoenaerts) who has to collect shadows to regain a second chance at life and love. Death of a Shadow was nominated for Best Short Film, Live Action Academy Award. In this short interview done days before Oscar ceremony, Van Avermaet talked about his film and cinema.
 
Where did the idea of “Death of a Shadow” come from?
I’ve always loved to work with metaphysical concepts and beings, I find the figurative depictions of human concepts both fascinating and extremely interesting. At the inception of this new project, I decided I wanted to give my own take on one of these symbolic figures, namely that of ‘Death’. But my interpretation would not be that of the hooded, scythed figure in which form he’s most know in Europe. My death would be a collector, but one where the pieces of art he collected would actually be moments of death, moments of men and women dying. And this figure would interpret these ‘deaths’ as like an art critic would do paintings, finding their intricate estethic value in the way they were conceived.
But as film is a visual medium I had to find a way to actually give these moments a visually aspect. Given the fact that I’ve always loved the play of shadow and light and seeing as our shadows are more or less our reflection on the ‘real world’ of the light touching us, I felt it a good idea that this strange collector would actually collect shadows of moments of death. I then started thinking a little bit further, how would this ‘man’ actually get the works into his gallery? This led me to the idea of having people who died, people who’s shadow is actually in the gallery, be part of this system and let them barter a second chance at life for the amount of shadows equal to the number of days they had lived. This led me to the story of Nathan Rijckx within this world and the total story of the movie as it is today.
 
In Dreamtime (Droomtijd) and Death of a Shadow you use brown color vastly, can you elaborate on this?
I guess this comes from my love of contrast and my love to make my films have a certain dark feel, a certain depth and thickness of the colors in the movie. If these movies were paintings, they would be made with thick oil paints, the colors have to be heavy and rich, they have to express a certain mood and atmosphere and I guess the brownish/blackish tints are colors that come more natural to me in the past movies that I made.
 
Many filmmakers, who started from short film, then went to make feature films based on their short films. Do you plan to make “Death of a Shadow” as a feature film?
Orginally I had not planned to do this, as I felt the story of Nathan has been told in this movie and also, because I spent the past five years of my life (and even 6 if you count all the festival promotion and distribution) I felt (and still feel) that I’m ready for another worlds and other stories. But seeing as there seems to be genuine interest of people in seeing more of the world, I at least have to consider diving back in and seeing if there’s a feature film hidden in gallery of shadows somewhere. The story as it is would not be sufficient for a feature film, but that doesn’t mean the world and the general concept couldn’t handle one. But at the moment this would be more a project that I would develop for a later time (if I feel that there’s a feature story there) than my first feature film. But I’m not saying it could never happen.
 
Who are your favorite filmmakers? Who inspired you mostly?
There are a lot of inspiring filmmakers in the world and history of cinema, from the great silent film makers like Fritz Lang, F.W. Murnau, Carl Theodore Dreyer, to the inspiration to any visual filmmaker in the greatest director that probably ever lived in Stanley Kubrick. I have a great love for filmmakers who love the same visual style of fantastic tale-telling as me, be it people like Guillermo Del Toro, Terry Gilliam, Michel Gondry, Darren Aronofsky, Jean Pierre Jeunet,…. They use certain elements of storytelling that very much appeal to me as they use things I love as well, al though I of course have my own take on things that’s different from theirs.
 
How do you feel being nominated for Oscar? Have you seen any of the other nominated short films?
The films I make are quite surreal, but the fact that the film is now being nominated has really topped anything I could think of. Given the fact that the movie was so hard to even get made and took so long to get the proper funding, made the actual complement already a little victory. The fact that the film is now one of the five films in line for an oscar, is just amazing and something you can dream of, but never believe it will actually happen. This is one of those live changing moments for a filmmaker, win or lose, you’ll be forever be a little part of film history. I have only seen one of the other films but will discover them all very soon and from what I’ve heard and seen makes me very grateful to even be in the company of such strong works and artists. In my mind, even who wins the oscar in the end, we’re all a little bit winners already.
 
Your style reminds me of Jean-Pier Jounet, but your stories are more fantastical and somehow related to the German literature, Kafka and Goethe in your two shorts respectively, can you tell me more about your visual style and the influence of literature on your work?
I can understand the Jeunet reference as ,like stated previously, he has a great love of visual storytelling where art direction plays a great part in creating a world, a trait and love that I very much share. My tales are indeed a bit darker than his, more melancholic to some extent as well and the German expressionism both in art as in literature is a dark stream in which I like to wallow from time to time as well. Like both Kafka & Goethe, I very much like the metaphysical and surreal, the structures of a world and the sometimes bone crushing limits these worlds put my characters in. In Dreamtime the system of time dominates all, to an extent that emotions and dreaming have become a forbidden fruit ready to discover but dangerous in the eating, in Death of a shadow the main character uses the elements and confines of his “under’world to his own advantage, but discovers soon that perhaps even those powers have their dangers. And perhaps, sharing with those two writers is the longing for escape from the current situation the characters are trapped it, be it the dictatorship of the clock in ‘Dreamtime’ and the eternal longing towards life and love from the prison of death by the main character in ‘Death of a shadow’.
 
Can you talk about your next movie, you told me there are some ideas you like to work on for your next project?
I’m working on a couple of ideas, it’s hard to share them already as they’re very much in their early stages and they still need a lot of work, though I will share that memories and their bond to our lives will play a very important part in the idea in furthest one. I also hope to see if there are some of my favorite works in literature and other media available to adapt. I hope in other words to have a lot of irons in the fire so that I won’t have to wait five years again to do another project. But important with all of them will be that I can make the movies my own and that they can tell a story I want to tell, in a style I want to tell them.
 
How was working with a superstar like Mthias Schoenarts?
Working with an actor of such talent (and even working with my talented cast as whole) was a very fulfilling experience, as actors like Matthias, who have a great talent for understanding the physical nature of their craft and the effect a certain shot has on the way the actor has to perform, is a great bonus to any filmmaker. I could not have asked for a better front man, even though he’s playing a sort of character that might differ from his other power house performances, this only goes to show how multi-facetted he actually is. I feel he has a great future ahead and I hope I can only use his talents in coming projects as well, finding interesting challenges for him both as a person and the skilled actor that he is.
 
Each frame of your movie is like a painting, can we say Death of a Shadow is a painting about beauty of death?
As my stories are very visual and I’m a bit of the old school mentality that I want to tell the story as much with pictures as I can, I take great care in the style and composition of the shots, with the help of the very talented people at my disposal, like my director of photography Stijn Van Der Veken (and Nicolas Karakatsanis before him). Having people like that understand what you’re trying to achieve really helps you in making the movie you want, and as without those wonderful people your dreams and ideas stay just that in the end, they really are a great asset to me as a filmmaker.
The film itself can be looked at both a story on the beauty of death and the beauty of life and the combination of the two, where in dying a new beauty can be created in the lives of the living. There is great sadness in life and somewhat an escape from that if you don’t ‘have’ to live, but without that sadness (or the chance of it) real happiness would also be difficult to attain.
 
How much are you familiar with Iranian cinema? Is there any Iranian filmmaker or movie which you like?
I’m familiar with a couple of Iranian filmmakers, Abbas Kiarostami the closest because I’ve seen most of his oeuvre, but ‘A separation’ by Asghar Farhadi, last year’s oscar winner also was a very powerful meditation on the structure of Iranian society and how certain little things can have big effects on people’s lives. What I’ve always loved about Iranian cinema is the poetic realism, the beauty in the small things that make the poetic truth of the stories really chine to a new level. There are some very talented filmmakers in Iran and I hope to discover more of them in the future.

فارسی‌نوشت‌ها 1 comment on شوخی (درباره فیلم رخ دیوانه)

شوخی (درباره فیلم رخ دیوانه)

 

یک فیلم تجاری واقعی از سینمای ایران، از جنس همین روزها با شخصیت‌هایی که در همین فضا زندگی می‌کنند و با داستانی پر از غافلگیری (از جنس غافلگیری‌های لازم در سینمای عامه‌پسند) که در حدواندازه خودش و برای منظوری که ساخته شده به هدفش می‌رسد. فیلمی است شبیه داستان‌های پاورقی یا کتاب‌های تریلر جلدزرد که بیننده پیگیر می‌داند نباید با اثری از سینمای هنری (Arthouse) اشتباهش بگیرد، اما همین بیننده باید خوب بداند که اولین هدف سینما سرگرم کردن است و «رخ دیوانه» خیلی روان و خوب سرگرم می‌کند. این فیلم برخلاف خیلی از فیلم‌های دیگر جشنواره که ادعای بازی با فرم را دارند و قصه را رها کرده‌اند، بیش از هر چیزی روی قصه‌اش مانور داده. یعنی فیلمنامه‌نویس از همان ابتدا می‌دانسته دارد یک داستان ساختگی تعریف می‌کند از جنس همین ماجراهای فیس‌بوکی و وایبری و با خودش قرار گذاشته داستانی شوخ و شنگ از همین جنس را تعریف کند و حل مشکلات بزرگ دنیای بشریت را بگذارد بر عهده دیگر فیلمسازان و فیلم‌ها. «رخ دیوانه» درواقع اگر خودش را جدی می‌گرفت و لحنی خشک و تخت داشت حتما به اثری مضحک بدل می‌شد اما در همین حد فیلمی است مفرح با داستان چند جوان کاملا امروزی که قرار است مدام به هم و البته بیننده رودست بزنند و خب این کار را درست انجام می‌دهد (داودی و گوهری درست از سریال‌های آمریکایی این روزها الگو گرفتند و چه جالب که شروع فیلم‌شان هم ادای دینی است به «بسیار بلند، به شدت نزدیک» که اتفاقا آن فیلم هم همه رخدادهای غیرمنطقی‌اش را در انتها با معرفی مادر به عنوان سازنده قصه‌ها تمام می‌کرد). فیلم نتیجه پختگی داودی در ساخت فیلم گیشه است، یک بازی خیلی خود از امیر جدیدی و بازی خوبی از ساعد سهیلی دارد و فیلمنامه‌اش برای یک اثر تجاری استاندارد است. فیلمی است که ارزش پول بلیتش را دارد و دقیقا مثل پاپکورن است و دیدنش دلپذیر است، همین! قرار است سرگرم کند و موفق می‌شود.